تبليغاتX
مهتاب
شب شد و بیدارم، شهر ما در خواب است دختر ماه آمد، نام او مهتاب است
وقتی به تو فکر می کنم انگار همین دیروز بود ...

یادت هست؟

چه کودکی بی نظیری!

چه حس رقیقی!

آه .....

واقعاً از دست رفتن آن همه پاکی و صداقت

مهربانی و هیجان

حس غریب نفس نفس زدن ناشی از فرار از دست پروانه خانم

(که شاکی بود چرا پشت در خانه شان بازی می کنیم)

کار زمانه و مردم زمانه است؟

نه.

من دلم گرفته، دوست دارم یک بار دیگر از بردن یک مسابقه ساده فوتبال دیوانه وار خوشحالی کنم.

من دوست دارم هنوز با آرزوی داشتن یک تراش رو میزی به ویترین مغازه ها زل بزنم.

من به دنبال کودکی پاک و برافروخته ام می گردم.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 21:0  توسط وحید  | 

 

من که آخر می شوم خاکستری در باد و دود

پس چرا اینک کشم بار غم بود و نبود؟

 

ای بسا تاجر که در شهر و دیاری شهره شد

کس نمی پرسد کنون اهل کجا بود و که بود

 

وین نظر فرهاد کوه افکن نگر کز عاشقی

هر که آمد یاد او را بیتکی شیرین سرود

 

سحر عشق و عاشقی چون بر دل مجنون دمید

او چراغ عمر طاقت از دل لیلی ربود

 

رونق دل ثروت است و گنج ما مهر و صفا

بهره ای نابرده قارون، گرچه بار زر فزود

 

ای خوش آن کس کز برش شد سینه ای مشتاق عشق

ای خنک آن کس که در عاشق شدن جهدی نمود

 

                             سال 1383

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:44  توسط وحید  |