تبليغاتX
مهتاب
شب شد و بیدارم، شهر ما در خواب است دختر ماه آمد، نام او مهتاب است

 

آن راحت جان، جان جهان رفت خدايا

آن تازه گل و سرو روان رفت خدايا

در سينه من نور اميدي كه دميدي

بي فكر من و تيره شبان رفت خدايا

افسوس مجال و دم با دوست نشستن

چون تير بريده ز كمان رفت خدايا 

من در عجب از كار فلك مانده هنوزم

كان كس كه نبايست همان رفت خدايا

آن دوست که مرغي ز گِلش ساخته بودم

دلتنگ شد و بال زنان رفت خدايا[1]

چون برق جهيده ز يكي شعله سوزان

آن يار كه آن[2] داشت چونان رفت خدايا



[1] يك روز يكي از دوستانم از من پرسيد اگر من گل باشم و تو خدا از گل من چي ميسازي؟ گفتم: اگر من خدا باشم و بخواهم با گل دوستانم چيزي بسازم يك پرنده مي سازم كه بال پرواز داشته باشد و هر وقت كه دلش از اينجا و با من بودن گرفت پرواز كند و برود.

[2] شاهد آن نيست كه مويي و مياني دارد          بنده طلعت آن باش كه آني دارد        حافظ

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 13:22  توسط وحید  | 

 

بگذار دل غمزده ام زار بگريد

بگذار دلم در غمت اي يار بگريد

جز اشك، دلم نيست دواييش در اين درد

اي دوست مگو بس كن و بگذار بگريد

                                                           ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:59  توسط وحید  | 

 

 اي دوست مرا همدم و همراز تو بودي

هم مونس و هم همره و دمساز تو بودي

وقتي كه جهان خصم شد و ماند دل من

چون چشم گشودم بر دل  باز تو بودي

بي عشق ندارم هوس شعر و غزل باز

در سينه من عشق غزلساز تو بودي

هر كس پي رازيست پي يك غم شيرين

آن سر نهان در دل اين راز تو بودي

در بال و پرم نيست دگر شوق پريدن

آري، غم و شيريني پرواز تو بودي

در نغمه اين مرغك پر بسته تنها

هم ساز تو بودي و هم آواز تو بودي

پايان غزل گشت و به پايان نرسيدست

عشقي كه در آن نقطه آغاز تو بودي

                                                             1384
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 12:58  توسط وحید  |