تبليغاتX
مهتاب
شب شد و بیدارم، شهر ما در خواب است دختر ماه آمد، نام او مهتاب است

 

ای آرزوی رویا

مهتاب دلشکسته

بنگر که در نگاهت

آرام و سرد وتنها

در قلب خود شکستم

با سنگ مهربانی

یا بخت سخت چون سنگ

 

ای آشنای زیبا

ای مهربان خسته

بگذر که من همین جا

در کنج این خموشی

چشم انتظار مرگم

یا مرگ زندگانی

یا زندگی چونان مرگ

 

۲۹/۸/۸۷

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 17:20  توسط وحید  | 

 

ویتنام  ۱۳ نوامبر ۲۰۰۸

...

پسر بچه که لباس های شیک آمریکایی پوشیده بود و  صدای ام پی تری پلیرش حتی از هدفونش به گوش می رسید روبروی مرد یک پا نشسته بود.

بعد از مدتی که به مرد نگاه کرد گوشی هدفونو در آورد و با شیطنت از مرد پرسید :

پات چی شده؟

مرد خواست جواب بده که ...

... دشمن اومده بود تو کشورمون

... باید می مردیم تا شرافتمون بمونه

... جنگ بود آتیش، دشمن، خون، عشق، فداکاری

... من نفهمیدم چی شد یک انفجار و چشم هام سیاهی رفت

خواست بگه که چقدر آینده کشور و امثال پسرک رو دوست داشته اما ...

مرد در حالی که بغض کرده بود نگاهی مهربونی به پسرک کرد و گفت:

هیچی خرس خوردتش عزیزم.

...

...

...

 

 خرس خورده سالهاست تکه کلام من شده و چقدر بده وقتی احساس می کنی بسامدش داره زیاد میشه.

ای کاش خرس نبود

ی کاش خرسا هیچی رو نمی خوردن

ای کاش ...

 

                                        ۸۷/۸/۲۳

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 20:23  توسط وحید  | 

 

دیروز داشتیم از فوتبال بر می گشتیم و من با یکی از دوستان که پراید داره بودم. تو اتوبان مدرس نزدیک بود یکی از این ماشین های شاسی بلند که خیلی هم بی مبالات رانندگی می کرد از رو پراید ما رد بشه. یکی از بچه ها گفت آدم وقتی تو این ماشین ها میشینه و از بالا به خیابون نگاه می کنه احساس می کنه که صاحب خیابونه. همه خندیدیم ....

واقعا بعضی اوقات همین بالا نشینی های ساده و مبتذل هم آدمارو تحت تاثیر قرار می ده .

                                           ۸۷/۸/۲۰

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 18:38  توسط وحید  | 

 

بنگر که ز عشق من و تو نام و نشان نیست

دل جای غم و دیده پر از اشک روان نیست

بیهوده مگو عشق چه امروز، چه آن روز

امروز چنینم که دگر هیچ چو آن نیست

                                               ۸۷/۸/۱۵

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 18:22  توسط وحید  | 

 

آن روز که غم شعله بیفروخت نبودی

در شعله خود جان و دلم سوخت نبودی

امروز چه حاصل که دگر بار درآیی

عمری که دلم چشم به در دوخت نبودی

 

                                     ۸۷/۸/۸۷

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 17:44  توسط وحید  | 

 

دیشب یک اتفاق جالب و خنده دار برام افتاد ...

داشتم مثل همیشه مسیر نیایش تا منزل رو پیاده میرفتم و اینبار یکی از دوستانم هم همراهم بود.

بین راه یک ماشین سمند توقف کرده بود و دم پنجره جلو یک آقایی داشت با خانم راننده صحبت می کرد و از شواهد امر بر می یومد که دارن ایشون رو راهنمایی می کنن در همین حین خانم دیگه ای که کنار راننده بود از ماشین دور و بین اونهمه آدم به ما نزدیک شد و از بین من و دوستم از من پرسید : ببخشید آقا شما مهندسید؟ من که جا خورده بودم گفتم بله بفرمائید. ایشون فرمودن: آقا ماشین ما خراب شده بلدید درستش کنید؟ یک کم خندم گرفت اما خودم رو کنترل کردم بعد هم عذر خواهی کردم چون بیشتر از جای پدال ها از ماشین سر در نمی یارم.

۱. در نهایت نفهمیدم بین اونهمه آدم تنها کسی که شبیه مهندسا بود من بودم یا شبیه به تعمیرکار ها.

۲. تعمیرکاری شغل بسیار شریفیه.

۳. مهندس بودن برای تعمیر ماشین کافیه و حتی مهم نیست مهندس چی هستید مثلاً صنایع غذایی و یا معدن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 19:59  توسط وحید  | 

 

وزیر تبلیغات ارتش نازی معتقد بود که دروغ باید آنقدر بزرگ باشد که کسی جرات شک کردن در آن را نداشته باشد.

فکر می کنم تجدید نظر نکردن ما در زندگی امروز ی بیشتر ناشی از همین نداشتن جرات و به عبارت بهترترسیدن باشد. مناسبات امروزی زندگی، استانداردها و پروتکل های روابط اجتماعی، کاری و حتی خانوادگی برای ما از حالت روتین خارج شده و  به صورت یک شبه حقیقت در آمده که حتی جرات شک کردن در آن ها را نداریم.

با سرعت زیاد می دویم اما می ترسیم تا اندکی آرام بگیریم و نگاه کنیم که به کدام سمت ... . اما این ترس بزرگ از پرداختن به موضوعاتی که حتی احتمالاً زمینه های  تشخص ما را در اجتماع به چالش می طلبد یک نهایت خواهد داشت و آن حس افسوس و افسردگی است. البته اگر پس از سالها خوش شانس بوده باشیم که از این وظیفه دویدن بازنشست شده و کمی هم به گذشته نگاه کنیم تا ببینیم که چه زیبایی ها یی را قربانی این دویدن، اندوختن مل و تصاحب موقعیت بهتر کرده ایم  و بفهمیم تمام ان حس ارضاهای دیکته شده بر ما که جرات شک در آنها را نداشتیم  بی پایه و اساس بوده است و تنها زیباییست که در دراز مدت انسان را به آرامش و سکون می رساند.

شاید بهتر باشد برای یک بار هم که شده به این دروغ روزمره زندگی شک کنیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 12:34  توسط وحید  | 

 

قصه عاشق شدن کوتاه بود

مختصر، یک غفلت و یک آه بود

خانه قلبم حصاری سست داشت

عشق زیرک زین خطا آگاه بود

 

                                       ۱۳۸۲

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 9:41  توسط وحید  | 

 

بهار آمد بهاری سرد و خاموش

نه جامی در کف و یاری در آغوش

چه جای نغمه در بستان و در گل

که گل کردست بلبل را فراموش

 

                               2/8/1387

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 12:20  توسط وحید  | 

 

بگذار جهان جلوه رویای تو باشد

غم رفته و شادی همه سودای تو باشد

بگذار کزین بلبل سرمست غزل خوان

تا زمزمه رود، هم آوای تو باشد

 

                                         ۱۳۸۷

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 20:58  توسط وحید  |