دلم تنگ است، تنگِ با تو بودن
لطافت را ز لبهایت ربودن
به یاد آن شب گرم و غزلساز
نشستن تا سحر گرم سرودن
جمعه ۲۶ مهر ۱۳۸۷
خود بودن یک اصل کلی برای سلامت روانی انسان است. کسی که نمی تواند (چه از سر جبر چه خوف چه چشم داشت به منفعتی) خود باشد، آنچه خود می خواهد را بگوید ببیند و یا بشنود به هر حال دچار مشکل روحی خواهد شد.
این مشکل لازم نیست در صورت و ظاهر حاد باشد هر چند دیده ام گاهی حتی زندگی ساده فرد را هم مختل کرده بلکه تحمل این نکته که آنچه من می کنم آن نیست که می خواهم لذت زندگی را انسان می گیرد.
مثلاً به عنوان یک معلم دائم مراقب باشد که کسی از دانش آموزانم مرا نبیند که اقا معلم خارج از کلاس چه می کند.
یا به عنوان یک کارمند وقتی بدانم و بترسم با گفتن اینکه از امری که به نظر عامه جامعه احمقانه است خوشم می آید نظر دیگران را نسبت به من تغییر خواهد کرد و این حتی بازخورد کار مهندسی من را هم تحت تاثیر قرار خواهد داد هرگز خود نخواهم بود.
جامعه جالبی داریم یک سری آدم دارند در یک زندگی بدون روح و بی لذت دست و پا می زنند. تحصیل، ازدواج، دارای فرزند شدن و حتی معاشقه را به چشم وظیفه می نگرند و همزمان چشم در انبان دیگری دارند اما جالب اینکه همه جا همین ادم ها تعیین می کنند که چه بگو چه بکن که با شخصیت باشی که به تو بگویند یک مهندس یا دکتر و یا معلم حسابی.
اما زندگی از این مرداب راکد بد بو بزرگتر است در همین نزدیکی راههای فراری برای جاری شدن می توان پیدا کرد، کمی همت می طلبد و گوش ناشنوا داشتن به سخنان این دست انسانها و اعتقاد به این نکته که بسیاری در کنار ما بی لباس بودن این شاه را می بینند و تنهااز بیان آن ترس دارند چون تصور می کنند که تنهایند و خوب هر انسانی از پا نهادن در راهی که تنهاست می ترسد.
اما من می دانم تو هم می دانی در لابه لای صفحات اجتماعی و حوادث روزنامه ها ، یا همین کوچه س کوچه های شهر خودمان هم می توان دید که بوی تعفن اینگونه زیستن مدت هاست به هوا خواسته و کراهت این وظیفه بی لذت گردن نهادن به اجبارهای احمقانه برای بسیاری پیداست.
تنها باید تصمیم گرفت که با حس و حال زندگی کرد، همین حالا. این جماعت حداکثر منفعتی مالی دارند که به جهنم درونشان نمی ارزد. چه زندگی ترحم انگیزی ...
معلمی همیشه لذت بخش بوده و ترسناک.
چرا ترسناک؟ چون ممکنه دانش آموز از آدم الگو بگیره.
معلم یک کارمند نیست که پشت میزش نشسته باشه و ارباب رجوع بیاد و بره، معلم خواسته یا نا خواسته در فرهنگ ما امین دانش آموزه (هرچند این حالت دائما رو به نزوله اما بالاخره هنوز وجود داره).
خیلی وقت ها تو مدرسه ها می بینم که معلمها عاشق اینن که بچه ها دورشون جمع بشن. دوست دارن مرید داشته باشن و هر چقدر دور معلم شلوغ تر ... .
تاثیر گذاشتن در زندگی دیگری وحشتناکه، وحشتناک. در حالت تساوی آدم حداکثر کاری که می تونه انجام بده اینه که در مقابل درخواست دیگری نظرشو پیشنهاد کنه و طرف خودش تصمیم بگیره اما بعضی اوقات اینکه بعضی ها فقط به صرف نظر ما کاری رو انجام بدن ارضامون می کنه.
غرور بد آفتیه، بد. دوست داریم شب ها با این تصویر از روز پیش و تصور از فردا که قهرمان خیلی ها هستیم بخوابیم.
چه تهوع آور که ذهن دست نخورده و پاک دانش آموز محل تاخت و تاز حس خودبینی معلم بشه.
یکی از بزرگان روزگار می گفت فاجعه در معلمی اینه که معلم بخواد کمبود های عاطفی و شخصیتیشو تو کلاسش جبران کنه .
نمی فهمم چرا این زشتی های اخلاقی تا این اندازه برای ما عادی شده، انگار معتادیم به تکرارشون به دیدنشون و از کنارشون گذشتن.
راحت در مورد لباس و تیپ و هزارتا مساله دیگه از هم ایراد می گیریم ولی هیچوقت جرات نداریم در خصوص یه مساله جدی حتی در جمع عمومی که به کسی هم بر نخوره چیزی بگیم.
این محافظه کاریه افراطی از ترس از بین رفتن روابط و منافع تا مغز وجودمون رو خورده.
معلمی که داره از موقعیتش سو استفاده و از اعماد دانش آموز برای ارضای خودبزگ بینیش هزینه می کنه از فروشنده مواد مخدر بدتره چون حتی اگر در بهترین حال فکر کنیم فقط همین اخلاق رو به ما و دانش آموز منقل می کنه باید سال ها صبر و تلاش کنیم تا زهر این افیون رو از ذهنمون پاک کنیم.
بر نمي دارد مگر زين سجده سر؟
تا دهد جام مرا جاني دگر
ساقي امشب خود شده مست از شراب
از مي تاك شهادت ناب ناب
خوش تر از اين مي نديدم در سبو
خون فرغي طاهر آب وضو
مسجد كوفه كنون مي خانه ايست
نخل خرماي علي حنانه ايست
مسجد كوفه بگو حيدر كجاست؟
فاتح و باب و در خيبر كجاست؟
مسجد كوفه بگو مولا چه شد؟
اين چه صوت است؟ عرش اعلي را چه شد؟
پشت در باشد يتيمان را صفوف
ماه تابان رفته در حال خسوف
آسمان گريد زمين جوشد خدا
عالمي رخت سيه پوشد خدا
كاسه شيري به دست كوچكي
نغمه عين ابي از كودكي
شير حق را خفته در بستر نگر
در جواني بستري ديگر نگر
تيغ عريان بود و پيغمبر نبود
جز علي مردي در آن بستر نبود
آن كه عالم جملگي مدهوش او
كودكان را مي نگر بر دوش او
يا علي اي مظهر لطف خدا
اي ز هر ظلم و ز هر جوري جدا
ذوالفقار ان وحشت و خشم عظيم
چون شود بازيچه طفلي يتيم؟
خون سر امشب علي را بستر است
باده او امشب از خون سر است
يا علي كمتر بنوش اين باده را
يك نظر بنگر من افتاده را
يا علي قفل زبان را مي شكن
همچو نخلستان بگو با من سخن
يا علي من خسته از راهم بگو
يا علي من سينه چاهم بگو
من شبي را تا سحر غم ديده ام
زير چشم آسمان نم ديده ام
ديده ام سجاده اي را لاله گون
ديده ام فرغ خدا را غرق خون
ديده ام پور تو را مردي دلير
پيكرش آماج تير آماج تير
من به چشم خود بلا را ديده ام
من حسين و كربلا را ديده ام
من لبي را ديده ام خشكيده است
بر فرات و آب آن خنديده است
من مهي را ديده ام در نينوا
فرغ او شق القمر اي مرتضي
من سري را ديده ام بر نيزه اي
طاقت دل را بود اندازه اي
بر خيال و جان من اتش زدند
تازيان ها بر دل سركش زدند
شد سخن طولاني و ماندست باز
از حديث درد ما فصلي دراز
يا علي در باب ظلمي بر يهود
گفته بودي كانچنان بايد نمود
من چه سازم بر جفا بر مسلمین
بر محمد بر تو و قرآن و دین
يا علي من خسته از راهم بگو
يا علي من سينه چاهم بگو
۱۳۷۹
سلام ای عشق زیبای جوانی
سلام ای جان و عمر و زندگانی
سلام ای مهربان برده از یاد
به کار یار دیرین مهربانی
نه آوازی نه پیغامی نه حرفیست
چه شد آن عهد و پیمانی که دانی
دریغا گرمی آغوشت ای دوست
دریغا بوسه های ناگهانی
به جز اشکم چه آرامی در این دل
بر این آتش بر این سوز نهانی
چه غم مهتاب من کین شام تاریک
رسد روزی به صبحی جاودانی
۱۳۸۷