امروز مسئولان فرودگاه نزدیک خانه ما آمده بودند برای شکایت. می گفتند مسئول برج مراقبت خیلی شاکی شده، مراقب دلت باش.
راست می گفتند این روزها دلم خیلی هوایی می شود.
ارادتمند -وحید
بیا ای نازنین یارا، نگارا
دمی بنگر خدارا حال مارا
دلم آیینه ای دلتنگ رویت
بیا نشکن دل آیینه ها را
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. دوستی نوشتن :
"من دلم خاطره میخواااااااااااد... 

شعر زیبایی بود... 
موفق باشید"
یوسف من با برادرهاست، وای
پیر اگر پیراهنش را خواست! وای
بوی خونش خوشتر از عطر و گلاب
در میان دشت گل پیداست، وای
ارادتمند - وحید
امروز تو لابی شرکت نشسته بودم منتظر تا مهدی ب. بیاد و با هم بریم خونه. برای اینکه حوصلم سر نره سر صحبت رو با رضا (نگهبان شرکت که دارای ملیت افغنستانی است) باز کردم.
همیشه دلم برای رضا می سوخت. چون فکر می کردم مثلاً ۲۰۰ یا ۳۰۰ تومن حقوق می گیره اونم تو کشور غریب. ازش پرسیدم: رضا اینجا چقدر حقوق می گیری؟ با سادگی ذاتی و همراه با لبخندی که معمولاً به لب داره جواب داد: با پادش ها حدود ۸۰۰ هزار تومن. من هنگ کرده بودم. گفتم شاید اشتباه می کنه به همین خاطر دوباره منظورمو درست براش توضیح دادم و اون هم گفت حقوقش به طور ثابت حدود ۷۰۰ هزار تومنه که باپاداشی که هر ۳ ماه یکبار بهش می دن حدود ۸۰۰ تومن می شه. ضمناً توضیح داد این جدای شستن روزانه یکی دو تا ماشین برای کارمندای ساختمان و یا همسایه هاست که به ازای هر شستن ۴ تا ۵ هزار تومن می گیره. با یک حساب سر انگشتی رضا ماهیانه حدود و یا شاید بالاتر از ۱ میلیون تومن حقوق داره.
دلم گرفت. به خاطر خیلی چیزا . شاید شما هم دلتون گرفته باشه ... .
رضا هیچ تخصصی نداره و ... اما این ها همه به کنار چطور باید با اون سادگیش که گاهی جلوی ما از ایران و ایرانی بد هم می گه کنار اومد؟ .
دلم گرفت.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. مهدی ب. نوشته : "جدا نمیفهمم مشکل چیه وحید! خب ناز شستش! بیشتر میگیره. تو هم میتونی بیشتر بگیر. این غم باید فریاد باشه سر اون صاحب کاری که تو براش کار میکنی!"
۲. دوستی نوشتن: "تنها چیزی که توی این مملکت اهمیت نداره تخصصه! یه خورده به این دانشجوهایی که تازه فارغ التحصیل شدن نگاه کن... یکی از دلایلی که هیچوقت دانشگاه نرفتم همینه... چند سال مخت رو با تئوری های مسخره پر می کنن و بعدش هیچی... غصه نخور، پول که مهم نیست، مهم اینه که تو هیچوقت نمی تونی مثل رضا زندگی کنی..."
اولین بار که تلویزیون رنگی دیدم رو به وضوح در یادم هست. تولد امام رضا (ع) بودو بر خلاف امروزه که شهادت امام رضا تعطیل رسمیه اون موقع تولد امام رضا تعطیل رسمی بود (در واقع تعطیلی تولد رفت به شهادت) و ما رفته بودیم خونه عمم.
ما یک تلویزیون فیلیپس داشتیم (همین فلیپس های قدیمی که قاب چوبی دارن) و عمه من تلویزیون رنگی. حس خاصی بود احساس می کردم پوست آدم هارو بیشتر از چیزی که هست زرد نشون می ده و نظایر این. وقتی برگشتیم خونه برای دوستام از تلویزیون رنگی تعرف می کردم (هرچند بعضی از اونا شاید خودشون داشن). نظیر این خاطره رو پدرم از زمانی که برای اولین بار یک نفر گرامافون آورده بود روستاشون برام تعرف کرده.
زمانی بود که ما باتغییرات جهان و ابداعات تکنولوژی هیجان زده و غافلگیر می شدیم اما امروزه این روند پیشرفت بشر دیگه شورشو در آورده و شنیدن خبر هیچ اختراع و اکتشافی دور از ذهن و شوکه کننده نیست.
یادش بخیر حس غافلگیری هم حس با مزه و شیرینی بود.
ارادتمند - وحید
می دونید گاهی اتفاقی که باید بیفته می یفته. مثلاً شاید جالب باشه بدونید که یک نفر از اون پرواز ایر فرانش که چند روز پیش سقوط کرد جا موند و در نتیجه جان سالم به در برده بود. اما ایشان دو سه روز بعد در یک تصادف اتومبیل فوت شد.
این دست تقدیر که می گن خیلی هم بی ربط نیست.
ارادتمند - وحید
علیرغم اینکه یکی از دوستان برای نوشته چراغ قرمز من کامنت گذاشته بودن "کلید اسرار" که نام یک سریال ترکیه ای ضعیفه و احتمالاً منظورشون این بوده که من خالی بستم اما اون خاطره در مقابل بعضی خاطرات عجیب (که حتماً بسیاری از ما تجربه ای در این زمینه داریم) مطلب خاصی نبود و اما این هم یکی از خاطرات عجیب ولی واقعی من :
یک همسایه داشتیم که یک ژیان داشت. ژیانشم واقعاً ژیان بود: داغون و در یک کلام ماشین مش ممدلی. یک روز از ماشینش پیاده شد و در راننده رو بست اما در که به نظر خراب می رسید بسته نشد دوباره محکمتر بست اما بازهم بسته نشد در نتیجه بار سوم به شدت در ماشین رو به هم کوبید. در راننده بالاخره بسته شد اما در کمال تعجب در اونطرف باز شد. ما همه زذدیم زیر خنده (هرچند کار خوبی نبود اما بچه بودیم دیگه). همسایه ما هم که عصبانی شده بود رفت ائونطرف و دوباره به شدت در باز شده رو کوبید تا بسته بشه. اینبار وقتی بچه ها دیدن که بر اثر این حرکت در سمت راننده به طور کلی از ماشین جدا شد و افتار روی زمین همون چندتایی هم که تونسته بودن جلوی خندشون رو بگیرن مثل بمب منفجر شدن.
اگر باور ندارید برید بپرسید. طرف مستاجر قمر خانومینا بود.
ارادتمند - وحید
چند سال پیش کتاب خاطرات همسر شهید چمران رو می خوندم. یکی از خاطراتش خیلی قشنگ بود و اون اینکه می گفت بعد از حمله اسرائیلی ها به یکی از شهر های لبنان ما بالای کوهی مشرف به شهر ایستاده بودیم و از اونجا شهر که غرق در خون و دود بود رو نگاه می کردم. یه دفه دیدم چمران اشک در چشم هاش حلقه زد. فکر کردم به خاطر این اتش و دود دچار هیجان شده ولی به من نگاهی کرد و گفت غروب آفتاب رو نگاه کن، چقدر زیباست.
عصبانی شدن در موقعیت های مختلف کار سختی نیست بلکه حفظ آرامش و خونسردیه که هنره. آدم می تونه مطلبی رو بپسنده، یا نپسنده اما رفتار ناشی ار عصبانیت از خود بروز دادن آن هم در سطح جمعی خیلی خطرناکه. یادمون باشه اولین دلیلی که باعث شد آدم ها کنار هم زندگی کنن و مدنیت رو شکل داد امنیت بود و امنیت در میان مدت مهمترین نیاز بشریه هرچند در لحظات کوتاهی شاید هیجان و عصبانیت باعث بشه که انسان تصمیم دیگری رو بگیره. من فکر می کنم هیچ کس تحت هیچ شرایطی (منظورم دقیقاً هیچ شرایطیه) نباید کاری بکنه که مخل امنیت فردی یا جمعی باشه.
روح بزرگ روحیه که در سخت ترین شرایط هم ظرفیت لذت بردن از صحنه غروب آفتاب رو داره.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. دو روز پیش یکی از دوستان دوران دبیرستان زنگ زده به من. خیلی هیجان زده بود وقتی به آرامش دعوتش کردم و گفتم رفتارش امنیت خودش و شاید دیگران رو تهدید می کنه. خیلی ناراحت شد دو سه تا فحش محترمانه به من داد و تلفن رو قطع کرد.
حدود ۷ سال پیش با محسن ح. یکی از دوستان دوران دبیرستانم در دانشگاه امیر کبیر قرار داشتم با ماشین از جلوی دانشگاه شریف تا انقلاب رفتم اما چون خیلی دیر کرده بودم و ترافیک هم وحشتناک بود تصمیم گرفتم باقی راه رو بدوم در همین حین که می دویدم معلم قدیمیم آقای مهیار رو دیدم ( که معلم ادبیاتمون و آذری زبان بود و در یک پست گفتم به نقار می گفت نگار و از ما غلط دیکته ای می گرفت). خیلی دوست داشتم که باهاش بعد از ۱۰ سال صحبت کنم اما خوب گفتم برم و به قرارم برسم بعدش سریع می دوم بر می گردم. بدون اینکه حرفی بزنم از کنار آقای مهیار گذشتم.
رفتم امیر کبیر و محسن و دیدم و کتابی که قرار بود بهش بدم بهش دادم د.باره سریع دویدم به سمت انقلاب که اگر آقای مهیار بود ببینمش. در بین راه یک چراغ عابر پیاده قرمز شد و دختر بچه ای احتمالاً دبیرستانی وقتی به خیابون رسید پشت چراغ ایستاد. من به چراغ رسیدم و علیرغم اینکه همیشه به چراغ عابر پیاده احترام می زارم دیدم که هیچ ماشینی حتی از دور هم نمی یاد. با خودم گفتم این یک بار که عجله داری اشکال نداره از چراغ رد شو. شروع به حرکت کردم چند قدمی رفتم و به وسط خیابون رسیدم یک دفه یاد دختر بچه افتادم . برگشتم و عقب رو نگاه کردم دیدم دخترک همچنان پشت چراغ ایستاده و داره من رو نگاه میکنه. خجالت کشیدم با خودم گفتم نه، نباید این حس در این دختر بچه ایجاد بشه که اگر قانون رو رعایت کنه دیرتر به مقصد می رسه.
از وسط خیابون برگشتم و کنارش پشت چراغ قرمز وایسادم. حس خیلی خوبی بود هرچند هیچوقت آقای مهیار رو ندیم.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. دوستی نوشتن: کلید اسرار...
دوستی نوشتن که:
"سلام خوبید؟؟؟درسته که وبلاگتون به قول خودتون دفتر چه یادداشتتونه ولی خب اگه از خواننده انتار نظر دارین حداقل یه (.) بذارید که بدونیم نظرمونو یکی هست که بخونه...
همه نوشته های شما مختص از ما بهترون یا همون دوستای شخصی خودتونه(مهدی؛رضا و ...)خب به آدم حق بدین که تو این جمع احساس غریبی کنه...


امیدوارم یه روزی از همین روزا نظر ما هم مورد توجه نویسنده قرار بگیره...یاحق
"
پایان
پی نوشت:
۱. البته خوب مدتیه که نظرات رو مثل همین نظر در همین صفحه قرار میدم.