تبليغاتX
مهتاب
شب شد و بیدارم، شهر ما در خواب است دختر ماه آمد، نام او مهتاب است

 

اندازه و حجم قلب یکی از پارامتر های مهم سلامتی است تا انجا که من اطلاع دارم ورزش کردن حجم قلب افراد رو افزایش می ده که این خود باعث می شه که میزان پمپاژ خون در بدن افزایشپیدا کرده و همچنین اکسیژن گیری روند مطیوب تری داشته باشه. پس حتماً باید چند ساعت از هفته رو به ورزش تخصیص بدیم چون به قول یکی از هم کارانم زن و شوهر و بچه آدم گناه نکردن که ما تصمصم بگیریم تو ۴۵ سالگی بمیریم.

بگذریم داشتیم با بچه ها صحبت می کردیم و یکی از همکارانم از عروسی یکی از اقوامش یک هدیه ای اورده بودن که علی الظاهر مشکل گشایش بخت رو حل می کرد. ایشون به هرکدوم از همکارا یکی از اونا رو می دادن ئقتی که او ن هدیه رو به یکی از دوستان دادند گفتم این کار رو نکنید چون هدر دادن منابع هست این بابا وقتی مریض میشه نصف دخترای تهران افسردگی می گیرن. بعدشم یشنهاد کردم که سهم اون دوستمون رو هم به من بدن ایشون گفتن انگار شما خیلی عجله دارید و من گفتم اخه دل من خیلی بزرگه. همکارمون گفت یعنی چند نفر تو قلب شما جا میشه؟.

از باقی ماجرا بگذریم اما این سوال که تو قلب آدم چن نفر جا میشه یک سوال اساسیه. سوالی که در واقع اگر بهش جواب بدیم به چرایی خیلی از خیانت ها پی بردیم. طبیعتاً آدم ها خیانت می کنند چون تو دلشون جا برای یک نفر دیگه هم هست اما یک سوال اینه که اشکال از طرف آقایونه که دلای بزرگی دارن یا خانو م ها که ماشالا با این سیتم های فیتنس واقعاً دیگه کم جا می گیرن؟(البته این شوخی بود چون طبق دکترین اکثر مردهای ایرانی حجمی که یک خانوم از قلب آدم اشغال می کنه با وزنش نسبت عکس داره و در واقع به زبان فیزیک چگالی زن مطلوب مرد ایرانی به سمت صفر میل میکنه). من به خیانت خانم ها هم کاری ندارم اما خوب اونم کلیت مکانیزم حاکم برش شبیه آقایونه  شاید در آینده راجع به دکترین دختر ایرانی هم بنویسم اما خوب فعلاً باهاش کاری ندارم.

در حالت عادی مثل قانون بویل ماریوت که می گفت با افزایش فشار گاز حجم کاهش پیدا می کنه انجا هم با ورود یک خانوم به قلب یک آقا یک حالت گذرا رخ میده کخ برای مدتی تمام قلب اشغال می شه بعد از مدتی و با ته نشین شدن خیلی چیزا خانم به در قلب آقا به حجم شرایط ماندگار خودش (همون steady state) در سرایط استاندارد می رسه. در این زمان خانم احساس می کنه دیگه از اون شور و حال اولیه خبری نیست (و واقعاً هم دیگه خبری نیست) و آقاهه هم می بینه ای بابا می فکر میکردیم حجم این خانوم مثلاً 40 سیسی هست اما خیلی زور بزنیم به 10 تا هم نمی رسه و دچار افسردگی میشه و می ره پیش دوستاش گریه می کنه (البته تظاهرات این اتفاق با توجه به شخصیت و میزان تجربه در داشتن یک رابطه عاطفی در افراد متفاوته ). خوب از اینجا به بعد خانم باید بتونه ظرفیت های خودش افزایش بده و هرچه بتونه ظرفیت های عاطفی خودشو افزایش بده و این هنر رو داشته باشه که فضای بیشتری از قلب آقا رو اشغال کنه خود قلبه هم شروع می کنه کوچک شدن به این معنی که توجه آقا به ضعف هایی که شاید در خانمش باشه و در دیگران نه کمتر می شه و بیشتر به تلاش خانمش دقت می کنه و این خودش باعث میشه خیلی از زمینه های بزرگ شدن اون قلب برای ورودی دیگری مرتفع بشه.

البته در مورد خانم ها قضیه یک مقدار فرق می کنه و کمتر مشکلی از این جهت ÷یش میاید چون اولاض به لحاظ روحی خانم ها بسیار وفادار تر از آقایون هستند و انسانی تر به قضایا نگاه می کنن در حالی که اقایون از تلون مزاج مفرط رنج می برند. ضمناً خانم ها فداکار تر هم هستند در نتیجه خیلی از ایرادا آقایون رو به واسطه وفاداری و فداکاری می بخشند.

اما حالا مشکل کجا پیش می یاد؟ اول اینکه او هنری که خانوم های ایرانی در جذب پسر ایرانی دارند در حفظ و نگهداریش ندارند چون فکر می کنند نگهداری این فرد هم به همون راحتی به دست آوردنش هست اما سربسته می گم اون مسائلی که خیلی از پسرهای ایرانی (روی ایرانیش تاکید دارم) رو عاشق دلباخته می کنه همون نکاتیه که مثل بمب ساعتی برای زندگی می مونه.

این جا ها مجبورن برای اینکه متهم نشم که اوهام خودم رو دارم سرهم می کنم باید به چند نقل قول از یک روانشناس معروف ایرانی که مدت هاست روی طلاق و ازدواج در ایران تحقیق می کنه متوسل بشم. تحقیقاتسی در مورد رده سنی و انگیزه رفتن خانم های ایرانی به اروبیک انجام شده و ایشون می گن پس از ازدواج خانوم های ایرانی از توجهشون به جذابیت هاشون کم می شه و در خواب زمستونی روابط قشنگی می رن که از اولشم چندان به عشق و صفا و محبت ربطی نداشته و وقتی به فکر جبران میفتن که معمولاً چند نفر دیگه رو در کنار خودشون می بینن. ضمناً این روانشناس اشاره می کنند که خانوم ها بیشتر از اینکه در فضای خونه به خودشون برسن در بیرون از خونه این کار رو می کنن که یا از سر بی توجهی است یا اطمینان که البته نتیجه اینچنین اطمینان هایی میشه اون چیزی که نباید بشه.

حالا این حرفها که نقل قول شد راجع به زیبایی های صورت هست اما اونی که خود من خوام اضافه کم زیبایی های سیرته. در این زمینه واقعاً فرهنگ ایرانی پیادست. هم آقایون هم خانوم ها. افراد فکر می کنن که وقتی ازدواج کردن همه چیز تموم شده در حالی که تازه همه چیز شروع شده. ادم ها باید این هنر رو داشته باشند که در کنار هم و با تعامل با هم زندگی رو بسازن و برای زندگ مشترکشون معنا تولید کنند. عشق خوبه و می تونه یک زندگی رو شروع بکنه منتها افراد باید بتونن این عشق رو از هیجان جدا کنند و به طوری بازتولیدش کنن که بتونه جوابگوی زندگیشون بعد از 6 ماه یا دو سال باشه. زندگی به تعهد نیاز داره که یک وجهی از عشقه اما اون شور حرارت رو با اون تظاهرات ویژه نداره. عشق رو باید تو زندگی ساخت. زندگی  مشترک مکانی برای تنبلی عاطفی نیست چون اگر همش از سرمایه بخورید بالاخره تموم میشه. بلکه همه وجوه رو باید ساخت هم وجه مادیشو هم وجوه معنوی. هیچ چیزی اماده نیست هممون کشته خودمون رو درو می کنیم. پس باید با تلاش عاتفی حجم بیشتری از قلب کسی که دوستش داریم رو بگیریم در غیر اینصورت احتمال باز شدن جا ... .

پی نوشت :

1)      در این سالها با تغییر فرهنگ و نبود الگویی که در مطلب شماره 5 نوشتم یک اتفاقی به نام  رواج فانتزی در زندگی آدم ها افتاده که بعداً راجع بهش می نویسم.

2)      توجه داشته باشیم که ظرفیت اخلاقی افراد هم در خیانت کردن و نکردن موثره ضمن اینکه خیانت مراتی گوناگونی داره اما به هر حال من به عنوان یکی مهندس یاد گرفتم باید سیستم رو  برای بدترین حالت طراحی کنیم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 15:59  توسط وحید  | 

 

اون قضیه میفته برای حدود ۱۵ ام ماه بعد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 20:31  توسط وحید  | 

 

منم خسته در این گوشه خموش و بی کس و تنها

تو می خندی در آن مجلس تو ای زیبای بی همتا

من آن شمعم که خاموشم ز خاطرها فراموشم

تو مهتاب دل انگیزی تو نوری در چنین یلدا

تو نور و من چو تاریکی،  زمختی من، تو باریکی

چه یاری بود و دلداری؟ که معجون تناقض ها

تو می خندی و من شادم که بردستی تو از یادم

بگو جز غم چه آوردم به بارت ای شه رویا

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 18:50  توسط وحید  | 

 

این قضیه کم شدن ارزش پول ملی هم داره کم کم دردسر میشه ها. چک پول های ۵۰ و ۱۰۰ هزار تومنی به بازار اومده که من هنوز نفهمیدم فرقشون با اسکناس چیه . ظاهراً بانک مرکزی یا ما رو کم فهم فرض کرده یا بازم ما رو کم فهم فرض کرده؟. به هر حال برای کسی مثل من که هنوز یادش می یاد که با ۵ ریالی (همون ۵ زار معروف) می شد لواشک و سایر تنقلات رو در راه مدرسه خرید و خورد استفاده از یک برگه که ارزشش ۱۰۰ هزار تومنه یه کم سخته.

یادش بخیر پول تو جیبی ما ۲ یا ۵ تومن بود و یادمه که یک خانمه با راننده دعوا می کرد که کرایه ماشین ۱ تومنه یا ۲ تومن (من خودم کرایه دبستانم تا خونه ۲ تومن بود). حالا بگذریم مشکل من تقلبی بودن بودن چک پول هاست. توجه داشته باشید دو تا از این پک پول ها حتی از نصف حقوق ماهانه بسیاری از ایرانی ها بیشتره. من خودم که اگر یک چک پول تقلبی بهم بدن حتماً اساسی ناراحت می شم. به هر حال ۱۰۰ هزار تومن هنوز پول تو جیبیمون نشده.

القصه تلویزیون داشت در مورد روش های تشخیص چک پول اصل و تقلبی صحبت می کرد که اینجای نوشتش برجسته است و ... ولی به نظرم همشون رو پول های تقلبی هم می تونن داشته باشن تا رسید به اینجا که یک علامت بانک مرکزی وسط چک پول هست که اگر انگشتتون رو روش بزارید با گرمای بدن محو می شه و با برداشتن انگشت دوباره بر می گرده. با خودم گفتم اینو دیگه عمراً نمی تونن جعل کنن. یک تعدادی چک پول داشتم  رفتم آوردم که امتحان کنم و یکی رو برداشتم و انگشتمو گذاشتم روی آرم اما هر چی صبر کردم محو نشد برای اطمینان با دو انگشت گذاشتم و صبر کردم اما خبری نشد. ترس برم داشت گفتم نکنه تقلبی باشن. حالا چه کار کنم؟ یه دقه نبوغم به کار افتاد چک ول رو گذاشتم روی شوفاژ به طرفه العینی آرم بانک مرکزی محو شد. یه نفس راحتی کشیدم.

حالا هرچی صبر می کردم که آرم برگرده نیمی یومد. انگار نه انگار. خدا چه کار کنم دیگه اینو که کسی از من قبول نمی کنه. بعدی از مدتی صبر کردن و نا امیدی دوباره نبوغم به کار افتاد. چک پول رو بردم گذاشتم تو یخچال وقتی در آوردمش آرم بانک مرکزی برگشته بود اما هنوز به هنوزه هم که دو سه روز از ماجرا می گذره آرمش از بقیه چک پولا کم رنگ تره. فکر کنم هر را که محو می شه یک کم از رنگشو از دست می ده باید این رو هم به بانک مرکزی اعلام کنم تا به عنوان تفاوت چک پول تقلبی با اصل به مردم بگن. به هر حال تا زمانی که این مساله اعلام عمومی نشده توصیه می کنم  از این روش برای شناخت چک پول استفاده نکنید.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:9  توسط وحید  | 

 

امشب کلی مطلب برای نوشتن تو ذهنم بود اما ترجیح می دم که بعداً بگم و به جاش در مورد اخبار روز صحبت کنم.

الف . دیشب با مهدی رفتیم برگر ذغالی تو ظفر بعدشم رفتیم یه دوری تو کوچه پس کوچه های اونجا زدیم یک نکته جالب اینکه اونجا حتماً خونه ها همه پارکینگ دارن با این حال مردم کلی ماشین تو کوچه ها پارک کرده بودن ۲۰۶، ریو و ... که نشون می ده اولاً این ماشینها براشون در حد تو کوچه پارک کردنه ضمناً چند تا ماشین دارن که پارکینگ به این ماشینشون نرسیده و بازهم ضمناْ حتماً ماشین بهتری تو پارکینگ دارن. اما چه سرعت گیرهای خفنی دارن تو کوچه های فرعیشون معلوم نیست کی تو ۱۰۰ متر کوچه می خواد ریس بزاره.

ب.  هوا سرد شده. امروزم که برف بارید. وقتی که برف کم می باره تنها اتفاقی می افته اینه که خیابون و کوچه لیز بازار می شه. از وقتی که که برف سنگین می باره خطرناک تره. من خودم خیلی می خورم زمین اما چون باید همه به فکر هم باشیم موارد زیر رو مد نظر قرار دهید:

۱. خیلی به پاهاتون به زمین فشار وارد نکنید بلکه آروم و با مکث پاهاتون رو روی زمین قرار بدید.

۲. حتی اگر هوا خیلی سرده دست هاتون رو تو جیبتون نزارید و آماده باشید هر لحظه جهت حفظ تعادل ازشون استفاده کنید. ضمناً در این حالت اگر زمین هم بخورید صدمه کمتری می خورید اینو یه زمین بخور حرفه ای بهتون می گه. امتحان کنید.

۳. قبل از حرکت از مناسب  بودن کف کفشتون اطمینان حاصل کنید و این یه روز رو بی خیال تیپ و ست بودن لباسهاتون بشید و اگر این قضیه براتون خیلی مهمه لباساتون رو با کفشتون ست کنید نه کفشتونو با لباستون.

۴.گول انیمیشن های سیا ساکتی رو نخورید و  از روی خط کشی عابر پیاده حرکت نکنید چون به علت لغزنده بودن رنگ هایی که به این منظور  استفاده میشه هم ممکنه شما تعدلتون رو از دست بدید و هم اینکه ترمز ماشین ها روی خط کشی خوب نمی گیره.

۵. تا حد امکان از روی آسفالت حرکت کنید چون موزائیک های پیاده رو ها و سنگ فرش های شهرداری  در این مواقع بسیار خطر ناک هستند.

۶. از جاهایی حرکت کنید که برف گل شده و یا جاهایی که کسی حرکت نکرده این مسیرها هرچند لباس رو کثیف می کنند اما ایمن هستند. هیچوقت از جاهایی که در اثر حرکت اتومبیل و یا عابرین پیاده فشرده شدن حرکت نکنید.. البته لطفاً.

۷. مراقب پدر و مادرتون باشید تا حد امکان کارهای بیرون از خونه رو خودتون انجانم بدید و از بیرون رفتن او اونها جلوگیری کنید چون معنای زمین خوردن ما با اونا خیلی متفاوته.

۸. اگر راننده هستید خواهشن از وسائل کمکی استفاده کنید و ضمناً سرعت مطمئنه رو رعایت کنید عابر پیاده می تونه برادر خواهر یا پدر و مادر خود ما باشه.(خواهشن = خواهشاً . که البته حتی دومیشم غلطه)

۹. در هنگام رد شدن از خیابون راننده ها رو احمق کامل فرض کنید (البته خیلی وقتا تقریب بدی هم نیست ).

۱۱. اگر جلوی مردم زمین خوردید اصلاً روحیتون رو از دست ندید و با اعتماد به نفس بلند شید و مطمئن باشید که یه نفر دیگه تو شهر هست که خیلی ضایع تر از شما زمین می خوره و اون منم.

۱۲. اگر سفر میرید و در واقع مجبورید که برید با خودتون لباس گرم و دارو هم ببرید چون هیچ چیز قابل پیش بینی نیست.

۱۳. خیلی چیزا رو نگفتم اما به هر حال مراقب خودتون باشید.

ارادتمند وحید.

 پی نوشت : البته توجه داشتید که اخبار روز یعنی چی دیگه.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:58  توسط وحید  | 

 

یکی از اتفاقاتی که در نسل جدید اتفاق افتاده و تحلیل زندگی امروزی و برنامه ریزی برای هدایتش بدون در نظر گرفتن این عامل غیر ممکنه بحث شناخت از وظایف و نقش هایی است که انسان می بایست بازی کنه.

به عنوان مثال ۲۰ سال پیش وظیفه یک زن به عنوان همسر  مشخص بود و مرد هم می دانست که بعد از ازدواج باید چه نقشی رو بر عهده بگیره در نتیجه می بینیم که حتی دو نفر که قبل از خواستگاری همدیگر رو ندیده  و طی یکی ازدواج سنتی با هم ازدواج کرده بودند اگر نگیم دارای یک زندگی صمیمی هستند حداقل مشکل خاصی ندارند (می تونید فرض کنید گزاره با لباس سفید به خونه بخت رفتن و با کفن برگشتن توسط خانم ها به عنوان یک وظیفه و حقیقت غیر قابل تخطی پذیرفته شده بود).

اما امروز چی؟ زمان امروز زمان به چالش کشیدن قوانین گذشتست. هر کسی یک ایده ای داره . هر کس یک دنیایی برای خودش متصوره و خواسته های خود رو تو چارچوب اون دنیا تعریف می کنه. به همین خاطر می بینید افرادی که خواستگاه های فرهنگی خانوادگی نسبتاً همانندی هم دارند باید برای ازدواج کردن ما هها با هم صحبت کنند و مثل خریدار چونه بزنن تا به توافق برسند. در واقع حالت یک معامله یا عهد نامه یدا کرده.

اما نکته مغفول اینکه ما توسط پدران و مادرانی تربیت شدیم که در فضای پیشین نفس می کشیدند و چه بسا همچنان می کشند در نتیجه تجربه ای و آموزه ای در مواجهه با این شرایط جدید برای ما ندارند (خیلی از اوقات شنیدیم که بچه ها می گن پدر و مادر ما هیچی از زندگی ما نفهمن). خوب ما که چیزی برای مدیریت این وضیت می آموختیم؟ وقتی تجربه پیشینی هم نیست که ازش درس بگیریم چه باید بکنیم؟

این عدم اطلاع از آینده، این نبود یک الگوی از گذشته باعث میشه حتی با تمام اون گفتگو ها و قرار و مدارها خیلی از زندگی ها به طلاق کشیده بشن. نسل ما در این بیابان رها شده ، نسل بعد تجربه ما را خواهد داشت و نسل قبل در جزیره خودش از زندگی لذت می بره.

باید خوب فکر کنیم و بدانیم هر قدم که بر می داریم  کجا خواهیم نهاد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 23:43  توسط وحید  | 

 

 ای برادر خون دل خوردن چه سود؟

دزد گیتی عشق ما را هم ربود

بی من یغما زده چون می روی؟

شرط ما باهم، برادر این نبود

هر بهاری با خزان آمیخته

چون بهاران میروی، اما چه زود

من که در دل مهر تو می کاشتم

کی توانم خرمن هجران درود

در دلم صد شعله غم افروخته

خامشم چون آتش بی خاک و دود

بی تو من جز خون نمی خواهم گریست

بی تو من جز غم نمی خواهم سرود

 

سروده شد همین الان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 21:8  توسط وحید  | 


سلام

ممنون از کامنت هایی که گذاشته بودید. یکی از دوستانم مطالبی رو نوشته بودن که لازم می دونم توضیحاتی رو خدمتشون عرض کنم:

1. اگر گذشته بهتر از الان بوده باشه دیگه افسوس گذشته رو خوردن به اون معنا گذشته پرستی نمی شه و شاخه ای از مرده پرستی هم به حساب نمی یاد (البته اگر به اندازه باشه). من چه کار باید بکنم که دیگه آدم ها یی که مثلاً 10 سال پیش من بودند پیش من نیستند و یا چه کار کنم که اونها بهتر از آدم های امروز بودند و باز چه کنم که حتی اگر خود آدم ها  هنوز هستند دیگه اون آدم ها نیستند.

من اون آدم ها رو دوست دارم اما انصاف بدید شانس ما برای آشنایی با چنین ادم هایی کم شده. چند وقت پیش یکی از دوستانم همینو از من میپرسید که چرا بین این همه ادم تو هنوز با همون دوستان عهد عتیقی؟ خوب من چه کار کنم که آدم ها خیلی عوض شدن  ولی من حس آدم شناسیمو با دختر و پسر های امروز کالیبره نکردم که هر چیزی از الکم رد بشه.

2 . به من گفتید که نهایت این تفکر تنهایی است. تو مطلب دست ها بالا می خواستم بنویسم اما فرصت نشد بعدشم حالش پیش نیومد. اون شب به دوستم گفتم که دست های من بالاست. من در مقابل جامعه تسلیمم. مدل من برای زندگی در شرایط فعلی جواب نمیده. اما از من نخواید با دخترها و پسرهایی که حرف منو نمی فهمن راحت باشم. از بودن باهاشون احساس خوشی کنم. من در گذشته ای نه چندان دور پسرها و دخترهایی رو دیدم که از در کنارشون بودن احساس غرور می کردم چرا راه دور که خود شما هم بودید در این جمع ها. حالا به من بگید اون آدم ها و اون جمع ها کجان؟واقعاً حسرت او ن ها رو خوردن در جا زدنه؟.

در این جماعت امروزی همه چیز سطح پایینه از موسیقیشون تا طرز حرف زدن حالا کاری ندارم به ته تفکرشون که اصلاً معلوم نیست کجاست. اصلاً فکر هم می کنند؟ زندگی براشون .... (واقعاً نمی دونم جای این سه نقطه چی بزارم). اما من ترجیح می دم تنها باشم تا با این آدم ها. بزارید حلقه آدم ها تنگ تر بشه اما حلقه آدمیت نه.

3. تنهایی لذت بخشه. اما حتی اگر به این جمله اعتقادی نداشته باشیم تنهایی بهتر از با خیلی ها بودنه.

4. فکر کنم همه بند های بالا یه چیزو می گفت و احتیاجی به جدا کردن نداشت.

ارادتمند وحید.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 19:13  توسط وحید  | 

برادرم رفت.

واقعیتی که اتفاق افتاد به همین سادگی و کوتاهی بود اما ...

من روابط خانوادگی اطرافیان خودم رو به دقت تحت نظر دارم و ا اصولاً سعی می کنم از او نا در نتیجه گیری هایی که در مورد سمت و سوی کلی حرکت خانواده در کشور وجود داره استفاده کنم اما اینجا منظورم مطلب دیگری است.

در بین کل برادر هایی که دیده بودم (از جمله خودم که خوب برارد سه نفر دیگر هستم) برادرم چیز دیگری بود. یک تکیه گاه آرام بخش ، بنا به تربیتی خانوادگی هیچگاه به اسم کوچیک صداش نکردم اما مگر می شد دو برادر از این هم به هم نزدیکتر باشند. ما سالها با هم بودیم سالها. سالها او از من و همه بی چشمداشت حمایت کرد مهربان بود و بی آنکه مثل بقیه در بوق و کرنا کنه فداکار.

تنها کسی بود (تنها کس) که می تونستی با اطمینان واعتماد همه چیز رو بهش بگی و مدت ها بود که تنها حامی من بود. امروز اگر ناراحتم نه بخاطر حمایت هاشه بلکه اون گوشه ای از وجود من بود. منی که خیلی به جامعه اطرافم اطمینان ندارم کاری هم باهاش ندارم تمام دلخوشیم اون بود.

به نسبت جامعه ما خیلی به هم نزدیک بودیم . زیاد دیدم که مادر و دختر موقع عروسی همو بغل میکنن و گریه رو هم چاشنیش. موقع عروسی برادرم بود، خیلی دلم گرفته بود اومد تو اتاق من هم که بغض گلمو گرفته بود خودمو مشغول یه چیزی کردم. اومد نزدیکم گفت چه خبر؟ خوبی؟ یه دفه زدم زیر گریه (مثل همین الان که دارم می نویسم) همدیگر رو بغل کردیم به من گفت مرد که گریه نمی کنه من هم گفتم اتفاقاً مرده که گریه می کنه.

اما اگر اون شب گریه نکرد و جلوی خودشو گرفت دیشب اون بود که گریه می کرد و من باید جلوی گریه خودمو می گرفتم چون همه داشتن گریه می کردن و دیگه من باید نقش داداش بزرگرو بازی گنم اما فقط نقششو چون هر خانواده یه برادر بزرگتر داره. فقط یکی.

امشب اولین شبه عمرمه که اصلاً نمودنم دادش حمید کجاست و حق دارم تو این تنهایی گریه کنم. ای کاش اینقدر خوب نبود و سطح انتظار من رو انقدر بالا نمی آورد. من معمولاً به انتقاد بقیه توجهی ندارم اما اگر اون انتقادی ازم می کرد حتماً سعی می کردم مطلبی که می گه رو رفع کنم اصلاً دلم می گرفت که اون بگه مشکلی در من هست. دوست داشتم همش ازم تعریف کنه. خلاصه کلی حال می کردم.

بزرگترین افسوسم اینه که اون رفت و من نتونستم براش اونی باشم که اون برای من بود.

به قول معروف:

وحید خسته.

وحید تنها.

وحید آقلدی گدیش .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 23:16  توسط وحید  | 

 

قرار بود تو مدرسه دعای عرفه برگزار بشه اصلاْ خاطرم نیست چه گفتگویی داشت رد و بدل می شد که من گفتم حاضرم برای همه آش رشته بپزم. باز هم یادم نیست با چه منطقی آقای ط. پ. گفت باشه (البته شاید اصلاْ این جای قضیه دنبال منطق گشتن کلا~ اشکال مفهومی داشته باشه). اولش فکر میکردم شوخیه اما بعد از یکی دو روز فهمیدم نه. خیلی استرس داشتم اما نمی شد جا زد باید تا آخرش می رفتم حداکثر این بود که آش خراب می شد اما خوب نتایج حس بد که نمی تونم برای دویست سیصد نفر آش بپزم رو چند روز دیرتر می فهمیدم.

جمعیت زیادی تو مدرسه بود و ما (من و دوستان هم دوره ای ) کارمون رو شروع کردیم. خیلی بامزه بود لحظات شیرین و خوشی که تکرارشون حداقل احتمال بالایی نداره. یادش بخیر دنبال ا. ک. م. میدویدیم که تاید و ریکا نریزه تو آش. یک کار جمعی و مفرح.

نتیجه قابل قبول بود فکر کنم از اون دانش آموز های ۱۶ ساله انتظار بیشتری نمی رفت. در آخر اصلاْ مهم نبودکه آش خراب می شد یا نه مهم لحظات شادی بود که گذشت مهم حس انجام کاری بود که تحربه نکرده بویم مهم یک کار جمعی و مفرح بود.

راستی سال بعد هم دادن آش رو ما پختیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 20:45  توسط وحید  | 

 

امشب مهدی میاد دنبالم بریم پارک پرواز. پارک پرواز در منتها الیه شهر و بالای سعادت آباد واقع شده. من سالهاست می رم پارک پرواز . هفته پیش با مهدی اونجا بودیم معمولا با هم راه می ریم و شعر می خونیم یا با صدای بلند تصنیف. سه چهار ماهی بود که پارک نرفته بودیم خیلی عجیب بود همه چیز عوض شده بود. خیلی دلم گرفت شهرداری همه چیزو بازسازی کرده بود خیلی جاهایی که پر از خاطره بود یادم افتاد وقتی که سیم کارتم سوخت انگار نصف زندگیمو ازم گرفته بودم چه اس ام اس های بی نظیری که  سوخت و رفت و دیگر نیست. پارک هم همین حکایته.

وقتی با همدیگه کلی آهنگ خوندیم  تازه یادمون افتاد که آهنگی که همیشه اولین آهنگمون بوده نخوندیم  (به سوی تو در آرزوی تو ... با صدای سرهنگ زاده ) حس کردم تغییر این فضا روی ما هم اثر گذاشته به مهدی گفتم این اشتباه شرم آوره. بازم خیلی دلم گرفت.

من و مهدی چون خیلی دیر وقت می رفتیم پارک و کسی نبود. می رفتیم تاب بازی می کردیم و در حال تاب بازی با صدای بلند آواز می خوندیم اما تاب های مارو که در بالاترین نقطه پاک بود و جای خیلی دنجی بردن سر راه و یک جای احمقانه.

باید دور تاب بازی رو خط بکشیم ...

دوست ندارم

همه چیز جدید و نو شده بچه ها کیف می کنن که به جای تاب ها براشون یک شهر بازی قشنگ تدارک دیدن خانواده ها راحت می یان و  تو آلاچیق ها می شینن و هیچ کس به این جوون نمی گه خاطرات این همه سالت کجاست؟ واقعا برای کی مهمه که یک سنگ هم می تونه برای یک ادم ارزشمند باشه.

راستی از مهدی بعداْ تعریف میکنم. از همون انسان های نایاب زمونست. دوسش دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 20:14  توسط وحید  | 

 

یکی دو سال پیش تصمیم گرفتم برای زندگیم برنامه ریزی کنم.

با خودم گفتم من چند وجه دارم که باید براش برنامه ریزی کنم :۱. مهندس ۲. دانشجو (اونموقع دانشجو بودم) ۳. معلم . شروع کرم به نوشتن هدف ها ، نیازمندی ها و مقدورت برای بهبود این وجوه.

یکی دو روز بعد با خودم فکر کردم چه جالب من وجه ادم بودن خودمو کامل فراموش کردم البته شاید هم از خودشناسی ناشی می شده. اما به هر حال خندم گرفت که اینهمه لقب آویزون این آدم کردیم از دکتر و مهندس و ... ولی دیگه به فکر خودش نیستیم. اصلاً نیازمندی های انسانی داره از سیاهه سبد نیازمندیمون محو می شه. آدم بودن رو هم به لیست اضافه کردم اما ... .

... اما امروز که نگاه می کنم می بینم باز هم بیشترین بی توجهی من تو اون لیست به آدم بودنم و نیازهای انسانیم بوده.

حیف، خیلی بده باید بالاخره یه فکری به حالش بکنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:41  توسط وحید  | 

 

گفتی برو و تا کارد به استخونت نرسیده دنبال من نیا.

حواست نبود دوری از تو اونقدر سریع ادم رو نحیف می کنه که کارد زود به استخون می رسه.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:24  توسط وحید  | 

 

من بازگشته ام

از آنسوی غبارها

از پس شعله های مهیب

که سد راه چشم ها بود.

من بازگشته ام

از فراز قله های ابرگیر

پشت کو ه های بلند

که شما یان برایش قصه ها ساخته اید.

 

پس از آن امید و بیم

بعد از آن رنج و تلاش

هیچ ندیدم

که نبود

نه خدا یی و نه دیوی

 

من انجا بودم

جایی که باید بود

تنها با خودم

و چقدر غریب با هم

نه کلامی نه نگاهی

تنها اشک

 

من بازگشته ام

دیگر شما را باور نخواهم داشت

با من سخن مگوئید

که اینک می دانم

عمری است تنهایم، با شما.

                                          ۱۳۸۰

ارزش ادبی نداره اما حسی که تو مطلب قبلیم نوشتم توش هست واسه همین گذاشتم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 10:9  توسط وحید  | 

 

خیلی شنیدم که انسان موجودی مدنی الطبع است و میل دارد به زندگی اجتماعی و باز هم خیلی شنیدم که آدم باید مهارت های ارتباطاط اجتماعی خودش رو افزایش بده و بهبود بده. اما من می  خوام نکته دیگری رو بگم و اون اینکه همون قدر که روابط  و مهارت های عمومی انسان ها اهمیت داره مهارت های تنهایی آدم هم اهمیت داره.

یعنی چی؟ یعنی مهارت زندگی در لحظاتی که تنها هستیم مهارت ارتباط برقرار کردن با خود. من به جد معتقدم آدم با خودش هم مثل یک دیگری رفتار می کنه نمونه اش لحظاتی است که در مورد کارهایی که انجام دادیم قضاوت می کنیم و چند لحظه بعد در مقابل دلایلی که مثلاً برای اشتباه بودن عملکردمون داشتیم شروع به توجیه کردن می کنیم. من خیلی ها رو دیدم که به خودشون بی توجه هستن اصلاً اطلاع ندران از خودشون.

نکته جالب توجه اینه که مثلاً حتی انسانی که روابط عمومی خوبی داره هیچ گاه این روابط عمومی خوب باعث نشه از احساس افسردگی خارج بشه چون با من خود رو راست نبوده به هر دلیل و در واقع روابط اجتماعی خود رو بر پایه نیازهای من تنهایی خودش طرح ریزی نکرده.

اگر بخوام یک مثال سینمایی بزنم به فیلمی از چاپلین اشاره میکنم (فکر کنم روشنایی شهر چون سالها از دیدن اون فیلم می گذره) و این سکانس معروف که چالین از صحنه تاتر که داشت مردم رو می خندوند می یاد پایین و تنها می ره تو اتاق گریم رو به روی آینه و دستمال می کشه به صورتش تا گریم پاک بشه و آنچه می بینه فردی شکسته با موهایی سفیده. نگاه چالین  شاهکاره. بازی ای که با نگاهش می کنه فاصله چند دقیقه ای با دیگران بودن تا با خود بودن رو به بهترین نحو تصویر می کنه.

 مهارت درک خود،داشتن تصویری درست از درونیات، پی بردن به ضعف ها و قوت های خود، توجه کردن به نیاز های خود و ... رو می گم مهارت های تنهایی. هرچند شاید ضعف و قوت ما در مهارت های تنهایی تا مدتی تحت تاثیر عوامل مختلف مغفول بمونه اما اگر بهش توجه نکنیم ... .

در خصوص ارزش تنهایی بعداً می نویسم و بعضی از تجربیات منحصربه فردی رو که با تعدادی از دوستان در یک تنهایی اجباری داشتیم تعریف می کنم.

ارادتمند- وحید

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 9:54  توسط وحید  | 

 

به نظر من مفهوم خانواده در ایران در بین بیشتر جامعه ( و نه همه) اصلاً شکل نگرفته است بلکه ما بیشتر با کلونی های ۵ یا ۶ نفره از ادمها که ترکیبی از زن و مرد می باشند مواجهیم که در لغت نامه دهخدا نوشته رابطه بین آنها پدر و مادر یا زن و شوهر یا خواهر و برادره .

برای اینکه شاهدی برای این ادعا بیارم به دو آمار زیر توجه کنید:

۱. طبق آمار معتبر ۵۲ درصد مراجعه به زنان خیابانی در تهران توسط آقایون متاهل انجام می شه.

۲. طبق آمار ۴۹ در صد زندانیان منکراتی استان فارس رو افراد متاهل اعم از زن و مرد تشکیل می دهند.

حالا موراد زیر را بزارید کنار بالایی ها:

۱. جوانان مجرد وقت بیشتری برای انجام این اموردارند (چون کمتر کار می کنند و مشکلات زندگی رو ندارن)

۲. جوانان دارای امیال قوی تری هستند.

۳. جوانان مجرد کمتر از عاقبت کار و آبرو ریزی احتمالی می ترسن ( نتیجه این اتفاق برای یک فرد متهل با یک فرد مجرد کاملاً متفاوته)

۴. جوانان مجرد در حال حاضر در صد خیلی بالایی از جامعه را تشکیل میدهند . و این عچیبه که حتی با توزیع یکنواخت هم سهمشون در باید بیشتر از این حرفها باشه.

حالا خود شما پی ببرید به عمق فاجعه ای که داره اتفاق میفته.

دلایلشو بعداً بحث می کنیم.

 

فعلاً

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 18:13  توسط وحید  | 

 

اون شبی که گفتم رفتیم سر شهرک و در مورد ازدواج صحبت می کردیم گفتم مرد های ایرانی یک دکترین دارند:

۱. با یکی از دوستانم می رفتیم یک مراسم عروسی، به دوستم گفتم همسرتو نمی یاری؟ گفت نه. آدم وقتی می ره کبابی که با خودش غذا نمی بره.

۲. یکی از دوستانم آخر هفته تنها بود و خانوادش به مسافرت رفته بودند. به اصطلاح و با عرض شرمندگی خونه خالی داشت. دیدم افراد متاهل دارن برنامه می زارن که برم اونجا و ... .به یکیشون گفتم مرد حسابی ما که مجردیم یه چیزی اما از شما بعیده. به من گفت: ما مستحق تریم چون الان می دونیم اصل قضیه چیه ولی شما هنوز نمی فهمید چه فرصتی رو از دست میدید.

۳. دکترین مرد ایرانی رو میشه تو خیابون ولیعصر کاملاً درک کرد اگر به جای خانوم ها به صورت آقایون نگاه کنید حداقل بار اول ضرر نمیکنید چون به خیلی چیزا پی می برید.

۴. فعلاً همین.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 18:57  توسط وحید  | 

 

بچه که بودم تو تاریکی از جارختی میترسیدم. همیشه احساس می کردم یک نفره که نصفه شب اومده من رو بدوزده. اما وقتی پیش پدر و مادرم می خوابیدم حتی با وجود اون جارختی و تاریکی دیگه از هیچی احساس هراس نداشتم. جارختی همچنان بود اما حس ترس نه.

بودن بعضی آدم ها هم تو زندگی این شکلیه وقتی هستن با اینکه مشکلات رو حل نمی کنن که اصلاً محاله همه مشکلات حل بشن اما او نا رو محو میکنن. یک احساس آرامش مثل نترسیدن از تاریکی و جارختی.

مهم نیست که مشکلات هستن و خواهند بود بلکه مهم اینه که ... .

نوشته شد همین الان.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:29  توسط وحید  | 

 

این دو روزه کلی اتفاق افتاد:

۱. همکارم داشت عکس های اینترنتی نگاه می کرد یه آقایی رو یه جای خیلی قشنگ نشونم داد گفت دوست داشتی جای این باشی؟ گفتم نه بعد یک خانم زیبایی رو نشونم داد گفت این یکی چی؟ گفتم نه دوست دارم جای خودم باشم منتها درست البته اگر بقیه بزارن.

۲. این چند روزه همش بحث ازدواج بود دیشب هم با یکی از دوستانم رفتیم بیرون و بحث بحث شیرین ازدواج. آنچه گفت و شنیدم و گفتم و شنید به قول فردوسی یکی داستان پر از اب چشم که بعد از حلاجی و سانسور بعضی بخش هاشو بعداً می نویسم. اما امروز فهمیدم که امروز در تقویم روز ازدواجه ( به مناسبت ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) ). تازه دلیل اینهمه جو گیر شدن رو فهمیدم 

۳. نکته جالب اینکه تو راه رفتن به فوتبال تو ترافیک چمران تا پارک وی سعادت اجباری بود که رادیو گوش بدم. فرزاد حسنی مجری بود مثل همیشه هم خیلی جلف حرف می زد به خانم مجری برنامه که از قرار مجرد بودن گفت تو انتخاب همسر مسائل مالی چقدر براتون مهمه؟ خانم مجری گفتن راستش پول خیلی برام مهمه باید همسرم لایق من باشه و بتونه همه جوره به لحاظ مالی منو تامین کنه و یک زندگی ایده آل برام بسازه. جالب بود این حرفا اونم از رادیو. تو مسیر برگشت از فوتبال یکی از بچه های مدرسه که دو سه سالی هم از من کوچکتره و چند سالیه ازدواج کرده گفت ازدواج کردی؟ گفتم نه گفت آره همه چیز خیلی گرون شده. خندیدم. ادامه داد دو تا از دوستانش که چند سال پیش با هم ازدواج کردن بعد از گرونی ناگهانی خونه مجبور شدن هر کدوم برن خونه پدریشون و دور از هم به زندگی مشترکشون ادامه بدن. دیگه جایی برای خندیدن نبود.

۴. دیشب بعد از صحبت با دوستم (که گفتم راجع به ازدواج بود) که ساعت یازده شب تموم شد می خواستم از سر شهرک برگردم سعادت آباد، یه ۵۰۴ برام بوق زد و سوار شدم یه پسر جوون خیلی مودب بود و خوش مشرب و من هم تو ماشین تنها. موبایلش زنگ زد گفت دارم میام خونه. خواستم بدونم منزلشون کجاست پس پرسیدم مسیر بعدیتون کجاست؟ گفت تجریش. بعد از چند جمله فهمیدم وضع مالیشون خوبه. گفتم چند سالته گفت اول ۶۰ گفتم پس تقریباً هم سنیم. گفت ولی شما به هر چی می خوای رسیدی. تعجب کردم گفتم چی؟ گفت خوب ازدواج کردی ولی من نه. کلی خندیدم از معنی همه چیز و بهش گفتم به این معنی که تو می گی من به هیچی نرسیدم. گفت امروز اولین روز کارم تو آژانس بود. می خوام کار کنم تا روی پای خودم وایسم و ازدواج کنم. کلی حال داد صحبت باهاش خیلی خوشحال بود و مثبت. کلی کیف کردم خیلی با انگیزه بود. امروزه جوون این طوری زیاد پیدا نمی شه. ضمناً خیلی هم خوشتیپ بود ( البته چشم بد دور). خیلی اصرار کرد که منو برسونه تا خونه گفتم نه عادت دارم قبل از رفتن به خونه یک کم پیاده روی کنم تا از فضای کار و این حرفا خارج بشم و سر حال برم خونه(البته ساعت ۱۲ شب که من می رفتم دیگه خیلی سرحال بودن نمی خواست). گفت مگه مجرد نبودی گفتم بله مجردم ولی جسارتاَ آدم هم هستم. هر دو خندیدیم.

۵. بارون می یومد پیاده تو خیابون فرشته میرفتم تا به باشگاه برسم صدای آب که توی جوب جاری شده بود وحشتناک بود بی اختیار شروع کردم دویدن. هوای تازه، صدای آب، قطره های بارون. افسانه زندگی زندگی چنین است عزیز. (دلتون بسوزه)

۶. بقیشو فردا می گم.

۸. یادم رفت بگم دو نکته که شاید بهش توجه کرده باشید اول اینکه این حرفهایی که زدم ربطی به عنوان دست ها بالا نداشت خوب او قضیه رو بعداً تعریف می کنم و دوم اینکه این باید شماره ۷ باشه نه ۸ .

 ۹. بازم راستی اون ماشینه ۴۰۵ بود و من هنوز هیچ ماشین خارجی ای رو نمی شناسم. چیه؟ بچه جنوب شهر ندیدید؟ به جاش خیلی چیزا بلدم. خیلی.

ارادتمند. وحید.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:23  توسط وحید  | 

 

گاهی یک لحظه در کنار یک انسان بودن می ارزد به یک عمر لولیدن هر روزه در این انبوه آدمها.

زندگی شاید فقط چند لحظه اش بهانه ای باشد برای اینهمه با هرکسی دم خور بودن و شنیدن و گفتن اما اگر دقایق روزها یا ماه هایی داریم که از این جنسند دیگر باید غم مردن و لولیدن را  فراموش کرد.

انسان هایی هستند که معیار انسان بودن اند و تا زمانی که آنها نفس می کشند می توان صبح گاه بر لب پنجره یک نفس عمیق کشید به امید انکه ... .

 

نوشته شده به تاریخ همین الان

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 23:14  توسط وحید  | 

 

یکی از مسائلی که توی این چند وقته توجه من رو به خودش جلب کرده نوع کامنت هایی هست که عموماً تو فضای وبلاگ ها گذاشته می شه. خیلی از کسانی که میان و کامنت می زارن تنها حرفشون اینه که بیایید و وبلاگ ما رو هم ببینید. دنبال خواننده مطالب خودشان هستند و به نوعی گدایی شنونده می کنند.

احساس می کنم از اینکه کسی نوشته هاشون رونمی خونه عذاب می کشن دوست دارن تعداد نظرات گذاشته شده بیشتر بشه و این مساله به نوعی ارضاشون می کنه. دلم براشون می سوزه احتمالاً در فضای حقیقی گوشی و شنونده ای که با هاش راحت باشن ندارن یا جرات گفتن حرفهاشون رو.

البته اعتراف می کنم خواسته یا ناخوسته خود من و ما هم دچار این معضل هستیم و اصولاً روان ما(منظورم اون بخشی از جامعه ایرانیه که من می شناسم و یا باهاش در ارتباطم) بسیار آشفته است اما بعضی رفتارها نشون می ده که کار از وضعیت هشدار گذشته.

به قول یکی از دوستانم: بی وطنی دردی نیست بلکه درد اصلی بی هم وطنی است. صدای خورد شدن استخوان های روح انسان ها رو همه جا می شنوم هرچند لبخندی روی صورت ها نقاشی شده باشه.

حالا کمی صبر می کنم، ....

۵ دقیقه بعد:

این کامنت برای من گذاشته شده و من هم تائیدش کردم:

خوشحالم همان قدر خوشحال که یک آدم الکی خوش . یا آدمی که خبر خوشی داره اما کسی رو نداره که بهش خبر بده .

وقتی حواست نیست زیباترینی

وقتی حواست هست فقط زیبایی

حالا حواست هست ؟

کافه برفی من خیلی از دور نیست . منتظرم .

می بینید شاهد از غیب اومد طرف اصلاً  حتی مطلب من رو نخونده بلکه وقتی در صفحه اصلی بلاگفا نشون میده که من پست جدیدی گذاشتم می یاد و یه کامنت می زاره که نهایتاً یعنی بیا کافه برفی من رو بخون و چون فکر می کنه که منم از دیدن کامنت اون پر در میارم احتمال می ده برم و بگم ممنون از لطفت بازم به ما سر بزن. من که ایشون رو نمی شناشم اما اگر کسی این مطلب رو خوند و ایشون رو می شناخت حتماً بهش کمک کنه چون وضعیتش از هشدار گذشته.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12:53  توسط وحید  | 

 

آخر آن مرغ از برم پرواز کرد

لانه ای نو دید و پس، پر باز کرد

نغمه ای از نغمه ام خوشتر شنید

رفت و با آوای او آواز کرد

چشمم از غم های چشمش شرم داشت

رفت و بغض چشم من را باز کرد

خسته از این زاغ غمگین و سیاه

پر زد و بلبل شدن آغاز کرد

یا رب از دام حسودان دور باد

در بر گل چونکه بانگی ساز کرد

 

تاریخش یادم نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:20  توسط وحید  | 

 

تو نور چشم بی خواب منی باز

در این شبها تو مهتاب منی باز

دلم با جام می میلی ندارد

تو معنای می ناب منی باز

                                    ۱۳۸۶

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 22:59  توسط وحید  | 

 

دیروز داشتیم با پدرم برمی گشتیم خونه. سوار اتوبوس شدیم. چند نفر ناشنوا هم (از آقا و خانوم) سوار شده بودند. دو تا خانوم کنار هم نشسته بودن که همسرانشون هم سوار اتو بوس بودند. در تمام طول مسیر این دو تا خانوم با زبان اشاره با هم صحبت می کردند، بلا انقطاع. هیچوقت تا الان ندیده بودم تو اتوبوس دو نفر انقدر با هم صحبت کنند آخر مسیر به پدرم گفتم :

... می بینید شرط حرف زدن ادما با هم این نیست که بتونن حرف بزنن یا نه بلکه اینه که حرفی برای گفتن داشته باشند و گوشی ( یا حتی چشمی) مطمئن و قابل اعتماد برای شنیدن (یا دیدن) در اینصورت هیچ چیزی مانع ما برای برقراری یک رابطه انسانی نخواهد شد.

نوشته شد همین امروز

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 12:15  توسط وحید  |