آن راحت جان، جان جهان رفت خدايا
آن تازه گل و سرو روان رفت خدايا
در سينه من نور اميدي كه دميدي
بي فكر من و تيره شبان رفت خدايا
افسوس مجال و دم با دوست نشستن
چون تير بريده ز كمان رفت خدايا
من در عجب از كار فلك مانده هنوزم
كان كس كه نبايست همان رفت خدايا
آن دوست که مرغي ز گِلش ساخته بودم
دلتنگ شد و بال زنان رفت خدايا[1]
چون برق جهيده ز يكي شعله سوزان
آن يار كه آن[2] داشت چونان رفت خدايا
[1] يك روز يكي از دوستانم از من پرسيد اگر من گل باشم و تو خدا از گل من چي ميسازي؟ گفتم: اگر من خدا باشم و بخواهم با گل دوستانم چيزي بسازم يك پرنده مي سازم كه بال پرواز داشته باشد و هر وقت كه دلش از اينجا و با من بودن گرفت پرواز كند و برود.
[2] شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد بنده طلعت آن باش كه آني دارد حافظ
بگذار دل غمزده ام زار بگريد
بگذار دلم در غمت اي يار بگريد
جز اشك، دلم نيست دواييش در اين درد
اي دوست مگو بس كن و بگذار بگريد
۱۳۸۷
اي دوست مرا همدم و همراز تو بودي
هم مونس و هم همره و دمساز تو بودي
وقتي كه جهان خصم شد و ماند دل من
چون چشم گشودم بر دل باز تو بودي
بي عشق ندارم هوس شعر و غزل باز
در سينه من عشق غزلساز تو بودي
هر كس پي رازيست پي يك غم شيرين
آن سر نهان در دل اين راز تو بودي
در بال و پرم نيست دگر شوق پريدن
آري، غم و شيريني پرواز تو بودي
در نغمه اين مرغك پر بسته تنها
هم ساز تو بودي و هم آواز تو بودي
پايان غزل گشت و به پايان نرسيدست
عشقي كه در آن نقطه آغاز تو بودي
1384