تبليغاتX
مهتاب
شب شد و بیدارم، شهر ما در خواب است دختر ماه آمد، نام او مهتاب است

 

آری ای مرگ عزیز

خوب می دانم

که سرانجام شبی

با تو هم آغوش شوم

بدمی شمع مرا

دود خیزد ز سرم

تیره و خاموش شوم

و پش از چند صباحی که گذشت

از دل دوست ، دل یار

محو شوم

پاک فراموش شوم

ولی ای مرگ عزیز

تو به آن دوست بگو

که چه گفتم،

به تو در لحظه هم آعوشی

 

سروده شد همین الان - وحید

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 23:15  توسط وحید  | 

 

مطلبی راجع به پولداری نوشته بودم. دوست عزیزی نپسندیده بودند و همونطور که گفتم جوابی داده بودند که در بهترین حالت دندان شکن بود. یادم افتاد که یک روزی یک سوال ساده در یک جمع پرسیدم که خاطرم نیست اما احتمالاً ایشون هم حضور داشتن. اگر حضور داشتید من باب یادآوری و اگر حضور نداشتید جهت مشاهده و بررسی:

تعداد محل هایی که آب خوردن خنک می زارن در تابستان ها (مثلاً جلوی مغزه ها) در جنوب و شمال شهر چه نسبتی با هم دارن؟

همه رو به یک چوب نباید روند، من هم این کار رو نکردم و حرفام راجع به عموم افراد بود. بعضی اوقات خوبه به خیلی مسائل ساده ی که می بینیم توجه کنیم.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:45  توسط وحید  | 

 

لا اقل در چند مطلبی که نوشته ام به واژه فانتزی اشاره کردم. اما منظور و مراد من از فانتزی چیه؟ ببینید یک ارتباط چه دوستی و چه زناشویی و یا حتی رابطه و درک یک انسان از خودش باید بر یک سری ستون هایی بنا بشه. حالا فرض کنید که این بنا یک ماکت یا در واقع  یک دکور باشه  تا وقتی می خواید بهش نگاه کنید و به به چه چه، چیز خوبیه اما توانایی اینکه باری رو بر دوشش بزارید نداره.

آیا حالا زیبایی و خوشگل بودن یک بنا مشکلی داره؟ معلومه که نه اما خوب باید ستون قوی ای هم داشته باشه. امروزه انسان ها بین چند دلمشغولی گرفتار شدن یکی خواست هاشون مثل پول و سمت و ... یکی دیگر نیاز های متعالی بشری نظیر احساس اینکه من مفید به حال جامعه هستم یا اینکه از مظلوم حمایت و دفاع می کنم و یا مثلاً اینکه من یک دوست خوب هستم. در کنار این احساسات مطلب دیگری هم قرار بدید و اون مقایسه خود با دیگرانه که مثل خوره داره به نحو غیر منطقی پایه همه جیز رو از جمله روابط انسانی رو می خوره.

اما خوب این صحبت ها چه ارتباطی داره با فانتزی؟ جواب اینه که در رقابت پول و پست از یک طرف و نیازهای انسانی از سوی دیگه خوب معلومه کی برنده می شه. جواب در اکثر مواقع روشنه پول و سمت. اما خوب انسان به مرور در فضای فعلی (و نه الزاماً همیشه و در همه موارد) باید خیلی از حس های انسانی رو کنار بزاره. به دوستش به چشم ابزار نگاه کنه و روابطش با دیگران بیشتر بوی فرصت میده تا انسانیت. اما خوب احساسات و نیازهای انسانی چی میشه؟  افه ما خیلی آدم های خوبی هستیم چی میشه؟ مردم نباید به ما بگن بابا تو دیگه کی هست؟ چه با مرام!

اینجاست که افراد یک سری دمو تو زندگیشون ایجاد می کنن که من می گم بهش فانتزی. طرف رشوه ی گیره، به کارمندش کم حقوق می ده و هزار تا کثافت کاری اقتصادی دیگه و بعد می یاد به یک زوج جوون کمک می کنه ازدواج کنن. این یک فانتزیه  نه یک حس واقعی، حس عمیق نیست بلکه یک فریبه. یا مثلاً من از کسانی که دودر ترین دوستانم بودن جملات خیلی دوستانه ای می شنوم که حتی از صمیمی ترینشون هم نمی شنوم. خوب حق داره اینکه رفیقتو به شکل ابزار نگاه کنی همچین حس باحالی نیست بلکه جملات دوستانه هم باید قاطیش کرد. یا مثلاً ادمهایی که با پارتی بازی و ... به جایکاهی و مالی می رسن و دائم دل می سوزونن برای فقرا و راجع به اینکه باید به داد این قشر مستضعف رسید حرفها سر می دن و حتی ممکنه گریه هم بکنن. بعد میان تو جشن نیکوکاری کلی هم کمک می کنن به من مثلاً بدبخت که در واقع از این ادم ها بدبخت تر نداریم.

به اونها حق بدید چون واقعیتی که دارن باهاش زندگی می کنن انقدر زشته که نیاز به بزک داره اما باهاشون خیلی مراوده نکنید و مراقبشون باشید. فانتزی تو دوست داشتن هم هست و تو زندگی. جملات عاشقانه، کادوهای انچنانی و ... اما ته قضیه دلش با منشی شرکته. چه فانتزی تهوع آوری. اینها هرچی از زندگیشون دورتر می شن و هرچی به این فکر می کنن که چطور این زندگیرو بپیچونن فانتزی هاشون هم زیاد تر می شه و یک دفه می گیم : از هم جدا شدن؟ اونا که خیلی همو دوست داشتن.

خیلی باید مراقب آدم هایی که روابطشون بر اساس فانتزیه بود چون ممکنه روشون حساب کنی و بخوای باری بر دوششون بزاری و بعد در بزنگاه ... .

ارادتمند - وحید

پی نوشت:

1. در مورد مقایسه روابط خود و دیگران و وجوه مثبت و منفیش بعداً صحبت  می کنیم.

2. دوباره جملات پست قبلیمو تکرار می کنم: ... که حالم به هم می خورد از آدم های فانتزی باز. آدم هایی که صدای  آروغ روشنفکری و کلاس اجتماعی شان گوش فلک را کر می کند. اما نباید فریب این ظاهر زیبا را خورد که بدبختی از سر و روی شان می بارد، نه شادی شان شادی است نه اندوه شان غم که اصلاً شعور این چیز ها را ندارند. این بدبخت ها می لولند در تنهایی ساکت و وحشتناک خودشان. در تنهایی ای که زیبا نیست و فراری اند از آن به هر دست آویزی. قابل ترحم اند اما پاچه گیر  آن که ترحمشان کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:17  توسط وحید  | 

 

اینکه برای چه می نویسیم و این که برای که می نویسیم دو سوال اساسی است. هر کس ( من هم بالتبع این سور عمومی) برای نوشتن که امری است انرژی و زمان بر در این زندگی پر مشغله، نیازمند پاسخ به این دو سوال است. این پاسخ ها شاید چندان آشکار نباشند یعنی خود فرد هم نتواند جمله بندی درستی برای بیان آنها بیابد ولی اگر می نویسد در ناخودآگاه او که چه بسا مهمتر از باخودآگاه باشد پاسخ این سوال ها را پیشاپیش داده است.

اینکه برای چه می نوسم لااقل برای من مطلب مهمتری بوده تا سوال دوم. اما وقتی نوشتی و نوشته ات در منظر عموم قرار گرفت و هر کسی توانست آن را بخواند و نظر داد سوال دوم هم برای خودت اهمیت می یابد. بسیاری نظر می دهند و تو باید مراقب باشی که آیا اینان از کسانی اند که برای انها می نویسی یا نه؟ و اگر از آنانند آیا باید با اینکه برای آنان می نویسی ذائقه آنها را هم مدنظر قرار دهی یا خیر.

من برای که می نویسم؟ جواب این سوال را خوب می دانم. جامعه هدف من کاملاً مشخص است. یک هسته مرکزی دارد که برای آنها می نویسم و یک لایه دوم که دوست دارم انها هم بخوانند. می توانم تمام این افراد را نام ببرم. اما انها چه ویژگی ای دارند؟ من آنها را دوست دارم. واقعاً دوست دارم. لحظات زیبایی با هم گذرانده ایم و یا می گذرانیم.

آنها فانتزی باز نیستند که حالم به هم می خورد از آدم های فانتزی باز. آدم هایی که صدای  آروغ روشنفکری و کلاس اجتماعی شان گوش فلک را کر می کند. اما نباید فریب این ظاهر زیبا را خورد که بدبختی از سر و روی شان می بارد، نه شادی شان شادی است نه اندوه شان غم که اصلاً شعور این چیز ها را ندارند. این بدبخت ها می لولند در تنهایی ساکت و وحشتناک خودشان. در تنهایی ای که زیبا نیست و فراری اند از آن به هر دست آویزی. قابل ترحم اند اما پاچه گیر  آن که ترحمشان کند.

امروز دوستی نظری برایم گذاشته بود تند و مفصل و اگر اغراق نکنم حاوی نیش هایی که پهلو می زد به توهین . دوستی که فانتزی باز نیست و از همین معدودی است که من می نویسنم برایشان. دوستی که مهربان است و صادق و  فحش و تحقیرش می ارزد به صد تا از این تعریف ها و تحلیل های آروغی که پر کرده این زندگی صبح تا شب ما را.

چقدر کم شده اند این آدم های حسابی که بیایند فحش و فضیحت را بار آدم کنند و  آدم مشعوف شود از اینکه آنقدر ادم تشخیص داده شده است که ... .

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 23:29  توسط وحید  | 

 

همیشه دوست داشتم عکاسی کنم. وقتی می خوام عکس بگیرم گاهی اوقات ۲ تا ۳ ساعت می گشتم تا یک زاویه خوب پیدا کنم. دوست نداشتم عکس روتین بندازم. عکاسی روتین همیشه من رو یاد کسانی می ندازه که می یان با میدون آزادی به بدوی ترین وجه ممکن عکس می ندازن با اینکه خود برج آزادی هنوز جون میده برای عکس های تازه و بدیع.

قدیم که عکاسی دیجیتال نبود و می رفتیم فیلم های ۱۲ تایی یا ۳۶ تایی می خریدیم معنی عکاسی خیلی فرق میکرد. مثلاً عکاسی با لویتر های قدیمی با اون فیلم های ۱۱۰ خیلی هیجان انگیز بود. برای هر عکس کلی زحمت می کشیدی پس مهم بود که از زاویه ای انداخته بشه که زیبا باشه. ضمناً تعداد عکس ها هم محدود بود و مثل جنگجویی می موندی که تنها ۳۶ تا فشنگ داره. خوب اهمیتی که به هر عکس میدادی معلوم بود.

تو دوران راهنمایی پول هامو جمع کردم و یک دوربین یاشیکا خریدم که هنوزم دارمش. دوربینمو خیلی دوست دارم و عکس های خاطره انگیزی باهاش گرفتم. اما با دوربین های دیجیتال خیلی ارتباط برقرار نمی کنم. تعداد زیادی عکسی که می تونی بندازی یه مقدار اهمیت قضیه رو کم می کنه چون بالاخره تو ۱۰۰ عکس ۴ تا عکس خوب هم در می یاد. اصلاً دنیا به یک سمتی میره که خیلی چیزا داره سرسری می شه. آدما از امکانات به بدترین وجه استفاده می کنن.

این عکس ها رو تو سفر اخیر به کاشان گرفتم . از این به بعد هر چند وقت یک بار یک تعداد عکس می زارم. البته عکس ها رو الزاماً خودم نگرفتم ولی یا از زاویه ای که من گفتم گرفته شده (چون خودم تو عکسم) و یا اینکه اون عکس به من هدیه شده.

اما عکس های زیر رو  از خانه طباطبائی ها که خونه ایست قدیمی با معماری بسیار زیبا گرفتم. من رو خواهید بخشید که نتونستم زیبایی معماری اون رو به صورت مناسب نمایش بدم.

 

 

همیشه همه چیز رو از بهترین زاویه ببینید - وحید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 18:40  توسط وحید  | 

 

داشتم کامنت ها رو یک بار دیگه می خوندم. یکی از دوستای خوبم نوشته بود:

... وحید کاش عاشق میشدیم. ...

مراقب خودتون باشید - وحید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 21:29  توسط وحید  | 

 

دیشب با دوستان دور هم بودیم. یک مکعب نوشیدنی (منظورم از این نوشیدنی هاست که تو مکعب های مقوایی می فروشن) روی میز مهدی ح. بود. یک سوم اون رو خورد و بقیشو به من داد. یک کم خوردم و بعد شروع کردم به تکون دادنش. گفت چرا تکونش می دی؟ گفتم آخه مزه کاکائو نمی ده می خوام کاکائوها توش حل بشن. خندید و گفت این شیر قهوه است.

.... می خواستم یه توضیح طولانی بنویسم. اما به نظرم همه چیز واضحه. خیلی از تلاش هایی که می کنیم به دلیل دیدگاه غلطی که داریم و درک نادرست از شرایط  و  واقعیت ها به نتیجه نمی رسه. در نهایت با یک قیافه حق به جانب می گیم:  من خیلی تلاش کردم، نیم ساعت تکونش دادم ولی مزه کاکائو نداد.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 13:47  توسط وحید  | 

 

چند روز پیش دوستی از من پرسید: این روزها تو خودتی اتفاقی افتاده؟ گفتم:نه، اتفاقاً اوضاع به صورت باورنکردنی ای خوبه اما دائماً می ترسم که اتفاقی بیفته و این روزهای خوب تموم بشن و خود این باعث شده که استرس داشته باشم و حتی نتونم از این روزهای خوب لذت ببرم.

بعد پرسیدم: قصه اون گاو رو شنیدی؟ گففت: کدوم گاو؟ جواب دادم: ....

.... یک گاوی بود که توی یک دشت پهناور زندگی می کرد. این دشت پهناور پر بود از علف. یک دامنه خرم و سبز. گاو هر روز که از خونش بیرون می یومد تا شب از اون علف ها می خورد و اونها رو تموم می کرد و چاق و چله و فربه به خونش برمی گشت  و تا صبح روز بعد علف ها همه دوباره بلند می شدند. سالها این گاو به این صورت زندگی میکرد اما هر صبح که از خونه بیرون می یومد هیکلی نحیف و لاغر داشت. یک روز یک نفر * بهش گفت: چرا با اینکه هر شب چاق و سر حال به خونه می ری و اینهمه نعمت هم در اختیارت هست صبحها این وضعیت رو داری؟ گاو جواب داد: آخه از شب تا صبح غصه می خورم که اگر فردا علفها بلند نشده باشند چه کار کنم.**

با حال و در حال زندگی کنید - وحید

* یکی از دوستانم این طوری صحبت می کنه : امروز یه جایی یه آقایی در مورد یه موضوعی تو یه پروژه یه حرفی زد.

** زندگی در حال هنر بزرگیست. یکی دیگر از سروران من که جوان ۳۰ سال پیشه میگت بزرگترین فرق ما با شما این بود که به فردا فکر نمی کردیم.

پی نوشت: دو تا گفت رو غلط نوشتم تو یکیش یه ف اضافه هست تو یکیش یکی کم. این به اون در. به عبارت دیگه سرجمع غلط نداشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 19:25  توسط وحید  | 

 

این چند وقته خیلی خسته هستم. کارهای زیادی دارم که باید انجام بدم و فرصت کم. چند وقتی هست که لذت دراز کشیدن در رختخواب و این شانه به اون شانه شدن رو نچشیدم. تا دراز می کشم خوابم می بره. چه کیفی داره وقتی تو رختخواب به اتفاقاتی که تو طول روز افتاده فکر می کنی و برای  فردا برنامه ریزی و در همون حال خیلی آروم  و نرم آسمون چشمت خوابی میشه.

خواب هم لذت خودشو داره نباید خرابش کنیم.

من رفتم بخوابم.

شب بخیر - وحید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:6  توسط وحید  | 

 

بعد از نوشته ای که در مورد تیم مارسی نوشتم کامنتی داشتم که نوشته بودن چیپ نیست در مورد فوتبال نوشتی؟ و یا چیزی به این مضمون. جواب اینه: نه چرا چیپ؟ نوشتن از اون مارسی مثل تعریف کردن یک خاطره هیجان انگیزه. ضمناً چرا به بعضی از احساس هامون می گیم چیپ و بی ارزش؟ ما مجموعه ای از همه جور احساس هستیم و می بایست به همشون توجه کنیم. همه در جای خود زیبا و هیجان انگیزن.

چون بحث ورزش شد دو تا مطلب راجع به ورزش می گم و هیچ توضیحی هم نمی دم. فکر می کنم این دو نکته ورزشی خیلی از مهمترین مطالب زندگی رو در بر داره. اصولاً زندگی و سادگیهاش در تمام لحظاتت با ما حرف می زنه  فقط کافیه ساکت، خاضع و اهل عبرت باشیم تا صداشو بشنویم.

۱. زمان کودکی من تنیس دو قهرمان داشت بوریس بکر آلمانی و استفان ادبرگ سوئدی. بکر جوان ترین کسی است که ویمبلدون* رو برده (در هجده سالگی) بعد از اونها خیلی ها اومدن مثل آندره آقاسی و ... . اما ناگهان ستاره ای ظهور کرد به نام پیت سمپراس، مرد آرام آرژانتینی-آمریکایی و تونست در طول سالهایی که بازی م کرد تمامی رکوردهای دنیای تنیس رو از آن خود کنه. در این سالهای آخر همه از این حرف می زدند که او ستاره بی نظیر همه ادوار تنیس خواهد بود و با فاصله ای که با نفر دوم دشت شکستن رکوردش فقط یک رویا بود که خیلی ها حتی در مورد رویا بدن اون هم شک داشتن.

اما همومن سالهایی که پیت سمپراس بازنشست می شد جوان سوئیسی ای وارد میدان مبارزه شد به نام راجرر فدرر و امروز کمتر از ۷ سال از بازنشتگی پیت سمپراس تمام رکورد های او شکسته شده. به همین سادگی.

۲. نام سرگئی بوبکا رو شنیدید؟ شاید نه. اما بزارید براتون بگم که او ورزشکاریه که بیشترین سابقه شکستن رکورد جهان رو ثبت کرده. شاید ندونید که سرگئی بوبکا اهل شوروی سابق در رشته پرش با نیزه فعالیت می کرد و رکورد او حول و حوش نیم متر (که در این رشته عدد خیلی بزرگیه) از نفر بعدی بیشتر بود. بوبکا هر بار ۱ سانتی متر به رکوردش اضافه میکرد و به این ترتیب حدود سی بار رکورد جهان رو که متعلق به خودش بود شکست. ممکنه بپرسید چرا فقط ۱ سانت؟ دلیل اینه که مسابقات دو میدانی برای کسانی که رکورد جهانی رو جا به جا کنند جایزه ویژه ای علاوه بر جایزه نفر اول اهدا می کنن چون تماشاچی مسابقات زیاد میشه و درآمد بیشتری دارن و طبق قوانین دو میدانی کمترین عددی که میشه به رکورد قبلی اضافه کرد ۱ سانتی متر است.

اما همونطور  که می دانید مدال طلای  المپیک چیز دیگری است. بوبکا در  المپیک بارسلون در سال ۱۹۹۲ شرکت کرد و در حالیکه قبل از المپیک رکورد جهان رو شکسته بود و بعد از المیک هم این کار رو کرد، و به طور طبیعی شکی در قهرمانیش اون هم مثل آب خوردن نبود در سه پرشی که در اختیار داشت حتی نتوانست حدنصاب مورد نیاز برای صعود به مرحله بعد رو به دست بیاره و در همون مرحله مقدماتی حذف شد و در میان شگفتی جهانیان سرگئی بوبکای بزرگ همیشه در آرزوی طلای المپیک موند.

ارادتمند - وحید

* مسابقات ویمبلون مهمترین گرند اسلم جهان و تنها مسابقات تنیسی است که روی زمین چمن برگزار می شود.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:36  توسط وحید  | 

 

دیروز روز فوتبال بود. داشتم از پارک وی می رفتم به سمت فرشته که برم باشگاه. در این بین یک طلا فروشی هست. یک مطلبی هر هفته برام جالب بود و اینکه همیشه اطراف این طلا فروشی و حتی جالب تر در داخل آن یک پلیس نشسته. یک مامور بیرون از مغازه ایستاده بد. ازش پریدم که شما مامورید به حفاظت از اینجا؟ گفت نه به طور دقیق. اما این افراد مقداری مالیات اضافه می دهند و ما هم بیشتر به محل کسب و کارشان سر می زنیم. پلیس بسیار شریف و مهربونی بود برای مدتی با هم هم کلام شدیم.

صحبت از افرادی شد که خونشون از ما سرخ تره. گفت آره این آقایون بعضی اوقات با ما هم که مامور قانونیم یک طور دیگری برخورد می کنن.

این پول چی هست توش که اینطور آدم رو زیرو رو می کنه؟ وقتی رقم ها بزرگ می شه، وقتی باشنیدن تومن ذهنت به کمتر از میلیارد نمیره خواسته و ناخواسته خیلی تغییرها می کنی. اهمیت آدم ها کم میشه. آدم ها میشن هیومن ریسورس نه آدم، و آنچه برات مهم میشه بهروریشونه نه زندگیشون. من نمی دونم مکانیزمش چیه دلیلی هم نمی تونم براش ارائه کنم اما به تجربه دیدم که این اتفاق میفته و هر کسی که بوده عوض شده.

وقتی لباس گرون قیمت پوشیدی وقتی بهش عادت کردی، هرچند فقط لباسه اما خوب تو آدم دیگه ای شدی. یکی می گفت رفتم کفشم رو عوض کردم و یک کفش گرون خریدم بعد دیدیم کفشم به شلوارم نمی یاد رفتم شلوار نو خریدم و بعد ... یه دفه دیدم که خودم هم عوض شدم.

من بچه جنوب شهر هستم. مردم جنوب شهر گرم هستن. هنوز فرصت نکردن اونقدر درگیر دنیا بشن که همه چیز از خاطرشون بره.  یک دفه سال اول دبیرستان مدرسم از شهر ری (به بیان عامیان شابدلزیم یا همان شاه عبدالعظیم) عوض شد و رفتم شهرک غرب. برای من خیلی چیزها ملموسه تضادها، روحیه های متفاوت. نمی خوام طرف هیچ کس رو بگیرم اما زندگی های شمال شهر خیلی چیزها رو نداره. بنا به دلایل مختلف اونا از خیلی از احساسات زیبایی که می تونن داشته باشن آگاه نیستند.

من دوست ندارم رستوران های با کلاس برم. من دوست ندارم برم و بستنی نمیدونم چی چی اند رابینز بخورم. من کفش ملی می پوشم و هیچوقت نفهمیدم چرا می گن زشته با کفش ملی بری خواستگاری. من دوست ندارم تو مغازه های شیک و پاساژ های با کلاس بگردم. نفسم می گیره دلم هم .

از روحیه پولداری خوشم نمی یاد. خیلی با مزه است وقتی فکر می کنن اگر با ما یک روز پیاده یک مسیری رو بیان چه مرامی گذاشتن. فکر می کنن فردین شدن. خیلی خنده داره خیلی. بعضی وقتا که شلخته بای در میارن که بگن ما و شما نداره نمی دونی بهشون بخندی یا بزنی تو سرشون تا بمیرن.

بعضی پولدارها آدم های خوبی هستند اما عموماً باحال نه. جای یه گرمی خاصی تو زندگیشون خالیه.

موقع خداحافظی از من پرسید: منزل شما تو فرشتست؟ گفتم نه آقای پلیس مهربون. خون من همرنگ توئه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 20:45  توسط وحید  | 

 

سیستم نظرخواهی وبلاگ من یک اشکالی داره. همیشه یک نظر (کامنت) بیشتر از تعداد کامنت هایی که برام گذاشته شده رو نشون میده. مثلاً وقتی که همه کامنت ها رو حذف می کنم می زنه یک نظر تائید نشده وجود داره. فکر کنم منتظره، یه جای خالی نگه داشته برای یک کامنت ویژه.

فکر می کنم این وبلاگ می دونه که ... .

به من تیکه می ندازی؟ کجای کاری عمو؟ ما خود ذغالیم. چی دلت می خواد وبلاگ من؟ منتظر کی هستی؟ واقع بین باش پشت اون در کسی نیست. نه اینقدر هم بد بین نباش. پشت اون در کسی هست. اما خوب که چی؟ تو نمی دونی بلاگفا یعنی چی؟ فا اول فارسیه. فارسی یعنی من و تو، مایی که کنار هم زندگی می کنیم. هنوز منو نشناختی؟ هنوز ما رو نشناختی؟ چه دل خوشی داری عزیزم. اینطوری کلات پس معرکست.

قبول پشت اون در کسی هست. قبول قشنگه که همیشه یک کامنت خالی براش کنار می زاری. همه چیز قبول اما باز هم تکرار می کنم که چی؟ اوه ه ه ه . بیا پیش خودم خیلی قصه ها هست که برات تعریف کنم. فقط نباید گریه کنی. دوست ندارم وقتی حرف می می زنم کسی گریه کنه فقط خودم حق دارم گریه کنم.*

قبول می کنم که پش اون در کسی هست اما تو هم باور کن کسی اون در رو نخواهد زد. قبول می کنم که چیزی توی اون دل هست اما باور کن که هیچ وقت کسی از این راز با خبر نخواهد شد و او چیزی به زبان نخواهد آورد. قبول می کنم که خیلی غم انگیزه اما باور کن راحت تره عمری با این غم بسازی. قبول می کنم ... .

ارادتمند - وحید

* همیشه روز اول سر کلاس به دانش آموزام می گم وقتی چیز با مزه ای پیش اومد شما نباید بخندید فقط من حق دارم بخندم. اما هیچ وقت این شرط رعایت نمی شه همه باهم می خندیم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 21:32  توسط وحید  | 

 

چند شب پیش با دو تا از همکاران  تو شرکت نشسته بودیم و اون دو دوست داشتن مدارک یک مناقصه رو تهیه می کردن. نمی دونم چقدر دقیق فهمیدم اما گویا یک خط لوله بود برای انقال سنگ معدن آلمینیوم. به این نحو که بوکسیت رو تو آب حل می کنن و این آب رو داخل لوله پمپاژ می کنن در مقصد دوباره بوکسیت رو از حالت محلول خارج کرده و استفاده می کنن  کار جالبیه. می خواستن یک سیستم leak Detection پیشنهاد بدن. دوستم از من پرسید محلول بوکسیت تو آب امولسیونه یا سوسپانسیون؟ گفتم من یه بوسنیچ می شناختم که دروازبان استرالیا بود (البته من موقع بازی ایران استرالیا رفتم استادیوم و می تونم شهادت بدم که خیلی از آدمایی که تو استادیوم آزادی بودن دوست داشتن مارک بوسنیچ رو تو آب حل کنن) و یه آلن بوکسیچ هم می شناختم که مهاجم تیم ملی کرواسی بود و تو باشگاههای المپیک مارسی و لاتزیو بازی می کرد. نمی دونم که بحث چی شد که دوستم گفت المپیک مارسی تو سال 1960 قهرمان شده. من گفتم نشده و باز هم نمی دونم چی شد که با هم شرط بستیم سر شام . دوست سوم که بنده خدا نمی دونست المپیک مارسی اسم یه تیم فوتباله پرسید حالا مطمئن هستید که تو سال 1960 المپیک تو مارسی برگزار شده؟ کلی خندیدیم و گفتیم که بابا المپیک جزو اسم این تیمس. بگذریم من رفتم تو اینترنت و درآوردم که مارسی تو سال 1960 حتی تو جام رمضان هم قهرمان نشده بود چه برسه لاشمپیونه. در نتیجه شام رفتیم بیرون.

دوستم ازم پرسید نوشیدنی چی بگیرم؟ گفتم ایستک با طمع انار. شام آوردن و خوردیم. آخر غذا دوستم ازم پرسید یه ماء الشعیر دیگه بگیرم؟ گفتم نه هیچ مزه ای نمی داد. اولین بار که خوردم خیلی باحال بود اما از بار دوم دیگه مزه نداد تکراریه تکراری بود مثل همه چیز. بعدش تعریف کردم که اون موقع که تازه نوار حیرانی شهرام ناظری در اومده بود بار اول که نوار رو گوش دادم یک تیکه 20 ثانیه ای از آهنگش خیلی برام جذاب بود اصلاً تکونم داد. دو سه دفه بعد که گوش دادم یواش یواش برام کم رنگ تر شد طوریکه به زور می فهمیدم الان اون قسمت داره پخش می شه و بعد از چند بار محو شدو محو محو. الان هرچی میگردم که بابا کجای این نوار بود که یک روزی اونقدر به من حال داد پیدا نمی کنم. برگشتیم و تو راه در مورد عاشورا صحبت شد یکی از بچه می گفت دو تا هیات سر اینکه کدومشون زود تر وارد مسجد بشن دعواشون شده بوده و ......

آره واقعاً هر لذتی هر چی عمیق تر باشه دیرتر تکراری میشه. مزه ایستک یک بار، نوار حیرانی چهار پنج بار و ... . البته جدای از ارزش و عمق اون لذت که در تکراری شدنش تاثیر داره باید آدم هم هنر داشته باشه. هنر لذت بردن. هنر درک یک لذت وگرنه بارون به گیاه خشک هیچ اثری نخواهد داشت.

زندگی، دوست داشتن و روابط انسان با دیگران از اون مواردیه که اگر هنر نداشته باشی و به ورطه تکرار بیفته خیلی عذاب آوره. دیدم بعضی ها بعد از چند وقت از خودشون می پرسن واقعاً در وجود همسر ما چی بود که ما عاشقش شدیم. بعضی وقت ها فضیلت های دیگران زیر غبار تکرار گم می شن و ما به عادت فکر میکنیم همیشه و همه کس همینطورن. اما باید دونست که همه چیز ایستک اناری نیست که اگر دلت رو زد بری و یک لیموئیشو بخری.

هر صبح، روز دیگری است همه چیز نو میشه ماهم باید ... .

ارادتمند - وحید

پی نوشت: تا یادم نرفته یادی کنم از المپیک مارسی. تیمی که در خیلی از هیجانات دوران کودکی ما نقش اساسی داشت. این تیم از سال 1988 تا 1993 به مدت 6 سال متوالی قهرمان فرانسه شد و ستاره های بزرگ فوتبال اون زمان توش بازی می کردن. بعضی از اونا عبارتند از پاسکال اولمتا دروازه بانی که دروازه بانی بدون دستکش او در یادها هست. فابین بارتز دروازه بان بعدی که او هم با پیراهن استین کوتاه جلب توجه می کرد او بعدها به موناکو و منچستر یونایتد پیوست و با فرانسه قهرمان جام جهانی شد. کریس وادل چپ پای هنرمند انگلیسی که هنوز جام قهرمانی باشگاههای اروپا خاطره جادوگری ها شو فراموش نکرده. این بازیکن زننده آخرین پنالتی انگلیس در مقابل ایتالیا در جام جهانی 1990 بود که مردم انگلستان می گن قرار دولت انگلیس یک سفینه برای پیدا کردن اون توپ به فضا ارسال کنه. اون هم بعد از مارسی چند سالی در شفیلد ونزدی توپ زد. ابدی پله، کاپیتان تکنیکی تیم ملی غنا مردی که سه بار مرد سال فوتبال آفریقا شد ولی هرگز در جام جهانی بازی نکرد بعد از مارسی به تورینوی ایتالیا رفت و آخرین بازی ای که ازش به یاد داریم در ترکیب العین امارات در مقابل استقلال تهران در جام باشگاههای آسیاست.

اریک کانتونا بازیکنی که به خاطر مصاحبه هایی که بر ضد مربی وقت تیم ملی فرانسه یعنی هنری میشل انجام داد مجبور به ترک فرانسه و پیوستن به لیدز یوناتد شد. جالب اینکه لیدز در سال 1990 تونست در آخرین هفته ها منچستر رو پشت سر بزاره و قهرمان لیگ انگلیس که اون روزها هنوز لیگ برتر نام نداشت بشه. او بعدها به منچستر پیوست و افسانه اولترافورد شد. ژان پیر پاپن مردشماره یک سال های نه چندان دور فرانسه همان کسی که 5 سال پیاپی آقای گل فرانسه شد و پس از کسب توپ طلای اروپا به میلان و سپس بایرمونیخ پیوست همبازی میشل پلاتینی در سال 1986 که در بازی رده بندی زننده دو گل به بلژیک بود. در زمان او منطقه ای از زمین وجود داشت که به منطقه پاپن معروف بود (منطقه جلو و سمت راست محوطه جریمه). اگر یکبار گل او به زسکای مسکو و یا گل او به تیم ملی سوئد رو در جام ملتهای سال ۹۲ مرور کنید مفهوم منطقه پاپن کاملاً برتون جا میفته.

این تیم مدیر جنجالی ای هم  داشت برنار تاپی وزیر سابق کشور فرانسه که پس از سیاست به فوتبال روی آورده بود و یک تیم بی نظیر ساخت. یکی مربیان سرشناس آن دروان مارسی فرانس بکن بائر بود و این تیم با ریمون گوتالز که دو سال پیش فوت شد اولین تیم فرانسوی لقب گرفت که قهرمان اروپا شد.

مارسی یکبار در فینال باشگاههای اروپا در مقابل ستاره سرخ بلگراد بازی را در ضربات پنالتی واگذار کرد. سال بعد مارسی باز هم به فینال رسید و این بار با گل باسیله بولی سیاه چرده که بر اثر اشتباه فرانک رایکارد به ثمر رسید میلان کاپلو رو شکست داد و به قهرمانی رسید. جالب اینکه پاپن در هر دو سال بازنده فینال بود.

سال بعد از آن مارسی به دلیل پرداخت رشوه در لیگ داخلی فرانسه به لیگ دسته دوی فرانسه تبعید شد و دیگر هیچگاه کمر راست نکرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 20:19  توسط وحید  | 

 

قبلا فکر مي کردم مهمترين صحنه اي که از جنگ آمريکا و عراق به يادم خواهد ماند مصاحبه هاي سعيد صحاف است. حتي کشته شدن صدام هم نمي توانست اثري بر اين موضوع داشته باشد اما آنچه در چند روز گذشته از صفحه تلویزیون ديدم رقت بارترين صحنه انساني بود که به عمر خود مي ديدم. صدام، سردار قادسيه با موهایی ژولیده آرام و بي آزار در مقابل ماموري نشسته است  که با بي اعتنايي کامل چوبي را تا حلق در دهان او فرو مي کند. آنچه ناراحت کننده بود نه اين رفتار با صدام ( که مستوجب بالاترين حکم هاست ) بلکه عرياني غفلت انسان و بازي زمانه با اوست . چقدر فاصله قدرت و ذلت کم است، چقدر اوج و فرود به هم نزديکند و چقدر انسان غافل. صدام نمود غفلت از تمامي واقعيت هاي زندگي انسان است و چه اندازه تکان دهنده است وقتي اين واقعيت عريان را از صفحه تلويزيون تماشا مي کني. من قبل از اينکه مثل خيلي دیگر اثر سرنوشت صدام  را بر حال و اینده منطقه تجزیه و تحلیل کنم او را به خودم و به شما يادآور ميشوم. براي صدام بودن الزاماً نيازي نيست که رييس جمهور نخست وزير يا... باشيم. صدام شدن در کمین ماست. بايد مراقب بود زمان پاسخ گفتن به گذشته، آينده اي نزديک است.

ارادتمند - وحید

پی نوشت: این نوشته یک نوشته قدیمیه با عنوان اصلی "خداحافظ دیکتاتور". امروز داشتم فایل های کامپیوترم رو منظم می کردم که پیداش کردم. این نوشته مربوط به روزهاییه که تازه صدام دستگیر شده بود. نوشته رو خوندم و به فکر فرو رفتم  سرنوشت صدام رو در کمتر از سه چهار سال به طور کامل فراموش کرده بودم جالبه  خودم هم تذکر خودم رو جدی نگرفتم.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 13:30  توسط وحید  | 

 

۱. نوشته دیروز یک نوشته کاملاً شخصی و ناشی ازیک نگاه شخصی بود، برآمده از تجربه های مشابه ای که من در زندگی خودم داشتم . من از اون جهاتی که برام ملموس بود به قضیه نگاه کردم خوب خیلی ها از جهات دیگری این مساله رو شرح می دن که من اصلاً نمی فهمم مثل توضیح نانوتکنولوژی به یک بچه دبستانی.

۲. ما که داخل آدم نیستیم اما یه سوال دارم از اونهایی که داخل آدمن و سیمشون وصله  امام حسین به سپاه عمربن سعد گفت دلیلی اینکه حرف های من به دل شما اثر نمی کنه چیه؟ جواب خیلی جالب و تکان دهنده است. ایشون گفت این نتیجه لقمه حرامه. خیلی جالبه در کشوری که در یک رقابت بی مفهوم هر رزه طبل هاش بزرگتر، علم هاش بلند تر و هیات های عزای حسینی اش پر رونق تر از دیروزه،  وقاحت لقمه حرام هر روز کمتر از روز دیگر می شه. خیلی ها آرزوی این رو دارند در موقعیتی قرار بگیرند که لقمه حرامی رو به دست بیارن.  

خدا یا به من رحم کن. خدایا به من کمک کن تا روزیم از امروز به بعد حلال باشه. خدایا به من عمر کافی بده تا روزی حرامی که به دست آوردم رو جبران و از مالم خارجش کنم. خدایا من رو بیامرز.

۳. حادثه کربلا می تونه موضوع یک فیلم سینمایی عظیم باشه. خیلی صحنه ها هست که تکان دهنده است در این ماجرا و مطمئن هستم مردم دنیا رو منقلب می کنه. چون قضیه فقط یک جنگ نبوده که. یک طرف یک امام بوده و امام هر لحظه اش یعنی معنی یعنی عمق. یکی از صحنه های عجیبی که نقل میکنن آب نخوردن حضرت عباس وقتی است که به آب می رسن. خیلی لحظه عاشقانه و عظیمیه. کلاً نوع رفتار و ارتباط حضرت عباس با امام حسین خیلی عجیب و عمیقه. من فکر کنم اگر صدا و سیما تمام بودجه تبلیغاتی و مذهبیشو بده یک کارگردان خارجی حسابی مثل مرحوم مصطفی عقاد یک فیلم از این حادثه بسازه کار خیلی مفید تری کرده تا این همه برنامه های کیلویی (البته در واقع با توجه به ماهیت این برنامه ها واژه لیتری درست تره).

۳. من یک شعری راجع به عاشورا گفتم اما خوب حسشو نداشتم که بزارم اینجا اما یک بار یک نفر از من خواست برای ابتدای یک نوشته راجع به حضرت عباس (قمر بنی هاشم) یه شعر بگم منم این بیت رو در مورد اون لحظه آب نخوردن حضرت عباس گفتم (ضمناً مهتاب هم توش داره و یک مدتی بود غلظت مهتاب وبلاگم کم شده بود)

الا آب روان در خواب بینی

که بوسه از لب مهتاب چینی

ارادتمند - وحید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 20:56  توسط وحید  | 

 

من به اتفاقی که فردا خواهد افتاد کاری ندارم . فردا جنگ نابرابری رخ می دهد. آری. اما مگر تاریخ جنگ نابرابر کم به خود دیده؟ سرگذشت بشر پر است از جنگ های نابرابر. چه پیش از10 ام محرم 61 هجری قمری چه پس از آن. فاجعه هر روز به وقوع می پیوندد. جنایت در کمین تمام لحظه های بشری است.

برای من برق شمشیرها برانگیزاننده نیست. صدای چکاچک تیغ ها، سنان ها. فریاد سربازان و شیهه اسبان را در بسیاری از صفحات تاریخ می توان جست. گریه، ماتم، آتش امر غریبی نیستند. نه این جنگ ها نیستند که اهمیت دارند. این جنگ ها نیستند که مسیر تاریخ بشری را تعیین می کنند. نکته جای دیگری است و آن اینکه، آن صاحب شمشیر، آنکه فردا در میدان می میمرد یا می کشد امشب را چگونه سر خواهد کرد.

تاریخ از دل جنجگو ها زائیده می شود نه از شکم جنگ ها. افتخار و عظمت امشب رقم می خورند ور نه تاریخ فاتحان بسیاری به خود دیده که حتی باستان شناسان از بقایای آنان چیزی نیافتند. فاتحان جنگ ها را در حالی به تصویر می کشند که نگاهی خشمگین حاکی از عظمت، شکوه و قدرت به میدان جنگ دارند. اما مردم کسانی را به یاد می آورند که لبخند از چهره آنها محو نمی شود. مهربانند، آرام و مطمئن. خدای من این اطمینان، این آرامش چگونست؟ آه نگاه کن که این لبخند، که این ایمان، که این پایداری در راه، چگونه نه تنها سپاه عمر بن سعد که کل جوهره ظلم و جور را  به چالش می گیرد.

همه چیز امشب رقم خواهد خورد. آری موافقم، یک امشب شب عشق است. تصور کنید می توانید به راحتی همه چیز را رها کنید و بروید. فقط یک صبح تا ظهر گوش ها و چشمان خود را ببندید و سالها ی زندگی و تنعم. شما مخیر هستید بین رفتن و ماندن. ماندن با گروهی اندک در مقابل فوجی عظیم. آه واقعاً ماندنی این چنینی چه عشقی می طلبد. انتخاب مرگ. چه تصوری از ۱۱ محرم خود داشتند که اینچنین سخاوتمندانه این زندگی شیرین و عزیز را زیر سم اسبان انداختند؟

خدای من در دل آنها چه می گذشت که به راحتی ماندند در حالیکه نتیجه مشخص بود. خدایا چگونه می توان اینقدر عاشق بود؟ هرچه می اندیشم می بینم حتی با احتمال ریاضی، احتمال زنده ماندن آنها صفر بود چه رسد به این عقل معاش اندیش. چه می دیدند که از دست دادن این زندگی که ما برایش به هر حشیشی متوسل می شویم و به هر کثافتی تن می دهیم انقدر آسان بود.

شاید همه ما عشق را تجربه کرده ایم و می دانیم در آن، لحظاتی است که باید فداکاری کرد سختی دید و باز به تجربه می دانیم که اینهمه، چقدر لذت بخش است. جالب اینجا که حتی  مهم نیست  که معشوق ما این فداکاری را می فهمد یا نه؟ آن حس لذت بردن است که اهمیت دارد. چه لذتی برده اند امشب، آنها که می دانستند فردا چه خواهد شد و ماندند و وقتی ماندی دیگر شاد بودن تعجبی دارد؟ ما از اینکه پس از رنج و سختی معشوقمان خوشحال شود سر از پا نمی شناسیم. آنکه مرگ عاشقانه خود را خود انتخاب کرده نباید خوشحال باشد؟

تاریخ امشب رقم می خورد. نه در سرود فتح و پیروزی. در نحوه رویاری با مرگ. در خنده شان. در گریه های عاشقانه شان (تا به حال برای یک عشق گریه کرده اید؟). در نگاه مهربانشان. در نوازش دخترشان که تا به امروز نمی گذاشتند نازک تر از گل به او گفته شود و می دادند فردا ... .

تاریخ امشب رقم می خورد. نه در غریو های مردانه. درزمزمه نیایششان با خدای خود. در در آغوش گرفتن یکدیگر. در دست به دست هم دادن و از روی مهر و صفا فشردن .

تاریخ امشب رقم می خورد. نه در رویایی یک تنه با یک لشکر. در خلوتی عاشقانه. در وداع با همسری که عاشقش بودند. عاشقشش هستند و عاشقش خواهند بود. در قطره های اشکی که وقتی به هم نگاه می کنند در چشمانشان حلقه می زند به یاد روزهای عشق جوانی. می توانند باز هم با هم باشند، باز هم لحظه های عاشقانه را تجربه کنند و برای دخترشان عروسی بگیرند اما ... .

نگاههای عاشقانه را تجربه کرده اید؟ حس غیرت به معشوق داشته اید؟ تاریخ امشب رقم می خورد. در نگاهی که چشم در چشم با مولای خود، با عشق خود دارند. در احترام و ادبی که به او می گذارند. در حس غیرتی که به او دارند. حاضرند بمیرند و گردی به سر و روی او ننشیند.

چه حسی دارد وقتی با انجام یک کار خوب خوشحال می شویم. چه قدر لذت بخش است وقتی به رغم منافعی که برایمان دارد دروغ نمی گوییم. چه حس خنکی است وقتی فکر می کنی خدا ترا دوست دارد. چقدر لحظات خوبی است وقتی با کسی که مهربان است و قابل اطمینان همصحبت می شوی. محبوب آنها تجسم زمینی تمام این معانی بود. ظهور خوبی و حق بود بر روی خاک. حالا با اینهمه حس خنک جایی هم برای تشنگی هست؟ به همین سادگی.

تاریخ امشب رقم خواهد خورد. در نحوه خوابیدنشان که انگار فردا تعطیل است و تا نیمه های روز می توانند بخوابند. اما نه یک دلواپسی هم دارند. شیرین است. آنها به بعد از فردا فکر می کنند. وقتی که به همه آن چیزی که می خواستند رسیدند. قلبشان تند تر می زند. لبخندی می زنند، سر به بالش گذاشته و ... .

تاریخ امشب رقم می خورد در ماندنشان ورنه چون فردایی خیلی ها رفته اند خیلی.

 

مراقب خودتون باشید - وحید

پی نوشت : تقدیم به همه آنهایی که عشق و تعهد را درس می دهند. سپاسگزار آنانی باشیم که به ما لذت چشیدن لحظه های عاشقانه را هدیه دادند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 13:12  توسط وحید  | 

 

در دلم (مثل عصر جمعه ها)
دايماً يکنفر در می زند...


با خودم می گويم
اينجا که کسی نيست
خانه ای نيست بجز خانه من
من که همسايه ندارم
اینجا، همه جا تنهایست

اما  باز
يکنفر در می زند

من اسير دلهره
دربند تشويش و هراس
می روم تا پشت در
و از او می پرسم  (آنکه در پشت درست)
آی چه کس در می زند؟

پاسخی نيست
ولی...
يک صدايی آمد
مثل یک فرياد خاموش کمک
مثل يک نفس نفس
مثل يک خواهش
..........
روی در دستی لغزيد
پشت در انگار يکنفر افتاد

من سراسيمه
می گشايم در را
اما باز
همچنان هر بار
هيچکس نيست
هیچکس

سرکی می کشم
تا افق چيزی نيست
هست اگر، آرام است
ساکت و تنها


گويی انگارنه انگار
يکنفر اينجا بود
يکنفر خواهش داشت
يکنفر افتاد

من اسير دلهره
دربند تشويش و هراس

باز در را  سفت و مجکم می بندیم

می روم تا پشت ميز
تا نشینم اندکی
تا بنوشم جرعه ای
تا فراموش کنم

اما باز

يکنفر در می زند...

                                      سروده شده حدود ۱۳۸۱

ارادتمند - وحید

* این شعر جزو اولین و معدود شعر های نوی منه. البته من که از قواعد شعری سر در نمی یارم ولی فکر می کنم به لحاظ ادبی خیلی پیاده باشه.

** این شعر محصول زمانیه که من خیلی شعر سیاه می گفتم. دورانی بود و مثل هر زمان دیگری گذشت. اونچه در این شعر دغدغه من بود اون تنهایی آدم مدرنه و اینکه دائماً منتظره یکی بیاد و اون رو از این تنهایی نجات بده ولی ... . و این انتظار و نا امیدی یک حالت تعلیق درناک رو می سازه.

*** کلی فکر کرده بودم. می خاستم یه فیلم ۵ دقیقه ای بدون دیالوگ و با یک موسیقی متن خاص بر اساس این شعر بسازم. کلیتش هم به این صورت باشه:

دوربین یک لانگ شات می گیره از یک صحرا. تو این صحرا یک کلبه تک و تنها وسط قاب دوربینه. یواش یواش دوربین به سمت کلبه می ره و از پنجره وارد خونه می شه. هرچه به خونه نزدیک تر میشه صدای جیر جیر کردن یک صندلی قوی تر میشه. بعد از ورود به خونه یک مرد رو می بینیم که پشت یک میز نشسته و در حالیکه یک تعدادی بریده روزنامه و عکس در اطرافش ریخته باصندلی عقب و جلو میره. یک اضطراب و حسرت عجیب تو صورت مرد هست. یه دفه صدای در زدن می یاد. قهرمان داستان بلند می شه و به سمت در میره. صدای قدم زدنش به صورت واضح پخش می شه. دوربین به جای چشمای مرد قرار گرفته و از توی خونه قاب در رو که بستس می گیره.

حالا رو تصاویر صدای نفس نفس زدن یک آدمی که انگار از دست چیزی فرار کرده و از فرط نفس نفس زدن نمی تونه صحبت کنه می یاد و متعاقباً صدای کشیده شدن یک دست روی در و افتادن زمین اون آدمی که داشت نفس نفس می زد. حالادست  قهرمان وارد کادر می شه و در حین باز کردن در دوربین میره و پشت سرش قرار می گیره.  تصویر مرد تنها رو داریم از پشت که در چارچوب در باز ایستاده و اینبار صدای نفس نفس مرد رو می شنویم. کم کم دوربین حرکت می کنه و از کنار مرد رد شده و منظره ای که اون می بینه رو می گیره . یک صحرای اروم که هیچ جنبنده ای توش نیست.هیچ هیچ.

 صدای جیر جیر در می یاد. دوربین شروع به چرخش می کنه و از بیرون خونه روی در متوقف می شه تا در بسته بشه. حالا دوربین کم کم شروع می کنه دور شدن. صدای پای قهرمان فیلم میاد که به سمت صندلیش میره در این زمان کل خونه تو قاب دوربینه و همچنان دوربین از خونه دور میشه. حالا صدای جیر جیر صندلی میاد. بعدش صدای در زدن. بعد صدای قدم زدن مرد ... صدای نفس نفس زدن ... صدای افتادن پشت در  (و در تمام این زمان در خونه تو دوربین دیده میشه که اصلاً کسی پشت در نیست) دوربین همچنان آروم دور می شه صدای باز شدن در صدای نفس نفس مرد  کمی سکوت و صدای بسته شدن در و سرانجام صدای قدم های مرد و باز صدای جیر جیر صندلی.

دو باره همه صدا ها خیلی سریع تکرار می شن و وقتی دوربین به همون فاصله ای از خونه رسید که در ابتدای فیلم شروع به حرکت کرده بود  ثابت می میونه. حالا همه این صدا ها روی هم می یفته و یکی ملقمه ای از صدای پا نفس نفس و جیر جیر به همراه باز و بسته شدن در رو داریم. صدا دائماً بلند تر می شه تا اینکه یک دفه روی یک بسته شدن  در قطع می شه و در سکوت کامل صفحه کم کم تیره میشه تا سیاهی کامل و فیلم تموم میشه.

**** این ها توهم و عذاب اون فرد بود یا آرزوهاش؟

***** این سیاهی و سکوت آخر نشانه خوبی بود یا بدی؟


 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 23:45  توسط وحید  | 

 

همونطور که گفتم من اینجا سعی می کنم نقل قول از کسی نکنم و شعری هم از کسی جز خودم نزارم. اما چون پیمان کامنتی گذاشته بود و  امر کرده بود این شعر رو که خیلی هم معروفه بزارم من هم اطاعت امر می کنم. به این ترتیب پیمان می شه اولین مهمان این وبلاگ. البته ترجیح می دم اگر قراره مهمانی هم داشته باشم مطلب از خودش باشه اما چه کنیم که ما خراب رفاقتیم.

تو به من خنديدی و نمي دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسايه
سيب را دزديدم

باغبان از پی من تند دويد
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام٬ آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من انديشه کنان غرق در اين پندارم

که چرا خانه ی کوجک ما سيب نداشت؟

پی نوشت : چند بار این پیشنهاد رو داردم اما کسی جدی نگرفته. آقا ما باید یه کتاب خاطره جمعی داشته باشیم. می خوام اینجا به مرور بعضی از اون خاطرات ناب رو بنویسم. اگر کسی هم خواست که چیزی بهش اضاف کنه خیلی عالی می شه اما معمولاً دوستان ما نشون دادن فقط در میدان حرفه که ترکتازی می کنن.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 0:52  توسط وحید  | 

 

 ۱. امروز یک اتفاق مهم برای من و این وبلاگ افتاد. مهدی اولین کامنتشو گذاشت. تو مطلب پارک پرواز گفته بودم که خیلی دوسش دارم و می خوام یه روی یه پست دربارش بنویسم. ضمناً یک سوال خیلی سخت هم از من پرسیده. خیلی سخت. بهش فکر می کنم و همین جا جواب می دم.

۲. عاشورا و تاسوعا داره می یاد. دو سه روز آینده چند تا مطلب در این باره می نویسم. اما یک نکته ای رو به عنوان مدخل حرفام بگم تا بعداً وارد اون بحث ها بشیم. خیلی از این آقایونی که که همش پای منبر و این حرفا هستن فکر می کنن حضرت عباس تو روز تاسوعا شهید شده. می گید نه؟ بپرسید. ضمناً اگر بیشتر حال داشتید ازشون بخواید ۱۲ تا امام رو به ترتیب بشمرن. من امتحان کرم. امتحان کنید به نتایج جالبی می رسید. به قول آقای جوادی آملی از جون این آهن های سرد (سنج و علم و زنجیر و ...) چی می خوایم؟

3. بعضی از دوستان می گن که چرا اینقدر غلط داره متن هام. دو تا خاطره تعریف می کنم  بعدش حتماً انصاف می دید که این از سر بی توجهی نیست بلکه از قلت سواد ناشی میشه :

خاطره الف. زمان جنگ نزدیک خونمون موشک زدن و شیشه های محل شکست. محله خالی شد و ما هو رفتیم زیبا شهر فکر کنم نزدیک ورامین اونجا به خاطر کمبود جا و نبود کلاس. کلاس های ما تو حیاط تشکیل می شد و ما روی زمین می شستیم. خلاصه یکبار معلممون دیکته گفت و من شدم 17 و یکی از غلط هام اسمم بود که به صورت وهید نوشته بودم.

خاطره ب. اول راهنمایی یک معلم داشتیم به نام آقای مهیار که می دونم تا 4 سال پیش در قید حیات بودن و حلا هم چه زنده هستن چه فوت شدن خدا بیامرزدشون. بله ایشون یک پیرمرد آذری زبان خیلی با مزه ای بودن. امتحان دیکته داشتیم و من شدم 2 بله دو (این غلط دیکته ای نبود که 20 رو بنویسم 2). جالب اینکه یکی از لغاتی که ایشون گفته بودن نقار بود (به معنی ملک و باغ .و ...) و با توجه به نوع تلفضشون همه نوشته بودن نگار و ایشون هم با اعتماد به نفس کامل از همه غلط گرفته بودن.

امتحان دیکته با پا درمیانی اولیا تکرار شد و من در امتحان مجدد 8 شدم (خوبیش اینه که با هشتاد اشتباه نمی شه) . پس خودتون به من حق بدید که خیلی نوشتنم خوب نباشه.

راستی امتحان دیکته بازم تکرار شد (چون این مشکل کمبود سواد نوشتن در پایه ما اپیدمی بود و همه نمرشون خراب می شد) و بار سوم شدم 20 . اینه که می گن تا سه نشه بازی نشه.

تازه حرفای من اگه دیکتش درست باشه مگه معنی می ده ؟ که اینقدر به اشکالات تایپی و املائی گیر می دید.  خانه از پایبست ویران است ... .

4. این اصطلاح در قید حیات بودن هم خیلی اصطلاح جالبیه ها یه کم دقت کنید.

5 . یک چند روزی اصلاً فرصت نکردم مطلبی بنویسم. جال اینه که خیلی موضوعات تو طول روز پیش می یاد ولی فرداش هرچی فکر می کنم یادم نمی یادشون. بعضی اوقات مغزم تعطیل می شه و حتی تو فارسی صحبت کردنم دچار مشکل می شم. اما  می دو نید معتاد این نوشتن شدم. یک روز که نمی نویسم دلم می گیره. احساس می کنم مهترین کاریه که باید حتماً انجامش بدم. ضمناً مثل هر نوع اعتیاد دیگه ای خیلی هم لذت بخشه. اصلاً مهم نیست کسی می خونه یا نه؟ (هرچند در مورد بعضی ها خوشحالم می کنه) مهم لذت نوشتنه. لذت نوشتن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 22:59  توسط وحید  | 

 امروز از بازی بر میگشتم. استاد* با ماشینش من رو رسوند خونه. اونم ۲۰۶ داره. چه خوب. چند هفته ای هست که استاد من رو تا نزدیکی خونه می رسونه و ما رو شرمنده می کنه. اما برای اینکه قدر عافیت بدونم من رو تا دم خونه نمی رسونه و یک ۴ دقیقه ای پیاده روی رو به من هدیه می کنه.

القصه. بعد از بازی خیلی حال ندارم که تمام لباسامو عوض کنم در نتیجه فقط پیرهن ورزشی و زیرپیرهنم رو عوض می کنم و همچنان شلوار گرم کن و کتونی اصتلاحاً دبل یو پامه. اضافه بر این یک پلیور و کت تنم می کنم و کیف مهندسیم رو هم می گیرم دستم. صحنه خیلی بامزه ایه. یک نفر با کت و شلوار ورزشی و کتونی، کیف به دست.

هفته اول که می خواستم با همچین سر و وضعی پیاده بشم. استاد بهم گفت: می خوای همینطوری بری تو خیابون؟ گفتم: مگه چشه؟ من هنوز وحید. ز. هستما. اونم گفت آهان ولی فکر می کردم آدم شدی. خندیدیم و من از ماشین پیاده شدم. به حرف استاد فکر کردم یه کم دلم خالی شد گفتم الان همه مردم من رو نشون می دن و بهم می خندن. بعضی ها می گن دیوونس و ... . اما بازم به خودم گفتم خوب به نظر منم خیلی از این تیپ ها که مردم می زنن عجیبه ولی میان بیرون تازه می گن مد هم هست** . گور بابای هرکی می خواد هرچی بگه. من اینم.

از اون روز سه هفته می گذره و من همیشه همینطور رفتم خونه و هیچکس به من توجه نکرده. هیچ کس.

حالا یه قصه براتون تعریف کنم تا حرفام نتیجه فرهنگی اخلاقی اجتماعی تاریخی ادبی هم داشته باشه:

یکی از خواجه بازارری های پولدار شهر که همه اون رو میشناختن و خیلی هم سرشناس بوده  میره پیش ابو سعید ابالخیر و می گه شیخنا ابو سعیدبه من درس اخلاق بده. ابو سعید می گه امروز می ری این کاری که می گم می کنی بعش از فردا می یای پیش من درس اخلاق بگیری. طرف می گه باشه. چه کار باید بکنم؟ ابو سعید می گه باید بری توی بازار  و از یک قصابی روده گوسفند تمیز نشده که خیلی هم بد بو و کثیف هست بخری بعد بزاریش توی یک ظرف و ظرف رو هم بزاری روی سرت و بعد تمام طول بازار رو عبور کنی و بری کنار رودخونه همونجایی که خانم ها ی شهر لباس و ظروفشون رو می شورن، کنار اونا دل و روده رو می شوری بعد دوباره میزاری روی سرت و بر می گردی خونه. فرد سرشناس خیلی بهش بر می خوره و میگه ای بابا این طور که آبروی من توی شهر میره و مایه مضحکه مردم می شم اما چون ابو سعید گفته بوده این کار رو می کنه. فردا می ره سر کلاس ابو سعید و می گه من به احترام شما این کار رو کردم و با اینکه در حین عبور از بازار و کنار رودخانه کثافت روی لباس هام ریخته بود ولی اون روده متعفن رو بردم و شستم. حالا حکمت این کار چی بود؟ ابو سعید می گه این کار شما نصفه دومی هم داره ؟ خواجه می گه چی؟ ابوسعید جواب می ده امروز یک نفر رو می فرستی تو بازار از کاسب های بازار که دیروز از پیششون با اون وضع رد شدی  و از اون خانوم های کنار رودخونه که هر روز ظرف و لبس می شورن بپرسه کسی دیروز خواجه فلانی رو دیده؟

مرد بازاری چند ساعت بعد حیران و متعجب برمی می گرده و  می گه یا شیخ همه جواب می دادن ما یکی دو روزی هست از خواجه فلانی خبری نداریم و ندیدیمش. ابو سعید لبخندی می زنه  و می گه این همه درس تو بود. تنها کسی که به ما نگاه می کنه خود مائیم و از ترس این نگاه چه کارهایی که نمی کنیم. اگر از بند این خود رها شدیم که ... .

 موفق باشد

* استاد لقب ابولفضل ع.  یکی از دوستان خوب منه.

**  یک بار رفته بودم شلوار جین بخرم. فروشنده یک جین به من داد دیدم پشتش پارست. خیلی محترمانه به فروشنده گفتم ببخشید به نظر می رسه این جنستون اشکال داره و پارست. بهم خندید و گفت ای آقا کجای کاری الان این مده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 22:17  توسط وحید  | 

 

دیشب با پویا رفتم خونه. اگر نبود و با ۲۰۶  خودش (قبلاً گفتم که ۲۰۶ خیلی دوست دارم) منو نمی رسوند حتماً در بوران یخ می زدم اما ای کاش اون رفیقش که سانتافه * داره هم بود تا با هم می رفتیم من سوار سانتافه هم می شدم. البته قشنگ برام توضیح داد که اصلاً کاربرد اون ماشین برای سوار کردن من نیست و یه طورایی یه ماشین تخصصی به حساب می یاد. به هر حال این شعر رو به شوخی برای پویا گفتم . خدائیش از بچه های نیک روزگاره.

پویا

یکی پویا که با موهای درهم

ربوده دل ز دخترهای عالم

اتول بازی و دیت و رقص و آواز **

کجایش معنویست الله اعلم

بازم تاکید میکنم گول این شعر رو نخورید این فقط برای شوخی بود و ایشون خیلی هم پسر ماهیه دلشم خیلی پاکه (اگر قبول ندارید از ... بپرسید)

* هرچی فکر کردم سانتافه یادم نیومد رفتم به برادرم گفتم: اون کدوم ماشینه اسمش مثل نسکافس؟

** دیت به کسر دال و سکون یاء همان Date در ممالک راقیه می باشد. ضمناً جواب سوال بیت زیر از ادبیات قدیم پارسی  هم ایضاً: 

دلم چون بید می لرزد همه روز          که دلبر، نیمه شب، تنها، کجا رفت؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 22:46  توسط وحید  | 

 

این مطلبی که می خوام بنویسم شاید کمی متفاوت از سایر مطالبی باشه که تا الان نوشتم. قرار بود این نوشته ها در مورد زندگی باشه. اما مگه می شه زندگی هر روز شیرین باشه؟ وجوه تلخ زندگی فارغ از جنبه های سیاسی و دیپلماتیک روح انسان رو صیقل می ده و برای درک عمیق لذت و شادی آماده می کنه.

اونچه امروزه در غزه اتفاق میفته یک فاجعه انسانی است. من چقدر دلم می گیره وقتی می بینم مردم میگن پول نفت ما رو میدن اینها. یا می گن مشکل اونهاست و به ما چه ربطی داره. فارغ از همه این ها فلسطینی ها آدمند. مثل همه. مثل ادمهایی که در انگلیس مورد ظلم قرار می گیرن. مثل من مثل شما. هر جای دنیا اگر کسی مورد ستم قرار گرفت ما باید یه چیزیمون بشه. من نمی گم با فلسطینی ها بهتر از بقیه باشم ولی بی انصافی هم نکنیم.

انقدر نگیم فلسطینی ها هم اسرائیلی ها رو می کشن نمی خوام از همه چیز دفاع کنم اما این کجا و اون کجا. با این منطق های بچه گانه بی مسئولیتی خودمون رو توجیه نکنیم. لااقل شجاع باشیم و سکوت کنیم.

چند وقت پیش حسب اتفاق یکی از کانال های ماهواره ای رو که در مورد فلسطین صحبت میکرد دیدم. فردی که اومده بود می گفت چی می گید رژیم جعلی اسرائیل؟ اگر منظورتون اینه که این کشور تا ۶۰ سال پیش نبوده خب عراق هم نبوده و خیلی از کشورها در همین قرن معاصر مستقل شدن و هویت گرفتن. مثلاً عثمانی بعد از جنگ جهانی چند کشور شد. آیا همه اونها جعلی هستند؟

منطق این آقا هم همونقدر بچه گانه است که خیلی حرفهای ما در مورد فلسطین. مردم عراق یا تمام کشورهای جدید همیشه در یک فرآیند طبیعی انسانی و بدون دخالت های موثر در مناطق خودشون مستقر شدن و کم کم در طول تاریخ و طی قرن ها یک ملت شدن و برای سالها در کنار هم زندگی کردند و سرانجام یک روزی نظام جدید بین الملل اومد دور آونها یک خط کشید و گفت این کشور شماست اما از سالهای قبل این مردم بودند و امد و رفت ها به صورت عادی انجام می شد در واقع یک ملت واحد که هویت داشت اونجا زندگی می کرد حالا می خواید اسمش رو بزارید ایران یا پرشیا. ضمناً این خط هایی که نظام جدید بین الملل کشید در مقابل بسیاری از پیوندهایی که بین مردم وجود داشت هیچ کاره بود. مثلاً حتما می دانید که رابطه آذربایجان های ایران و جمهوری آذربایحان چگونه است یا تا همین۵۰ سال پیش کربلا رفتن مثل مشهد رفتن بود چون این خط ها نه برای ملت ها هویت سازه نه به سرعت هویتی رو از بین میبره.

اما مساله اسرائیل این نبود. هی آدم وارد کردند. از هر گوشه عالم آدم وارد کردند و گفتند بیاید این کشور شماست. بیایید و اینجا عشق وحال کنید. بیایید و در رفاه باشید. واقعاً این معنای ملت هست؟ این معنای یک کشوره؟ چند نفر از افراد بالای ۳۰ سال اسرائیل متولد فلسطین هستند؟ این یعنی جعل یک ملت یعنی جعل یک کشور. یعنی دست بردن در مهاجرت و آمد و شد طبیعی آدم ها به مناطق مختلف. اگر همه چیز طبیعی اتفاق افتاده بود که این حرف ها نبود. همه دنیا نوش جونشون.

نکته جالب اینه که اسرائیل تنها یهودی ها رو به کشور خودش دعوت می کرد یعنی نژادپرستی کامل. بدون هیچ گونه تعارفی و لااقل یک رنگ و لعاب انسانی.

من نمی گم کار خاصی کنیم. فقط همونقدر که برای یک بچه اسرائیلی که کشته میشه ناراحت می شید برای فلسطینی ها هم ناراحت بشید. اسرائیل کل روندش لکه ننگی برای بشریت بوده. اسرائیل نماد اینه که زور و قلدری حرف اول و آخر رو می زنه. اسرائیل قانون مجسم جنگله.

خنده داره. یک گوشه دنیا جنگه و یک ملتی داره  از سرزمین خودش دفاع می کنه (این قصه که همه زمین ها رو هم خریدن دیگه یک قصه نخ نماست. واقعاً چندر درصد مساحت فلسطین رو خریدن چند در صد رو اول به زور و بعدش تو جنگ ها گرفتن؟) . بعد تو این گیر و دار یکی از روسیه مهاجرت می کنه برای زندگی بهتر میره اونجا و از قبلش هم می دونسته اونجا جنگه. حالا وقتی رفت اونجا خونشو کجا می سازن؟ هیچی خونه یک سری عرب رو خراب میکنن و شهرک می سازن و می دن خدمت این آقایی که از روسیه مهاجرت کرده بیاد اونجا رفاه داشته باشه.

حالا شما بگید اگر موشک بزنن به اون خونه ای که روی خرابه خونه یک فلسطینی ساخته شده و اون آقا که می دونسته این خونه غصبیه و بچه اش بمیرن کی مقصره؟ خود طرف که حقشه چون هرکی خربزه می خوره پای لرزشم میشینه اما واقعاً کی مقصره مرگ اون کودک بی گناهه؟ منصف باشم.

می گن وقتی کشور اسرائیل می خواست تشکیل بشه جز فلسطین کشورهای دیگری هم مد نظر اونها بود مثل آرژانتین. می خوام بگم اگر چرخ تاریخ اینطور می گشت که اسرائیل در گوشه ای از آرژانتین هم تشکیل بشه  و این جنایات رو میکرد وظیفه همه ما این بود که محکومش کنیم. چون این جنایت علیه انسانیت. الان انسانیت و حس جمعی انسان ها در معرض خطره. کار خاصی لازم نیست بکنیم. لازم نیست کوکاکولا هم نخوریم. اگر هممون تو حرف زدنمون بگیم که می دونیم داره تو دنیا چه اتفاقی می یفته بساط فریب و نیرنگ و ددمنشی خود به خود جمع خواهد شد. کی می تونه در مقابل دونستن مقاومت کنه؟

اگر نمیتونیم حقیقت رو بیان کنیم لااقل سکوت کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 14:12  توسط وحید  | 

 

همیشه روزهایی هست که یک معنی خاص برای انسان ها دارند یعنی یک روح که اون روز رو از روزهای دیگه متمایز می کنه. مثلاً عاشورا، عید نوروز و یا ۲۱ رمضان در سطح عمومی جامعه روزهای دارای روح هستند. اگر افراد کمی خاص تر باشند شاید در روز ۲۹ اسفند (ملی شدن نفت) و یا ۳ خرداد (آزاردسازی خرمشهر) احساس غروز و سر افرازی کنند. روزهایی هم هست که کاملاً شخصی هستند مثل سالروز تولد، یا ازدواج که برای فرد فرد انسانها شاید دارای معنی و روح باشند.

اما آنچه در تمام این روزها مشترک است داشتن یک پشتوانه معنوی عاطفی یا فرهنگی قوی است پس عجیب نیست که این روز ها رو به هم تبریک بگیم و البته همانطور که می بینیم افرادی که این روزها از نظر شون معنی خاصی نداره در این روزها نه به کسی تبریک می گن نه تسلیت و امر غریبی هم نیست.

ضمن اینکه ما همه انسانیم و همه از هر دینو آیینی با هم برادر و خواهر اما یک مطلبی رو نمی فهمم. این حجم بالای تبریک به مناسبت کریسمس برای چیست؟ چون مطمئناً در سطح ملی و اجتماعی ما این روز به هیچ وجه از هیچ کدام از اون پشتوانه هایی که گفتم برخوردارنیست.

شاید خیلی ها این مساله رو نشانه ای از یک جامعه ای که در حال گم کردن هویتشه بدونن اما من این قضیه رو ناشی از بی تابی یک جامعه افسرده می دونم. جامعه ای فانتزی که از هر دست آویز قشنگی برای فراموشی و تخدیر استفاده مکنه.

ضمناً کریسمس به همه اون هایی که این روز براشون معنی داره مبارک.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 13:39  توسط وحید  | 

 

چشم های تو هنوز

برای من

راوی حدیث عاشقی است.

اگر چه من کنون

هیچ نمی دانم

هیچ

کان چشم های دل سیاه

امروز

چشم انتظار کیست.

 

درون چشم های تو

آن سیاهی عجیب

از آن زلال دلفریب

دو تصویر مانده در یادم

یکی ان روز که هم را دیدیم

سرمست شدیم

به هم خندیدم

یکی آن روز سیاه

که من از دستت دادم.

 

و سرانجام

فقط یک خواهش

مگذار که یک قطره ناز

چکد از گوشه چشمان تو باز

خنده دار است

می دانم

گریه دارد

نمی دانی

 

....

پی نوشت : احساس می کنم بعضی جاهای این شعر رو قبلاً شنیدم. شاید. ولی دقیقاً یادم نمی یاد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 10:40  توسط وحید  | 

 

در جواب یک کامنتی که یکی از دوستان گذاشته بود باید مطلبی رو خدمتتون عرض کنم. بحث خوشبختی و موفقیت، انتخاب یکی از دو تا نیست بلکه همونطور که گفتم بزرگترین و در واقع مهمترین موفقیت دنیوی رسیدن به خوشبختی است در زندگی دنیایی. پس اصلاً قرار نیست ما بین موفقیت و خوشبختی یکیو انتخاب کنیم.

اما به هر حال ما بین خوشبختی و موفقیت در سایر زمینه ها که علی الاصول می بایست زمینه ای برای خوشبختی باشن اونها رو انتخاب می کنیم که در واقع حتی موفقیت به اون معنی که عرض کردم هم نیستن.(من چند بار این پاراگرافی که نوشتتم رو خوندم اما نفهمیدم از وسطاش چی شد شما هم به بزرگی خودتون ببخشید).

اما مطلبی که می خوام بگیم بحث انتخاب است بین دو چیز. خیلی مواقع پیش اومده که از یک دوست یا پدر و مارد به خاطر دوست دیگر یا همسر می گذریم. من اینجا نمی خوام بگم که همیشه این کار غلطه بلکه می خوام بگم در بسیاری موارد می تونه اینطور نباشه.

فضای دل ما شبیه یک خونه است که توش از سطل زباله هست تا مثلاً یخچال و ... . هر چیزی به اندازه خودش جا اشغال کرده و هر چیزی در حد خودش مفیده. شاید دو سه روز بتونید بدون سطل زباله طی کنید اما سر انجام نه. دوست، پدر و مادر، همسر، خواهر برادر همکلاسی هر کدوم باید به اندازه خودشون تودل ما جا بگیرن. هیچ وقت همسر آدم نمی تونه به طور کامل جای دوست آدم رو بگیره. همونطور که دوست نمی تونه جای برادر یا خواهر رو.

اما بعضی ها رو دیدم که که با اوردن یک یخچال ساید بای ساید همه وسائل خونشون رو ریختن دور. این ادم بالاخره به مشکل بر می خوره. امروز نه فردا. خیلی ها وقتی ازدواج می کنن دیگه با هیچ کدوم از دوستاشون رابطه ندارن (چه خانوم ها و چه آقایون). یکی نیست بهشون بگه فکر کردی چی؟ مال خودته تا آخره عمرم بیخ ریشته  (بازم چه خانوم ها و چه آقایون) دیگه این همه هول شدن چیه؟

وقتی که این اتفاق افتاد همه بارها از روی دوش دوست و خواهر و پدر و ... برداشته میشه و میفته روی دوش همسر. طرف انتظار داره همسرش همه چیزش باشه اما ای دل غافل اولاً این آدم اون آدمی نیست که توی رویاهاش ساخته بود. فرشته نیست یا ابرپسر. یه آدمه عادی با تمام نقص ها و توانایی های یک انسان. ۲. آقا جان تو در ساده ترین حالت نمی تونی زباله هاتو بزاری تو یخچال ساید بای ساید چون هر کسی رو برای کاری ساختن و در روابط انسانی ما هر کسی نقش جدا گانه ای برعهده داره.

ضمناً یک نکته ای هم بگم. هرچند این اخلاق خانم هاست ولی خوب چون آقایون هم می تونن در مدیریتش کمک کنن، هردو باید هواسشون به این مساله باشه. به لحاظ فرهنگی و کلاً فضایی که در کشور ما وجود داره خانوم ها کمتر با دوستانشون می گردن و کمتر در بیرون از خانواده فعال هستند (با کار کردن اشتباه نکنید) در نتیجه هم دوست دارن و هم اینکه از بچگی یاد گرفتن همه خوشی ها شون  با همسرشون باشه و منطقاً به واسطه اینکه با این کار در واقع خودشون رو وقف خانواده کردن از همسرشون هم انتظار دارن گشتن هاش و خوشی هاش همش با اونا باشه و نهایتاً اگر خیلی لطف کنن وقتی همسرشون با دوستاش بیرون میره باید اونها رو هم ببره.

اما غافل هستند که ارزش هر کاری به از روی اختیار بودنشه و اگر این امکان رو  که با دیگری باشه از کسی سلب کنی مجبور خواهد بود با تو باشه و وقتی مجبور بود بال تو باشه این در کنار تو بودن دیگه ارزشی نداره. البته در اوایل زندگی یا دوستی شاید همسر آدم واقعاً بخواهد همش پیش آدم باشه. خوب ایرادی نداره و چون دلش می خواد ضربه ای هم به روابط آدم ها نمی زنه اما اگر یک روز دلش خواست تنها باشه چی؟ اگر نتونه بره جایی مطمئناً از پیش همسرش بودن لذت نخواهد برد.

ما برای اینکه تصمیم بگیریم که خودمون رو فدای خانواده کنیم حتماً باید یک منی برای خودمون متصور باشم. آیا اصلاً آدمی که نمی تونه تصمیم بگیره که کی کجا باشه و یا کجا نباشه می تونه یک روز کارش رو زود تر تعطیل کنه تا همسرشو خوشحال کنه؟

در واقع ما نباید یک "ما"یی بسازیم که "من" ها توش محو شده باشند بلکه باید دو "من" که دارای هویت، خواسته و شخصیت مستقل هستند داشته باشیم که هر لحظه با شوق و اشتیاق یک "ما" رو می سازند و برای استمرار اون "ما" فداکاری هم می کنند.

ارادتمند- وحید

پی نوشت : یکی از دوستان می گفت چیزی از این مطلب نفهمیده پس من به طور خلاصه مرور می کنم : هیچ کس همه کسه آدم نیست (مگر اینکه مجبور بشیم که در این صورت استثناً اشکالی نداره) و اگر چنین نقشی رو برای کسی قائل بشیم هم دیگران رو که عمیقاً بهشون احتیاج داریم از دست می دیم و هم در یک فرآیند دردناک و عذاب آور  خود اون فرد رو.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 19:39  توسط وحید  | 

 

همین اول بحث یک جمله بگم که مشخص باشه موضع من تو این قضیه چیه: وقتی با کسی دوست می شی به این نگاه نکن که چی به دست می آری بلکه به این نگاه کن که حاضری به خاطرش چیو از دست بدی.

البته واضحه این جمله برای هر رابطه انسانی نظیر ازدواج و ... و هر فعلی به صورت کلی می تونه معتبر باشه. من خیلی ها رو دیدم که روابطشون با افراد رو به واسته منافع (حس ارضای انسانیت رو از منافع بیرون کشیدم) تنظیم می کنن. حتی واقعاً با طرف ازدواج می کنن به خاطر پولش به خاطر مقامی که پدرش داره و ... . چرا؟

یک نکته اساسی که وجود داره اینه که در مجموع تعالیمی که به ما داده شده و همچنان داده می شه این نکته وجود داشته که باید موفق بشیم. باید خوب درس بخونیم تا شاگرد اول بشیم، کنکور رو خوب بدیم تا دانشگاه خوبی بریم، فوق لیسانس قبول بشیم، دکترا ایضاً. تو محل کار هر کاری بکنیم تا ارتقای شغلی بگیریم و ... .

وقتی می خوایم بگیم یک نفر زندگی خوبی داره میگیم. خونه داره، ماشین داره، رتبه فلان کنکوره، مدیر عامل فلان شرکته و حتی تا چند سال پیش داشتن موبایل هم  نکته مهمی به حساب می یومد. و کمتر به نظرمون می یاد که فارغ از فانتزی های زندگی او طرف مورد بحث خوشبخت هست یا نه.

مثلاً برامون یک دختر زیبا یا پولدار موضوع بحث جذاب تری هست تا یک دختر خوش اخلاق و مهربون. (البته حالت عکسش شاید افراطی تر برای خانوم ها)

در کنار تمام تشویق هایی که میشیم تا به موفقیت برسیم، در کنار تمام فشارهای هنجاری ای که جامعه به ما تحمیل میکنه تا به موفقیت با تعریف اون نزدیک بشیم، چقدر آموزه های مفید جهت خوشبختی به ما منتقل شده؟ آیا واقعاً تا ۱۰۰ سال پیش نسبت جملاتی که پدر ومادر در مورد خوشبختی و موفقیت به فرزندانشون میگفتن همین بود؟ آیا پدر  و مادر در کنار نمره ریاضی یا فوت و فن کاسبی نباید را ه و رسم زندگی، دوستی، مهروزیدن و قشنگ به دنیا نگاه کردن رو به فرزندش بیاموزه؟

صبح تا شب مشغولیم: پول در می یاریم، کار می کنیم، مقاله آی اس آی میدیم، پولدار تر می شیم، پست مهمتری میگیریم شایدم استاد تمام شدیم.اما آیا به همه چیز رسیدیم؟

حسرت خنده های از ته دل بچه های پشت وانت نون خشکی سعید تو راه برگشت از شمال هنوز تو ذهن من مونده. آره ما یاد نگرفتیم که خوشبختی بخش بزرگی از موفقیت بلکه تمام اونه. ما یاد نگرفتیم بعضی موقع ها باید مثل مسافر کوچولو از کنار خیلی چیزا بگذریم چون جای دیگه ای منتظر ما هستن و ما با آرامش کامل خوشبختی رو به مسلخ موفقیت بردیم.

برید نگاه کنید چند در صد استاد های دانشگاه افسردن و چند درصد خیلی قشر های دیگه که شاید آرزوی ما باشه که تو جرگه اونا باشیم. چند درصد آدما بعد از چند وقت همسرشون دلشون رو میزنه. برید بپرسید. برید بپرسید چند در صد اونقدر آدمن که می تونن مثل رابینسون کروزوئه تو تنهایی یه زندگی رو از صفر بسازن. گفتم تنهایی، یادم نرفته که باید یه بار راجع به تنهایی بنویسم.

بازم این جمله رو تکرار می کنم تا شاید یادمون بمونه: وقتی با کسی دوست می شی به این نگاه نکن که چی به دست می آری بلکه به این نگاه کن که حاضری به خاطرش چیو از دست بدی.

 ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 23:30  توسط وحید  | 

 

سلام نوجوانی عزیزم

خوبی؟ اگر از احوال من هم جویا باشی ملالی نیست جز دوری تو ...دوری تو که هر روز دور تر می شوی و تکرار ناپذیر تر .

ملالی نیست جز دوری لحظه های شیرینت. آرزوهای بچه گانه ات و رویاهای پاکت. ملالی نیست جز پاکی آن روزهای دلم.

اگر از احوال من بپرسی اما ملال دیگری هم هست و آن اینکه خسته ام. یادت هست؟ با هم می  گفتیم این چه زندگی سگی ایست که دیگران دارند. کار یعنی صبح تا ۲ بعدالظهر نشد حداکثر تا ۴ و بعد کانون گرم دوستی یا خانواده. اما امروز بی انکه کسی بخواهد مثل همه درگیر دنیا شده ام تا اینجا.

از چیزی فرار می کنم؟ نمی  دانم. شاید. ای کاش هنوز بودی و کمی هم فکری میکردیم.

می بوسمت

ارادتمند - ۱۰ سال بعد تو

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 19:23  توسط وحید  | 

 

خوب دیشب که فرصت نشد ولی امروز در مورد چند تا از نظرها صحبت می کنم.

۱. خیلی ها در مورد نوشته ای که در مورد برف نوشته بودم اظهار نظر مثبت کرده بودن (خیلی در حد این وبلاگ البته). احساس خوبی دارم چون وقتی که مطلب برف رو می نوشتم خیلی ساده می نوشتم. دوست داشتم واقعاً از زمین خوردن بقیه جلو گیری کنم. چون هر کسی زمین بخوره ناراحت می شم. اون نوشته اگرچه به ظاهر خیلی ساده و عادی بود اما حس  پشتش بود. حس مهم بودن ادمی که داره می خونتش. واقعاً برای مهربون بودن با هم لازم نیست کارهای بزرگی برای هم انجام بدیم. کافیه با هم صادق باشیم و به هم اعتماد کنیم.

داشتم با تاکسی بر میگشتم. راننده اول خط گفت که اگر کسی پول خرد نداره سوار نشه. یه خانومی گفت حالا بریم تا آخر خط خدا بزرگه. راننده گفت اگر خدا بزرگه  همین اول خط هم بزرگه لازم نیست بریم تا آخر خط. همه خندیدن. بعدش ادامه داد یه بابایی یه نردبون بلند خرید که بره بالاش و خدا رو ببینه وقتی رفت اون بالا گفت خدا کجایی؟ خدا هم جواب داد من این پایین نردبون رو گرفتم تا تو نیفتی.

مخلص کلام اینکه لازم نیست همیشه مطالب خفن بنویسیم. ضمناً خوشحال شدم که هنوز خیلی ها شاخک های انسانیشون کار می کنه و سادگی رو می فهمن.

۲. یه دوستی گفت راجع به مسائل جنسی در خانواده هم بنویس. اما خوب من در این مورد چیزی نمی نویسم. بنا به دلایل مختلف. اما یکسری آمارها رو و خاطراتی که از گوشه کنار شنیدم جمع می کنم تا یه مطلبی راجع به ایدز بنویسم. اونجا شاید یه تعریضی هم زدیم به خانواده.

این ایدز خیلی مساله مهمیه اما نمی دونم چرا هیچ کس هیچی نمی گه. نمی دونم چرا هیچ فیلم مهمی چه در ایران که خارج در موردش ساخته نمی شه. (فیلمی که همه ببینن مثل تایتانیک. هرچند من تایتانبک رو ندیدم). الان البته یک فیلم یا سریال در این مورد پخش می شه اما در مقابل داستان های تراژیکی که میشه ازش در آورد هیچه.

۳. بزرگواری که من به شدت ارادتمندشونم فرمودند چرا کامت ها رو نمی زارم؟ جواب اینه که معمولاً کسی کامنت ها رو نمی خونه  و اگر مساله مهمی باشه من اینجا مطرحش می کنم و نظر خودم رو هم می گم. ضمناً خیلی از کامنت ها نظیر بعضی از کامنت های خود ایشان تا حدی خصوصیه به این معنا که کسی در مورد سابقه مطلب چیزی نمی دونه و ممکنه باعث کج فهمی هم بشن.

اما شما (بله خود شما) هر کامنتی که بزارید و بخواید بقیه هم بخونن امرتون مطاع خواهد بود. ما مثل بعضی ها نیستیم که خلف وعده بکنن.

۴. یه دوستی هم اجازه خواستن از یکی از مطالب نوشته شده من (پارک پرواز) استفاده کنن. خوب جواب رسمی من اینه که اختیار دارید و ممنون از حسن توجه و نظرتون. و جواب غیر رسمیم اینه: بابا کپی رایت.

ارادتمند - وحید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 21:34  توسط وحید  | 

 

۱. این وبلاگ شاید ۱۵ نفر بیننده داشته باشه، ۱۰ نفر خواننده و ۵ نفر پایه که نظر میدن. (تفاوت بیننده و خواننده شبیه تفاوت کسانیه که هوسی تریاک می کشن و افراد معتاد و البته افرادی که که نظرمیدن تو این قیاس هروئین مصرف می کنن).

۲. این هروئین رو نوشتم یه چیزی یادم افتاد. تو محل اصلیت ما به بعضی کلمات کلمات دیگری گفته می شه که بعضی هاش با مزه است مثلاً به هروئین می گن هریون یا به تشریف آوردن می گن تشدیف آوردن.

۳. حالا این تشریف آوردن رو گفتم یاد یه چیز دیگه افتادم. بعضی اوقات آدم اشتباهات ضایعی می کنه : رفته بودم جایی وقتی کارم تموم شد و می خواستم برم بیرون یه دفه یکی از مهندسای قدیمی که سنش  لاقل ۳ برابر منه اومد تو من می خواستم بگم که : من داشتم از خدمتتون مرخص می شدم که شما تشریف اوردید. به جاش گفتم: من داشتم تشریف می بردم که شما رسیدید خدمتمون.

۴.  این اشتباه گفتن بعضی کلمات رو هم گفتم باز یاد یه چیز دیگه افتادم. پدر و مادرم رفته بودن مکه برای حج تمتع و یه بیست روزی نبودن. پدرم از ده دوازده سالگی چند تا دوست داره که هنوز هم با هم هستن. خانم یکی از دوستان پدرم زنگ زد خونمون که حالی از ما بپرسه من گوشی رو برداشتم بعد از احوال پرسی گفتن: جای حاج خانم و حاج آقا خالی نباشه. منم خیلی خونسرد گفتم : ممنون جای شما خالی نباشه. یه دفه بمب خنده همه ترکید. خودمم دیگه هم خندم گرفته بود هم خجالت می کشیدم ...

۵. می خواستم جواب چند تا کامنت رو بدم اما هی حرف تو حرف اومد. بی خیال حرفای امشب رو یه شب دیگه می زنم.

۶. راستی امروز سالروز زلزله بم هست. خیلی ها یه چنین شبی خوابیدن و دیگه بیدار نشدن. پس شاید فردایی نباشه یا به عبارت بهتر من در فردایی نباشم و نتونم حرفایی که می خواستم بزنم رو بزنم. قصه  زلزله بم همین بود: خیلی ها می خواستن خیلی چیزا بگن ولی فرصت نشد. 

پسرک کل شب رو هی از این پهلو به اون پهلو شده بود که فردا چطور بهش بگه که دوستش داره و تازه خوابش برده بود که دیگه فرصت نشد فردا با ایجاد یه اشکال عمدی تو مدارک سر صحبت رو باز کنه.

دیگه فرصت نشد که بفهمه بعضی اوقات همه چیز مطابق خواست ما نیست و باید در خلوت تنهایی خودمون گریه کنیم.

دیگه فرصت نشد که بفهمه عشق حتی از اونی که تو قصه شنیده بود هم قشنگ تره.

دیگه فرصت نشد که بفهمه حرفای یاسمن گل بانو و داونه مسخره نبود چه برسه به تهوع آور و فقط بزهای برره ممکن بود به این حرفا بخندن.

اما دخترک قصه ما فرصت کافی داشت ...

فرصت کافی داشت که بفهمه یک انتخاب غلط می تونه زندگیشو سیاه کنه.

فرصت کافی داشت که بفهمه اونهایی که بهش می گفتن عشق و عاشقی همش قصه است بازنده هایی بودن که چشم بردن بقیه رو نداشتن.

فرصت کافی داشت تا بفهمه که اشکلات عمدی ای که توی مدارک می دید سیگنال های همسر امروزش به خانم کناریش بوده و فقط برای کم کردن روی همون همکارش بوده که فردای عقد اون همکار خانم، اومده بود خواستگاریش.

دخترک فرصت زیاد داشت اما شانس نه. شانس اینکه اون شب زلزله نیاد. شانس اینکه بفهمه عشق مثل هوای خنکه.

۷. تا فردا صبح هم بشینم باز مطلب یادم می یاد برای نوشتن پس شب خوش.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 1:34  توسط وحید  | 

 

۱. این شاید یک بیماری روانی باشه اما از اینکه یه زندگی دیگه داشته باشم و آزاد بدون قید های معمول بتونم نفس بکشم خیلی خوشم میاد. چند سال پیش که باشگاه می رفتم اسم و فامیل خودم رو چیز دیگه ای گفته بودم . می گفتم یک آدم تنبل در آستانه اخراج از تحصیلم. دوره خیلی قشنگی بود. بعضی وقت ها هم دلم می خواد برم این آگهی هایی که کارمند ساده می خواد مثلاً برای مدتی آبدارچی یه شرکت باشم (البته فقط برای مدتی).

۲. خانم س. گفت جلوی موهام داره کم پشت میشه . خندیدم یاد این افتادم که چند سال پیش به ابوالفضل حرفی شبیه به این زدم بهم گفت دیگه می خوامش چه کار ؟ هر کاری که باید باهاش می کردم کردم منم تو دلم گفتم دیگه می خوامش چه کار؟ مگه تا الان چه غلطی کردم باهاش که از این به بعد نکنم. امشبم ابوالفضل از ورزش رسوندم خونه. ۲۰۶ خریده. ۲۰۶ دوست دارم.

۳. با مهدی ح. رفته بودیم پاساژ تیراژه (یک مهدی دیگه البته) گفت این بچه های این جا روح آدم بودن رو تو فضا منتشر میکنن منم گفتم آره ولی جوونا علی الخصوص بعضی دخترا این روح رو می کشن اونم به تهوع آورترین وجه ممکن.

۴. جند وقته یه شعر خیلی صریح اومده سراغم. خسته شده بودم از اینهمه حرف زدن و نگفتن اصل کلام. دیشب شب یلدا بود. احسان برام فال گرفت :"صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم" راست میگه باید صریح تر بود این ریا کاری مضره. خانم س. معتقده باید کتاب بازی رو بخونم ولی من فکر می کنم باید اول شعررو بگم بدون توجه به هرچیزی به قول معروف ولوبلغ ما بلغ.

۵. به احسان گفتم دو تا شعر اومده تو ذهنم. گفت خب باهاشون چه کار می کنی؟ گفتم درست ترش اینه که ازم بپرسی اونا با من چکار میکنن.

۶. من بعضی وقتا فریاد می زنم ولی کسی صدامو نمی شنوه. احمد راست می گه : "هیشکی منو دوست نداره ". گاهی اوقات یه سوءتفاهم کوچیک حال آدمو بد میکنه. یاد آقای محمد ا. بخیر جانباز بود و معلم ما. می گفت رفته بودم منطقه یه روز گفتن نامه داری من تا رفتم نامه رو بگیرم هزارتا فکر و خیال کردم ولی وقتی نامه رو گرفتم دیدم خبر خاصی نیست. با خودم گفتم نگاه کن یه جمله "یه نامه داری" (در حالیکه هیچ خبری نیست) می تونه با آدم چه کارهایی بکنه. چقدر ناپایداره این آدم.

۷. دلم گرفته. حق با من بود باید دست ها رو بالا برد. این مردم گول ارزش اینهمه رو ندارن.

۸. کلی شعر می خواستم لا به لای حرفام بنویسم اما چون تصمیم گرفتم نقل قول نکنم جلوی خودمو گرفتم. این مهدی ب. کجاست که می گفت ۵ دقیقه نمی تونم جلوی خودمو بگیرم و شعر نخونم.

۹. با دوستم صحبت می کردم چند سال من از عشق و صفا می گفتم و اون همش می خندید می گفت زندگی همش بزن در روئه. من طرفدار ازدواج و اون این کار رو اصل حماقت می دونست. ازدواج کرده ولی داره به جدایی فکر می کنه. بعد از چند سال با هم صحبت می کردیم بازهم گفت ازدواج اصل حماقته گفتم ما هر دو  داریم حرف های گذشته خودمون رو می زنیم. گفت نه اون موقع من حرفشو می زدم الان ایمان دارم.

۱۰. خداحافظ.

۱۱. راستی امروز سوار ۲۰۶ پویا هم شدم. اونم خوب بود. می گفت دو روزه چراغ بنزینش روشنه. چه دل بزرگی داره.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:15  توسط وحید  |