در حريم دل هوا مهتابي است
مملو از بوي خوش بي تابي است
آسمان هر کجا ابري شود
آسمان دل هميشه آبي است
سروده شده در ۱۳۸۰
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. خیلی شعر ساده ایه مثل یک پسر ۲۱ ساله.
۲. بهتر بود گفته بشه آسمان مهتابیه نه هوا اما ۷ سال برای این ایده دیر کردم.
دیروز یکی از سخت ترین روزهای زندگی ام بود. حالا کار ندارم چرا اما بود دیگه. در این چند ماهه زیر فشار زیادی بودم و البته سعی کردم فشاری به کسی نیارم و شاید بیش از اون سعی کردم اشخاص دیگه به من فشار اضافه وارد نکنن.
در این چند وقته حس کاستن* رو هر روز لمس می کردم. هر روز از من کاسته می شد تا بالاخره ... . دیروز دوست داشتم با کسی صحبت کنم اما هیچ کس نبود هیچ کس. از دست هیچکس دلگیر یا ناراحت نشدم مدت ها بود به خیلی نتیجه ها رسیده بودم در مورد ارتباطاتم با دیگران، اطرافیان و ... .
در همون حال و هوا چند مطلب نوشتم که یکیش اسمش فروریخت بود برای یک ساعتی گذاشتم تو وبلاگم و بعد بنا به دلایلی حذفش کردم. احساس کردم می شه خیلی بهتر نوشتش تا حس فروریختن رو واقعی تر نشون بده.
نوشته های زیادی هست که گذاشتم بعد از این دوران .
یه چیز دیگه، دوستی به نام مقداد که به وبلاگش سر می زنم و ایشون هم لطف می کنن و گاهی برای من کامنت می زارن تنها کسی بودن که حال منو پرسیده بودند و گفته بودند که چرا فروریخت رو حذف کردم. از لطف ایشون ممنون هستم.
ارادتمند - وحید
* البته این کاستن همیشه در من با افزایش وزن همراه بوده چون برای فراموش کردن خودم رو به خوردن مشغول میکنم.
این هم قسمت دوم و آخر عکس های مسافرت کاشان.






طبیعتاً لازم به توضیح نیست که عکس آخر رو من ننداختم.
ارادتمند - وحید
پی نوشت :
۱. به مهدی ب. قول داده بودم که هر وقت نظر بزاره نظرشو نمایش می دم. علی الخصوص اینبار که منو مسخره هم نکرده. خوب منم نمایش دادم.
۲. این عکس ها مثل عکس های قبلی از خانه طباطبائی ها گرفته شده است.
از آن روز که آمدی
سالها گذشته
و از آن روز که رفتی هم.
پس چرا من هنوز نمی توانم
با خودم خلوت کنم
بی تو تنها باشم.
ارادتمند - وحید
برف می بارد
چترم را می بندم
دانه های برف
آرام و نرم
سرد اما گرم
روی صورتم می نشینند
یاد چیزی می افتم
ارادتمند - وحید
سریالی تلویزیون پخش می کنه به نام گناهکاران و شاید هم بی گناهان (دقیقاً نمی دونم) اما خانمی که نقش همسر دایوش فرهنگ رو بازی می کنه و فکر می کنه شوهرش برادرش رو کشته دیالوگ خیلی قشنگی گفت:
" نه می بخشمت نه به پلیس خبر می دم.
فقط برو."
جمله ای ساده عمیق و بسیار عاشقانه. که اگر بخوام در موردش توضیحی بدم فقط خرابش می کنم. همین.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. دنبال یکی از کامنت های الکی که برام گذاشته بودن رو گرفتم بعد از چند بار صفحه عوض کردن رسیدم به صفحه ای که این جمله توش نوشته شده بود:
"بیهوده دست هایم را اینهمه باز کرده ام
از تو
سهم کوچکی دارم."
۲. این غلط های جدیدی که می نویسم دیگه ناشی از قلت سواد و ضعف قوه بینایی نیست بلکه از خراب بودن صفحه کلیده که با توجه به پیش بینی وضعیت بد اقتصادی داره کم فروشی می کنه واز هر ۱۰ تا کلیدی که میزنم فقط دو سه تاشو واکنش نشون می ده. آدم دیگه به کیبورد هم نمی تونه اعتماد کنه.
زماني عاشقي رنگ دگر داشت
دل من از تو و از من خبر داشت
زماني قلب ما پاک و سبک بود
تو گويي باطني از جنس پر داشت
درون سينه ها سنگ است امروز
که بردل آه سوزانم اثر داشت
ندانستم که زير صورت عشق
چه نيرنگي زمانه زير سر داشت
چه شد روزي که عاشق بودم اي دوست؟
چه شد آن شب که پايان و سحر داشت؟
درخت عاشقي زيباست اما
چه خوشتر گر درختش هم ثمر داشت*
بهار 1386
ارادتمند - وحید
* به معنی : درختش ثمر هم داشت.
بعضی درخت ها اینطورن یعنی زیبا هستند ولی میوه ندارند و همچنین بعضی روابط هرچند قشنگ صادقانه و واقعی هستند نباید ازشون انتظار سرانجام و ثمری داشت. رسم دنیاست من نمی دونم چرا پس دلیلش رو از من نپرسید.
ما تو کارمون یک کارفرمایی داریم که […]* (البته منکر اشتباهاتی که مثلاً خودم هم داشتم نمی شم اما […] یک چیز دیگری است) مثلاً یک روز می گه اگر مگس بره تو کلید مینیاتوری چی می شه؟ یه روز نامه می نویسه می گه از شارژر به عنوان منبع ولتاژ استفاده کنید (انگار شارژر منبع آبه که ما داریم توش سیب زمینی نگهداری می کنیم) و ...... .
کاری ندارم به این چیزا یک روز یک اختلاف نظری بین ما بود و ایشون یک صورت جلسه برام فرستاد وقتی فایل صورتجلسه رو روی کامپیوترم باز کردم دیدم یک صورتجلسه دستنویسه با یک دستخط افتضاح، به دوستم گفتم : نگاه کن این […] با این همه کلاس و قر و فر یک نامه ای رو با این دستخط خرچنگ قورباغه داده به من، […] اقلاً دلمون خوش باشه که حرف حساب نوشته واقعاً باید […] باید خجالت بکشن که همچین صورتجلسه ای با همچین دستخطی فرستادن اقلاً به فکر آبروی شرکتشون باید باشن و بدن یکی تایپ کنه.
وقتی کم کم نامه را خوندم و به تهش رسیدم یک چیزی توجه ام رو جلب کرد. صورت جلسه سه تا امضا داشت و یکی از امضا ها امضای من بود. یواش یواش داشت یه چیزایی یادم می یومد ... . دیگه همه چیز قشنگ یادم اومده بود شروع کردم به خندیدن. یادم اومد تو یک جلسه منشی رفته بود و امکان تایپ نداشتیم به ناچار صورت جلسه رو من نوشتم.
بله درسته در واقع این دستخط مال خود من بود. خیلی عجیب بود من حتی تا آخرین خط هم که خوندم نفهمیدم که دستخط خودمه و صادقانه می گم هیچ وقت نمی دونستم انقدر بدخط می نویسم.
گاهی بهتره همونطور که دیگران رو نقد می کنیم یک کمی هم به وضعیت خودمون نگاه کنیم. فکر کنم از خیلی از حرف ها و اظهار نظرهامون شرمنده بشیم.
ارادتمند - وحید
* بالاخره تو روابط کارفرما و پیمانکار بعضی اوقات مجبوری از […] استفاده کنی.
پی نوشت:
۱. احسان نوشته : "تا اونجا که یادم میاد همین کارفرما شما رو فاقد صلاحیت لازم برای این کار اعلام کرده بود"
دو جمله خوندم امروز در مورد دل تنگی،دقیقشون یادم نیست اما تقریبشون رو می نویسم.
۱. دلم خیلی تنگ شده خیاط خوب سراغ ندارید؟
۲. تو برای من مثل فعل ماضی هستی، یک ماضی بعید و من دلم تنگ شده برای یک حال ساده.
یک شعر تکراری هم از خودم می نویسم :
دلم تنگ است، تنگ با تو بودن
لطافت را ز لبهایت ربودن
به یاد آن شب گرم و غزلساز
نشستن تا سحر گرم سرودن
۱۳۸۶
ارادتمند - وحید
یک رابطه و دوستی عاطفی و عاشقانه اگر آدم ها توش جدی باشن (و نتیجه براشون مهم باشه) از جهات زیادی شبیه به یک مسابقه فوتباله:
۱. اینکه شما در کجای جدول رده بندی هستید در نتیجه بازی هیچ تاثیری نداره. ممکنه شما قبلش بازی های خوبی کرده باشید و بعدش هم بازی های خوبی بکنید اما هیچ کدوم از اینها در نتیجه بازی تاثیرگزار نیست.
۲. وقتی سوت پایان بازی رو زدن دیگه نتیجه رو نمی شه تغییر داد.
۳. بازی شاید به وقت اضافه بکشه، شایدم پنالتی اما تا ابد ادامه نخواهد داشت.
۴. در یک ربع اول بازی دو تیم همدیگر رو بررسی می کنن و بعد تاکتیکشونو انتخاب می کنن، اشتباهات نیمه اول قابل جبرانه ولی بین دو نیمه باید یک کم فکر کرد و در نیمه مربیان اگر تاکتیک درستی اتخاذ نکنید بازی رو خواهید باخت.
۵. اینکه دیگران در مورد تیم شما چی می گن هیچ تاثیری در نتیجه بازی نداره. اگر هنری دارید باید در زمین نشون بدید. انقدر منم منم نکنید یه ذره بدوید تو زمین.
۶. بعضی اوقات یک شکست باعث متحول شدن یک تیم می شه و بعضی وقتا باعث سقوط به دسته پایین تر.
۷. یک بازی یک طرفه (اصطلاحاً یه گله) هیچ وقت جذابیت و هیجان لازم رو نداره و آدم معمولاً نمی شینه تا آخرش رو نگاه کنه.
۸. دو تا تیمی که خیلی شبیه به هم بازی می کنن معمولاش بازی های سخت و کسل کننده ای باهم دارن.
۹. بعد از بازی باید رفاقت ها رو ادامه داد دائم اتفاقاتی که تو زمین افتاد رو مرور نکنید. خطاها و ... رو فراموش کنید این دوستی هاست که می مونه.
۱۰. اعتراض به داور و مربی حریف و ... کر خوبی نیست. بهتره به نقاط ضعف خودمون فکر کنیم. بعد از بازی به همراه آنالیزور تیم باید نشست و تک تک حرکات رو مورد بررسی قرار داد.
۱۱. بعد از هر شکستی باید دوران آماده سازی برای حضور مناسب در بازی بعدی رو سریعاً شروع کرد.
۱۲. بازی های زیادی برگزار میشه اما بعضی بازی ها تو ذهن آدم می مونه مثل برزیل فرانسه جام جهانی 86. هر چند آرژانتین قهرمان شد اما این بازی ماندگارترین بازی جام شد.
۱۳. باید سعی کرد فارغ از نتیجه بازی از یک بازی خوب و جوانمردانه فوتبال لذت برد.
۱۴. باید مسئولیت شکست رو برعهده گرفت اما نباید نا امید شد.
۱۵. یک فوتبال حسابی رو با مغز بازی می کنن نه با پا به قول معروف مغز فوتبالیست باید تو پاش باشه. از بازی احساسی و بی هدف باید به شدت پرهیز کرد .بازی آلمان و کرواسی در جام 98 رو به یاد بیارید حتی آلمانی ها هم بعضی اوقات فوتبال احساسی بازی می کنن و البته نتیجشم می بینن.
۱۶. همونقدر که به تاک تیک تیمتون فکر می کید به تیک تاک ساعت هم توجه کنید. فقط 90 دقیقه فرصت دارید.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. با توجه به یادآوری پیمان که گفته شاهرخ نوه نادرشاه بوده و نه پسرش مطلب "تفاوت مسلک و مرام " رو اصلاح کردم.
امروز تیتر یک روزنامه ورزشی رو می خوندم در مورد بازی استقلال و پرسپولیس. نقل قلی کرده بود از آقای حسین خوشخوان داور قدیمی ایرانی که آخرین داور ایرانی داربی به حساب می یان ایشون فرموده بودند : انگار داشتم بازی بچه دبستانی ها رو سو ت می زدم.
من دقیق خاطرم نیست اما فکر می کنم اون بازی سال ۷۲ یا ۷۳ برگزار شد ولی چرا بعد از چنین بازی آرومی که به قول آقای خوشخوان از فرط سادگی و آرومی مثل بازی بچه دبستانی ها برگزار شد دیگه هیچوقت بازی به داوران ایرانی داده نشد؟
برای پاسخ به این سوال باید یک هفته به عقب برگردیم و بازی ای که در ورزشگاه آزادی برگزار شد رو بررسی کنیم. داور این بازی آقای ابهران بود و شاید شما به خاطر نداشته باشید ولی فکی می کنم با گل های پیوس و داداش زاده برای پرسپولیس و اکبریان و اختر برای استقلال مساوی به پایان نرسید چون وسط بازی بازیکنها افتادن به جون هم و تا می خوردن همدیگر رو زدن. چه بازی باحالی بود. مثل چاقوکشا همدیگر رو میزدن لگد مشت شودانسکه و فتیله پیچ ( البته گردن رو نمی گرفتن چون خطا بود). در نتیجه بازی نیمه تمام موند.
بعد از بازی کمیته انظباطی بازی رو ۳ بر صفر به نفع استقلال اعلام کرد و حدود نصف بازیکن های دو تیم رو محروم کرد (اونهایی که کتک زده بودن) باقی بازیکنها هم که اونهایی بودند که کتک خورده بودند یا مصدوم بودند و یا اینکه دیگه جون دعوا کردن نداشتن.
در نهایت به دلیل اتفاقاتی که افتاده بود بازی برگشت* (همون بازی ای که توسط آقای خوشخوان داوری شد) یک هفته بعد در جزیره کیش و بدون تماشاگر و فقط با حضور سربازنی که برای تامین بازی حضور داشتند برگزار شد که صفر بر صفر مساوی به پایان رسید. با توجه به اینکه ۱. همه شر های دو تیم محروم بودند ۲. بازی بدون تماشاگر و تو کیش بود ۳. اینکه تاکید شده بود بازیکن ها حتی یک نگاه چپ هم حق ندارند به هم بکنن، واقعان دیگه هنری نداشت بازی رو داوری کردن.
در نهایت می خوام به آقای خوشخوان بگم یک مقداری از خاطرات آقای ابهران بپرسن تا ایشون بگن براشون که اون بچه مدرسه ای ها چه پوستی از سر بنده خدا کندن. البته شایدم آقای خوشخوان تو مدرسه خیلی شری درس خوندن که فکر می کنن زد و خورد اونطوری مخصوص دبستانی هاست.
ارادتمند - وحید
* اون سال لیگ ما یک سال خیلی باحالی رو پشت سر گذاشت و اون هم اینکه در یک اتفاق نادر و خنده دار لیگ در دو گروه** برگزار شد و تیم های اول و دوم هر گوه به صورت ضبدری با هم بازی می کردن تا دو تا به فینال برسن. در نتیجه بازی استقلال و پرسپولیس رفت و برگشتی بود.
به این ترتیب استقلال به فینال رسید و در مقابل تیم سایپا شکست خورد تا سایپا با دکتر بیژن ذوالفقارنسب برای دومین بار پیاپی قهرمان ایران بشه.
اولین داور خارجی بازی استقلال و پرسپولیس هم آقای ساندروپول یعنب داور بازی ایتالی و برزیل در فینال جام جهانی ۹۴ و همچنین ایران و استرالیا بود که همچین داوریشم چنگی به دل نزذ و پرسپولیسیها هنوز از دستش شاکی هشتن.
البته به مرور کیفیت داورهای خارجی بازی استقلال و پرسپولیس کاهش پیدا کرد و دیدیم همین چند سال پیش که یک داور از کره جنوبی آورده بودن باز هم بعد از اتمام بازی بازیکن ها به جون هم افتادن (اون بازی ۳ یر ۳ تموم شد) جالب ترین نکته بعد از اون بازی این بود که ناصر ابراهیمی به خاطر شادی کردن بعد از گل تساوی پرسپولیس و زدن چند تا ملق، به مدت ۶ ماه محروم شد.
جالب اینکه بعد از بازی و زدو خورد مجری از داور بازی پرسید که این صحنه ها برای شما عجیب نبود؟ و داور کره ای با خونسردی جواب داد : نه. خیلی از بازی هایی که من داوربی کردم به دعوا و بزن بزن کسیده شده.
** البته برگزاری لیگ در چند گروه در کشورهایی که وسعت بسیار بالا دارند و سفر تیم ها برای بازی ها تقریباً غیر ممکنه امر معمولیه به عنوان مثال در برزیل مسابقات لیگ در مناطق مختلف مثل منطقه سائوپائولو و یا منطقه رریو برگزار می شه و بعد تیم های صعود کننده با هم بازی می کنن اما در کشور ما و با توزیع جغرافیایی تیم ها (که مثلاً سیستان و بلو چستان یا هرمزگان هیچ تیمی نداره) انجام بازی ها در دو گروه واقعاً شاهکاره. همین.
مسابقات بسکتبال حرفه ای آمریکا (ان بی ای) هم اگر دیده باشید در گروه های محتلف (که اصتلاحاً کنفرانس خونده می شن) برگزار می شه. مثلاً کنفرانس شرق و غرب.
پی نوشت:
۱. باز هم از دوستان عذر می خوام که در مورد مسائل چیپ نوشتم. اما خوب بد نبود تجدید خاطره ای بشه.
۲. پیمان گفته: "اون بازیهم 2 بر 2 شد که سال 79 بود و علی کریمی دقیقه 89 گل زد."
۳. به ذهنم رسید که شاید آخرین داور اخوان بوده نه خوشخوان . یادم نیست اما به هر حال بازی بازی دبستانیها نبوده.
تاریخ رو دوست دارم همانطور که ۲۰۶ رو . در مورد اون چیزایی که درباره آغا محمد خان نوشتم دو نکته زیر رو هم شاید بد نباشه که اضافه کنم:
۱. وقتی که آغا محمد خان خراسان رو گرفت خیلی ضدحال خورد. چون حاکم خراسان یعنی شاهرخ* نوه نادر شاه افشار قبلاً کور شده بود و آغا محمد خان نمی تونست چششو در بیاره. به خاطر همین ضد حالی که شاهرخ بهش زده بود دستور داد که سرب داغ بریزن روی سرش تا دیگه از این غلطا نکنه.
۲. بعد از شاهنشاهی، آغا محمد خان دستور داد استخوان های کریم خان زند رو بیارن و در زیر پله های قصرش دفن کنن تا دائماً از روی جسد کریم خان راه بره و دلش خنک بشه ( آدم عقده ای به این میگن). بعدها استخوان های کریم خان باز هم جابه به جا شد و در حرم شاه عبدالعظیم حسنی به خاک سپرده شد.
ارادتمند - وحید
* با تشکر از پیمان که یادآور شد تا تصحیح کنم. شاهرخ نوه نادر بوده و نه پسرش و پدرش رضاقلي ميرزا توسط نادر شاه کور شده بوده یعنی این خاندان کلاً کور بودن. اما نکته جالب اینکه به صورت سنتی در ایران دو شرط برای شاه بودن لازم شمرده می شد یکی مردانگی و دیگری داشتن چشم به همین دلیل وقتی شاهی از جانب کسی (حتی پسرش) احساس تهدید می کرد یا او رو مقطوع النسل می کرد و یا کور و یا هر دو.
* کریم خان چون خودش از افسرهای نادر به حساب می یومده به علت احترامی که برای نادر قائل بوده هیچ گاه به خراسان که نوه نادر در اونجا فرمانروایی می کرده حمله نکر و اونجا رو تصرف نکرد. به جزئیات تاریخی رابطه کریم خان و آغا محمد خان و قضیه کشته شدن پدرش کاری ندارم اما ببینید تفاوت مسلک این دو تا آدمو.
می خواستم به تو بگویم، اما عصبانی بودی، خیلی.
می خواستم به تو بگویم، اما گفتی تو به اندازه سهمت صحبت کردی و حالا نوبت من است، پس گوش کن.
می خواستم به تو بگویم، اما مگر آن گربه* لعنتی گذاشت.
می خواستم به تو بگویم، اما تو بدون خداحافظی رفتی.
هر چند فرصت نشد تا بگویم اما: مراقب خودت باش.
ارادتمند - وحید
* گربه حیوانیست از رده گربه سانان. نه بزارید اینطور بگم ببر دیدید؟ این تقیشونه. اما به هر حال حیوانیست چهار پا با صدای میو و با گریه که صداهای مختلفی دارد اشتباه نشود.
ای دوست دلم خسته و تنهاست کجایی؟
آری مه من جای تو اینجاست کجایی؟
بعد از تو در این گوشه مخروبه و تاریک
شب در دل من خانه بیاراست کجایی؟
مهتاب من ای روشنی ماه و ستاره
شب با رخ زیبای تو زیباست کجایی؟
.....
سروده شده در ۱۳۸۶
ارادتمند - وحید
پی نوشت :
۱. همونطور که به مهدی ب. قول داده بودم کامنت هاشو گذاشتم. البته به عنوان اسم نوشته بود یک مهدی اما خودش می دونه که من با هزارتا مهدی هم عوضش نمی کنم چه برسه یه مهدی.
قصد ندارم خیلی وارد بعضی اشتباهات بشم ولی خوب فکر می کنم در رسانه مهمی مثل صدا وسیما باید دقت نظر بیشتری در مورد بسیاری از موارد وجود داشته باشه.
این روزها آهنگی با صدای محمد رضا شجریان با مطلع "شب است و چهره میهن سیاه" از رادیو و تلویزیون پخش می شه. اما این سرود از چند نظر نکات قابل توجه ای داره:
۱. شاعر این شعر تا آنجایی که به ذهن من هست فردیه به نام اصلان اصلانیان که برای اولین بار این شعر رو در یکی از شب شعر های گوته خونده و باز هم فکر می کنم که شب شعر های گوته توسط کانون نویسندگان ایران برگزار شده (این مطالب رو چند سال پیش فکر کنم تو روزنامه همشهری خوندم). البته بنده در مورد ضائقه سیاسی آقای اصلانیان و اینکه ایشون الان زنده هستند یا نه نمی دونم اما خوب در بین کانون نویسندگان یک جریان قوی چپ به معنای سوسیالیستی و کومونیستی اون وجود داشت.
۲. در یکی از ابیات این آهنگ گفته میشه "من و اندیشه های پاک پویان" . پویان در این جا اشاره به امیر چرویز چویان یکی از پایه گزاران چریک های فدایی خلق که یکی گروه چپ با مشی مسلحانه بودن می باشد. یعنی این آهنگ در بزگداشت ایشون که کومونیست بودن ساخته شده. البته پویان در یک خانواده مذهبی متولد شده و شنیدم حتی در ابتدای مجالس آیت الله میلانی (مرجع بزرگ تقلید ساکن مشهد) قرآن هم می خونده در ادامه پویان به جبهه ملی متمایل می شه و پس از مدتی با تمایل پیدا کردن به سمت کمونیزم حتی به عنوان ایدئولوگ چریک های فدایی خلق کتابهای زیادی می نویسه.
۳. این آهنگ در موسسه چاوش تهیه شده. در مورد محمد رضا لطفی مطمئن نیستم اما فکر می کنم در اون زمان تمایلات چپ داشته اما در مورد هوشنگ ابتهاج (سایه) مطمئن هستم که گرایشات چپ داشته اون زمان و اگر خاطرتون باشه به همراه به آذین، سیاوش کسرایی و فکر کنم یک نفر دیگر به خاطر اندیشه های چپ از کانون نویسندگان اخراج می شن و یا انشعاب می کنند بعد ها در دهه شصت هم فکر می کنم همزمان با ماجرای حذب توده برای ایشتن مشکلاتی پیش می یاد اما امروزه به راحتی به ایران رفت و آمد می کنند.
در نهایت با توجه به موارد بالا بپخش آهنگ فوق از صدا و سیما که همیشه محذورات خاص خودشو داره یک کم عجیب به نظر می رسه و احتمالاً بیشتر ناشی از عدم اطلاع باشه.
ابته واضحه که احترام تمام افراد و گرایشات فکری متفاوت واجب است اما به هر حال هر آهنگ و یا مطلبی باید شناسنامه خودش رو داشته باشه و اگر این آهنگ یک آهنگ چپ است (که به نظر من هست) پخش آن از رادیو و تلویزیون چندان مناسب به نظر نمی رسد.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. مهدی ب. عزیز کامنت گزاشتن که : در ضمن استفاده از «نمایید» به جای فعل معین و «میباشد» به عنوان حال استمراری «است» نادرست است!
۲. چقدر "فکر می کنم" تو این مطلب نوشته بودم. اینا همش عوارض پیریه که یادت نیست تا با اطمینان حرف بزنی.
دوستی از یکی از مطالب من این برداشت رو داشتن که من به صورت محترمانه بهشون ناسزا گفتم.
اولاً اون مطلب کلاً شوخی بود و شاید من نتونستم منظورمو خوب برسونم.
دوماً واقعاً منظور من اون برداشت هایی که ایشون داشتن نبوده.
سوماً به هر حال اگر باعث سوء تفاهمی شده من واقعاً معذرت می خوام.
چهارماً امیدوارم بنده را ببخشند که این نوشته ها اگر فایده ای ندارند لا اقل باعث رنجش کسی هم نشوند.
پنجماً در این دو نظر اخیر لحن ایشون خیلی عصبانیه امیدوارم اینبار برداشت من نادرست بوده باشه چون برای قلبشون ضرر داره. (این کاملاً جدی بود)
ششماً استفاده از تنوین با کلمات فارسی مثل شش (ششماً) غلط است.
ارادتمند - وحید
این پست من صدمین پست منه .(پست همون مطلب یا نوشته است انگار به زبان بلاگرها) .
خیلی لذت بخشه وقتی فکر می کنی صد مطلب رو به مرر خودت نوشتی. اصلاً قابل توصیف نیست این حس. اما خوب یک بررسی آماری کردم مطالب رو از ابتدا تا امروز به شرح ذیل:
۱. اولین پست من به نام "دختری به نام مهتاب" در 16/3/87 نوشته شده.
۲. تعداد پست های هر ماه به ترتیب زیره:
خرداد: 1 پست
تیر : 2 پست
شهریور: 3 پست
مهر: 5 پست
آبان: 10 پست
آذر: 24 پست
دی : 30 پست
بهمن تا به اینجا و با خود این پست: ۲۵ پست
۳. بیشترین فاصله بین دو مطلب 25 روز بوده و بعد از اون 23 و 22و 21 روز که در همون ماههای ابتدایی اتفاق افتاده.
۴. اولین روزی که دو تا مطلب یا پست نوشتم روز 10/8/87 بوده.
۵. بیشترین پستی که در یک روز نوشته شده 27/9/87 با 3 پست و همین امروز با فکر کنم ۵ پست.
۶. تا به امروز هیج میلی به صندوق پستی این وبلاگ زده نشده: dokhtare_mah@yahoo.com
۷. بیشترین نظر برای مطلب " تاریخ چگونه رقم می خورد؟ " گذاشته شده بود. که احتمالاً به خاطر تعطیل بودن عاشورا و تاسوعا و به نوعی مناسبتی بودن این مطلب بوده.
۸. در بین این 100 پست، پست های زیادی بدون نظر ماندند.
۹. دوستان عزیز زیادی نظر گذاشتند و دوستان عزیز دیگه ای که به خاطر علاقه به خودشون دوست داشتم نظری بزارن لطف کردن تا به امروز نظری نگزاشتن.
۱۱. بیشترین مطلبی که به صورت سلسله ی و پیوسته تا به امروز نوشته شده مطالب تحت عنوان " زندگی" است که تا الان 9 پست در موردش نوشته شده و اگر عمری بود حداقل به 10 می رسه.
۱۲. تا به امروز هیچ دوشتی از طریق این وبلاگ پیدا نکردم (یعنی شخصی که قبلاً نمی شناختم و الان به طور مستمر می خونه و نظر می ده).
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. انقدر اینجا س و ش رو به جای هم نوشتم که فکر کنم نیروی انتظامی به جرم اعتیاد دستگیرم کنه. مثلاً همین دوشتی در بند ۱۲.
پیمان لطف کرد و باقی این نوشته قدیمی که فکر می کنم برای ۸ سال پیش باشه رو برام فرستاد. این مطالب از نشریه "یادمان" استخراج شده. نشریه یادمان یک نشریه رفاقتی بود که توسط فارغ التحصیلان دوره ششم دبیرستان امام صادق تهیه می شد. چه روزهای بی نظیری. چه حس های قشنگی. چه گزارشهای جلسه هفتگی ای که ننوشتم. چه نوشته هایی که ننوشتیم توش پیمان.
چه روزهایی داشتیم پیمان. چه روزهایی بود. باشه قصه نمی نویسم. اما به رسم مرور خاطرات اون روزها هر از چند گاهی یک مطلب ازش می زارم اینجا. راستی در اولین شماره نشریه یادمان که تو منزل حامد ض. تهیه شد و خودش زحمت کشید با خط خوشش همه صفحات رو نوشت ( از شماره ۲ به بعد مجله تایپی شد) صفحه آخر شعر دختری به نام مهتاب منم چاپ شده بود.
اینهم گوشه ای از مطالب اون نشریه که به طنز چهل سال و چهل یک سال بعد بعضی از دوستان رو پیش بینی می کنه البته شاید برای کسی که این دوستان رو نمی شناسه خیلی معنی نداشته باشه.
چهل سال بعد:
1- در پی اعتراض دانش آموزان برای تغییر جا در کلاسها آقای ط. پ. اعلام نمودند در رسیدگی به این اعتراضها بسیار جدی هستند.
2- نوه محسن ح. ازدواج کرد.
3- قول همکاری دکتر کاوه ک. با روزنامه تمدن نوین و احتمال تهیه مقاله توسط این شخص برجسته پیرامون مسائل اجتماعی این روزنامه را امیدوار به ادامه حیات نمود.
4- احمد ق. برای بازی در فیلم جدید استیون اسپیلبرگ دعوت شد.
5- بزرگترین شبکه اطلاع رسانی اینترنتی توسط مهندس مسعود م. (com.eshraf.www) راه اندازی شد.
6- مهندس کامران م. ف. به عنوان موضوع پایان نامه فوق لیسانس در دانشگاه صنعتی شریف قصد دارد اولین کامپپیوتر نوری را به تولید انبوه برساند. حائز اهمیت است که این اختراع چهلمین پیشنهاد پروژه مهندس م. خ. می باشد.
7- وحید ز. در کلاس آموزش خوشنویسی ثبت نام کرد.
8- مهدی ش. ف. کتاب شیوه های نوین شکست در خواستگاری را منتشر کرد.
9- ابوالفضل ع. جهت عمل جراحی در ناحیه {...} در بیمارستان بستری شد.
چهل ویک سال بعد:
۱- در پی اعتراض دانش آموزان به عدم توجه به دخواستهایشان استاد ط. پ. اعلام نمودند که همچنان در رسیدگی به درخواست دانش آموزان جدی هستند.
2- نتیجه محسن ح. به دنیا آمد.
3- دکتر کاوه ک. به علت عدم تهیه مطلب در طول یکسال گذشته از روزنامه تمدن نوین اخراج شد و انتشار این روزنامه به دلیل افزایش ستونهای خالی متوقف گردید.
4- فیلم بازگشت گودزیلا با بازی احمد ق. به روی پرده رفت.
5- بزرگترین شبکه اطلاع رسانی اینترنتی (com. eshraf.www) توسط مهندس مسعود م. هک شد.
6- مهندس کامران م. ف. به عنوان موضوع پایان نامه فوق لیسانس در دانشگاه شریف قصد دارد اولین توالت فرنگی نوری را به تولید انبوه برساند. حائز اهمیت است که این اختراع چهل و دومین پیشنهاد پروژه مهندس کامران م. ف. فخر می باشد.
7- به دلیل شکایت و تحصن اساتید هنر خوشنویسی در مقابل وزارت خوشنویسی وحید ز. به جرم اهانت به این هنر موقتا بازداشت شد.
8- مهدی ش. ف. ویرایش جدید کتاب شیوه های نوین شکست در خواستگاری را با تجدید نظر کلی منتشر کرد.
9- دکتر جراح ابوالفضل ع. ناصر {۰۰۰} الاصل اعلام کرد علیرغم انجام 41 عمل جراحی بسیار موفقیت آمیز ؟؟!!! این مریض همچنان جای کار بیشتری دارد.
همکاران اون شماره عبارت بودند از:
ابوالفضل ع. (مدیر مسئول) ، پیمان. آ. ، مهدی ش. ف. ، وحید ز. ، حامد ض. ، محمد امین ص. و. (که اون روز رفته بود خواستگاری) و احمد ر.
ارادتمند همه بچه های دوران دبیرستان - وحید
۱. امروز می خواستم یک آهنگ بزارم پس زمینه این صفحه اما هرچی به این در و اون در زدم نشد. در مورد استفاده از تکنولوژی های نوین وقتی خودم رو با برادر کوچکترم مقایسه می کنم یک احساس عمیق خرفت شدن بهم دست می ده.
۲. پیمان یک مطلب قدیمی رو برام فرستاده. سعی می کنم این یکی دو روزه کاملش رو از تو برگه هام پیدا کنم و بعد از تصحیح بزارم اینجا. خیلی بامزه بود علی الخصوص اون تیکش که در مورد مهدی بود. اما فکر کنم اگر الان همچین چیزی در مورد مهدی بنویسیم تیکه بزرگمون گوشمونه.
۳. تلویزیون داره یکسری برنامه تاریخی راجع به انقلاب پخش می کنه. اما متاسفانه چه مجری ها و چه نویسنده های برنامه ها از سواد چندان مناسبی بر خوردار نیستند و افرادی که تسابه اسمی دارند رو از هم تشخیص نمی دن به صورتیکه من که چندان از تاریخ سر در نمی یارم کلی اشکال می تونم ازشون بگیرم:
الف. مجری برنامه که فکر کنم فقط به خاطر قیافه ژیگولس برای مجری گری انتخاب سده بود گفت بعد از کودتای ۲۸ مرداد اردشیر زاهدی به نخست وزیری رسید در حالیکه احساس می کنم اردشیر زاهدی اونموقع مثلاً بیست و دو سه ساله بوده حداکثر. و کسی که عامل اجرایی این کودتای سیاه بود فضل الله زاهدی پدر اردشیر زاهدیه. فضل اله زاهدی تو کابینه مصدق هم بوده و ماجرای پناه بردنش به مجلس و بست نشستنس در زمانی که به خاطر اتهام قتل سرتیپ افشار طوس تحت تعقیب بود معروفه. اما اردشیر زاهدی فکر می کنم نهایتاً به مقام سفیر ایران در انگلستان و امریکا رسید. البته به دلیل خدمتی که پدرش به شاه کرد تونست با دختر بزرگ شاه یعنی شهناز (که شایع است ستار ترانه شازده خانوم رو برای اون خونده) ازدواج کنه. البته عمر این ازدواج به دلیل انچه بی اخلاقی های زاهدی یاد می شه خیلی زیاد نبود و به طلاق انجامید. زاهدی به عنوان فردی عیاش معروفه و این رو تمامی کتاب های خاطرات رجال شاه که در مورد زاهدی چیزی نوشتن تصدیق می کنن.
ب. یک اشتباهی هم در مورد تیمور بختیار و شاپور بختیار صورت گرفت. شاپور بختیار از عناصر جبهه ملی بوده که حتی سابقه وزارت کار در کابینه مصدق رو هم داره. در این اواخر که به پیروزی انقلاب نزدیک می شدیم شاه تصمیم می گیره برای آروم کردن اوضاع نخست وزیری رو به یک چهره منتقد بده شاید از آماج انقلاب مصون بمونه. در این راه اول با دکتر سنجابی (رئیس آن زمان جبه ملی که بعد از انقلاب برای مدت کوتاهی در دولت موقت عهده دار وزارت خارجه شد ولی در همان زمان پس از ندتی استغفا داد) و مهندس بازرگان صحبت کرد و وقتی با این دو نفر به هر دلیلی به توافق نرسید این مقام رو به شاپور بختیار پیشنهاد کرد که مورد قبول او هم قرار گرفت.
اما تیمور بختیار اولین رئیس ساواک در زمان شاه بوده. که پس از مدتی به واسطه اختلافاتی که پیش می یاد از ایران فرار می کنه و به عراق می ره و شروع به فعالیت بر علیه شاه می کنه (توجه داشته باشید اون زمان هم به هر حال ایران و عراق رابطه خیلی حسنه ای باهم نداشتن). تیمور بختیار سرانجام توسط یکی از ماموران ساواک که در استخبارات عراق نفوذ کرده بود کشته می شه.
۴. باز هم اگر اشتباهی در مطالبی که گفتم بود بفرمائید تا تصحیح کنم.
ارادتمند - وحید
۱. دیشب برف سنگینی بارید. می خواستم از سر شهرک غرب برم سعادت آباد. جمعیت زیادی منتظر ماشین بودنو برای من که حاضر نیستم برای سوار تاکسی شدن خودم رو به آب و آتیش بزنم و خدای و تا حد امکان سعی می کنم حق کسی رو نگیرم این به معنای ساعتها ایستادن منتظر تاکسی بود.
از طرف دیگه باخودم فکر کردم مگه هر چند وقت یکبار چنین برفی تو تهران می یاد پش چرا این همه زیبایی رو از خودم دریغ کنم. تصمیم گرفتم از سر شهرک تا سعادت آباد رو پیاده برم (این کا رو گاهی شبها انجام می دم). واقعاً زیبایی و آرامش عجیبی بود هوا هم مطبوع نه خیی سرد در حد آزار. یک سکوت عجیبی حکمفرما بود. همه چیز قشنگ رمانتیک و آرامش دهنده بود. کم پیش می یاد تو زندگی چنین روزهایی: سالی دو سه روز.
۲. مسیر معکوس سعادت آباد و شهرک رو از داخل خیابون ایران زمین با مهدی ح. زیاد پیاده میریم. نزدیکی تالار سبز یک پارکی الان ساختن که قدیم فقط مجموعه نامنظمی از چند تا درخت بود و هر وقت از کنارش رد میشم یاد یک خاطره تلخ می افتم. در حالیکه داشتم بالا می یومدم دوباره یادش افتادم که دو سه سال پیش در شبی برفی مثل همین شب دختری که دو سه سالی از من کوچکتر بود و اون هم قصد داشت از زیبایی برف لذت ببره از منزلشون در خیابون ایران زمین خارج میشه. دخترک که فکر می کنم معماری میخوند دوربین عکاسیش رو بر می داره تا بره بیرون و از قشنگی های برف و زمستون عکاسی کنه.
با پدرو مادرش خداحافظی می کنه. تا اینجاش هیچ اشکالی نداشت اما کسی فکر نمی کرد این خداحافظی همیشگی باشه ولی دخترک هیچوقت بر نگشت. پدر و مادر نگرانش قضیه رو به پلیس اطلاع می دن اما اون چند روز همش برف می بارید امکان جستجو نبود. یکی دو روز بعد که بارش برف متوقف شد مادر دخترک شخصاً تصمیم می گیره که بره و اطراف رو بگرده و وقتی به نزدیکی اون درختها می رسه تکه هایی ازلباسهای دخترشو می بینه و با جستجوی بیشتر با جسد دخترش مواجه می شه که توسط سگ های ولگرد ... .
من ماجرا رو تو روزنامه و سایت تابناک (فکر کنم اونموقع هنوز بازتاب بود) خوندم. هر وقت از کنار اون منطقه رد می شم یاد اون دختر می افتم و براش درخواست مغفرت می کنم و از همه مهمتر برای مادرش که واقعاً صحنه عجیبی رو دیده طلب صبر.
اون دختری که لذت بردن از برف و عکاسی از زیبایی طبیعت اونقد براش جذاب بود که تو سرمای زمستون که خیلی ها از کنار بخاری تکون نمی خورن بیاد بیرون دنبال شکار زیبایی احتمالاً سر صف تاکسی نوبت کسی رو نمی گرفته احتمالاً اگر با هر کدوم از ما بر قضای روزگار همکار یا همشاگردی می شد دوست خوبی بود برامون چون زیبایی رو دوست داشت و این حسیه که تو ما داره بکلی محو می شه.
هر وقت برف اومد برای شادی روحش فاتحه بخونیم.
ارادتمند - وحید
لینک نوشت:
۱. لینک خبر باتاب در این زمینه : http://www.tabnak.ir/pages/?cid=4609
۲. خیلی حرف ها در مود چنین مرگی می خواستم بزنم اما خوب بگذریم. فقط خودمون رو در چنین موقعیتی تصور کنیم همین.
۳.دوست من، مرگ تو مرگ من است.
۱. امروز رفته بودیم با احسان روزنامه فروشی. طبق قانون هیچ نشریه ای نمی تواند به جای نشریه دیگری که چه درست چه نادرست توقیف شده باشه در بیاد و تمام مسئولین نشریات سعی می کنن تکذیب کنند که مطبوعه اونا به جای مجله یا روزنامه دیگه ای در اومده.
اما روزنامه فروشی مورد نظر ما برای اینکه یک وقت کسی دچار اشتباه نشه نوشته زیر رو که در عکس مشخصه روی مجله ایراندخت نوشته بود. خوب اگرچه مسئولان مجله به فکر تعطیل شدن و یا نشدن اون هستن اما روزنامه فروش بنده خدا باید به فکر فروششم باشه.
ایشون روی اون کاغذی که پایین مجله چسبوندن و در عکس مشخصه نوشتن که : " مجله ایراندخت به جای شهروند امروز چاپ می شود از این به بعد". گاهی اوقات حرف راست رو باید از روزنامه فروشا شنید.
۲. مهدی می گفت این چیزا چیه می نویسی؟ که مثلاً امروز رفتم فلانجا و .... . و معتقد بود کلاس کار رو آوردم پایین اما خوب دوست دارم . فکر می کنم چیزی که می نویسم باید بنویسم. همیشه اون مطالبی که مهم به نظر می رسن مهم نیستن.
۳. تو همون روزنامه فروشی دیدم مجله موفقیت عکس مازلو رو روی جلدش انداخته. اولاً تا الان نمی دونستم مازلوی بنده خدا انقدر بد شکل بوده دوماً اونچه از مازلو تو ذهن آدم می یاد هرم نیازهای مازلوست که چند سطح نیاز برای بشر تعریف می کنه: از نیاز های اولیه نظیر نیازهای مادی و امنیت تا نیازهای سطح بالا و معنوی تر شبیه حس نیاز به احترام، شخصیت و این حرفا. سوماً تجربه شخصی خود من عکس این قضیه است یعنی در ۲۲ یا ۲۳ سالگی ارزش ها و نیازهای معنوی و انسانی برام خیلی مهمتر بود و امروز که ۲۸ سالمه نیازهای مادی برام پر رنگ تر شده.
در مورد دیگران هم اونچه دیدم اینه که نه تنها برآورده شدن نیازهای مادی باعث رسیدگی بهتر به نیازهای انسانی نشده بلکه انسان ها رو در این زمینه ها محافظه کار تر هم می کنه و در واقع حس نمی کنم بین برآورده شدن نیازهای مادی و اهمیت پیدا کردن نیازهای متعالی رابطه مقدم و تالی برقرار باشه. لااقل تجربه زندگی شخصی خود من اینطور نبوده.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. عکس توسط احسان گرفته شده و اگر ایرادی داره به من مربوط نمی شه.
۲. هرگونه استفاده از مطالب این وبلاگ چه باذکر منبع چه بدون ذکر منبع در بهترین حالت نشان دهنده کج سلیقگی شماست.
۱. وقتی خبر خوشی می شنیدند و خوشحال می شدند
کورش : (یه چیزایی می خواست بگه ولی تا به خط میخی ترجمه کنن و ..... بی خیال می شد)
ناصرالدین شاه : فقط گل بانو بماند، بقیه همه بیرون
مظفرالدین شاه : عسل بانو می یای تو؟ تیله ها رم با خودت بیار
رضا شاه : پدر […] بی همه چیز مادر به عزای […]، چرا زود تر نگفتی
محمد رضا شاه : اسداله بریم […] . فقط فرح نفهمه ها
احمد شاه: وقتی هجده سال تماممان شد و حساب خزانه افتاد در دستان خودمان یک انعام خوبی بهت خواهیم داد.
آغا محمد خان: چشاتو در می یارم اگر دروغ باشه.
۲. وقتی خبر بدی می شنیدند و ناراحت می شدند
کورش : (اصولاً در زمان کورش خبر بدی در ایران وجود نداشت که چیزی بگه همه چیز امن و امان)
ناصرالدین شاه : فقط گل بانو بماند، بقیه همه بیرون
مظفرالدین شاه : عسل بانو برو بیرون می خوام تنها باشم ولی تیله ها رو نبر
رضا شاه : پدر […] بی همه چیز مادر به عزای […]، این چی بود گفتی
محمد رضا شاه : اسداله تا من […] برو زود به فرح بگو چه کار کنیم؟
احمد شاه: تا وقتی هجده سال تماممان نشده این چیزا به عضدالملک مربوط است.
آغا محمد خان : چشاتو در می یارم ، چه راست باشه چه دروغ
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. آغا محمد خان علاقه خاصی به چشم در آوردن داشت. اصولاً این ادم مورد خوبی برای حس و عقده حقارته. به هر حال گفته می شه در کرمان ۳۰ هزار جفت چشم از حدقه در آوردند تا خشم ایشان فرو نشیند. و اینگونه بود که پیش گویی مشتاق علیشاه (که به روایتی سیم چهارم سه تار که به سیم مشتاق معروف است توسط او به سه تار افزوده شده) که در روز اعدام خود در کرمان پیش بینی حوادث ناگواری را برای چشمان مردم کرمان نموده بود هم به وقوع پیوست.
آغا محمد خان در تفلیس هم دستور فجایعی نظیر این را داده است که لکه ننگش بر دامان او ( که زیبنده تر همان است که دامن بپوشد) خواهد ماند.
اما از همه شیرین تر مرگ چنین خانی است، شبی بر یکی از سربازان سپاه خشم می گیرد و او را بشارت می دهد که فردا سر از تنت جدا خواهم ساخت. سرباز که به تجربه آغا را در چنین تصمیمی مصمم و صادق می دانست با خود اندیشید اگر او تا صبح بماند من صبح بعدی را نخواهم دید پش اگر او صبحی نبیند امیدی به گشایش امر من خواهد بود که در بلوای مرگ شاه مرا فرصت گریختن و فراموش شدن خواهد بود. بدین ترتیب شبانه به چادر خان قجر رفته و چشمهای بسیاری را از بیرون زدن از حدقه نجات داد.
۲. اسدا.. علم نخست وزیر ساه در زمان ۱۵ خرداد ۴۲ بود که به تناوب در دربار پست های مختلفی می گرفت و در سال ۱۳۵۶ مرد. علم مسئول […] های شاه هم بود. کتاب خاطرات او به تازگی در چند جلد به چاپ رسیده که حاوی مطالب و ظرایف تاریخی بسیار مهمی است.
۳. من حتم دارم که اگر احمد شاه انقدر کم سن و سال نبود تاریخ مسیر دیگری در پیش گرفت. اگر ذهنم درست یاری کند عضدالملک در زمان به پادشاهی رسیدن احمد شاه بزرگ ایل قاجار بود و تا زمانی که احمد شاه به سن تمیز و تشخیص بد از خوب رسید با عنوان نائب السلطنه در واقع کارهای شاه را هم انجام می داد.
۴. اینگونه که از تاریخ بر می آید کلاً حرف زدن ایرانیان و کتابت های آن زمان خیلی به خط میخی ارتباطی نداشته یعنی مردم کوچه و بازار به این خط اشنایی نداشته اند و کتابت دربار ایران هم به خط ارامی صورت می گرفته. و این خط تنها مخصوص نوشتن کتیبه هاییی از این دست که امروز در دست ماست مورد استفاده قرار می گرفته.
۵. با توجه به کهولت سن بنده و اینکه این مطالب را با مراجعه به ذهنم نوشتم اگر اشتباهی در مطالبی که ذکر شد وجود دارد متشکر می شم یادآور شوید جهت اصلاح.
۱. می گن در زمان استالین (که به شدت خود رای و خود پسند بود) یک مسابقه مجسمه سازی در مورد پوشکین (شاعر بلند آوازه روس) برگزار شد و مجسمه های زیادی از چهره پوشکین برای شرکت در مسابقه فرستاده شدن اما مجسه ای که برنده شد مجسمه ای بود که استالین رو در حال خوندن شعر های پوشکین نشون می داد.
۲. می خواستم از مناظر پارک پرواز یک عکس بزارم. پس از کلی کار کارشناسی عکس زیر رو که مهدی از پارک گرفته انتخاب کردم.

۳.یادش بخیر چقدر خندیدیم اون شب. یادته مهدی؟ چقدر عکس های مسخره از من گرفتی. من فیگورای این آدمهای اهل تفکر رو می گرفتم که مثلاً دارم عمیقاً فکر می کنم بعد تا می یومدی عکس بندازی از خنده منفجر می شدیم. دختر و پسر هایی هم که اومده بودن یه چرخی بزنن مثل احمق ها ما رو نگاه می کردن.
مواظب خودت باش - وحید
پی نوشت:
۱. این عکس هیچ ربطی هم به خودپسندی، خودشیفتگی و این حرفا و یا قضیه پوشکین و استالین نداره.
۲. راستی مهدی ! من همیشه وقتی فکر می کنم اینقدر مضحک به نظر می رسم؟ یا فقط بعضی وقتا؟
۳. بازم راستی این آدم های اهل کلاس هم شاید اگر افه اهل فکر بودن نزارن اینقدر خنده دار و گاهی ترحم آور به نظر نرسن.
۴. ضمناً این عکس معنای" اون شکلی" که تو بند ۶ مقدمه وبلاگ زیر عکس دوران بچگیم نوشتم رو هم مشخص می کنه.
۵. دوستی کامنت گذاشتن و گفتن ترحم انگیز درسته نه ترحم آور.
۱. یکی از صحنه های به یاد ماندنی جام جهانی ۱۹۹۴ آن صحنه بود که ببتو (مهاجم آن زمان تیم ملی برزیل) بعد از زدن گل در مقابل هلند به کنار خط رفت و شروع به رقص سامبا کرد در همین زمان روماریو و زینهو دو بازیکن دیگه برزیلی هم در کنارش روی خط عرضی زمین ایستادن و هر سه مشغول رقص سامبا شدن. این صحنه آنقدر بی آلایش، ساده و زیبا بود که تا سالها در برنامه های مختلف تلویزیونی پخش می شد.
۲. هنوز نفهمیدم که چرا به این حرکت رقص می گن. دستها در کنار هم قرار می گیرن و طوری که انگار داری بچه ای که بغل کردی رو خواب می کنی دست ها تو به سمت راست و چپ می بری. حرکتی خیلی سادست اما گویا گوشه ای از یک مراسم آیینیه در برزیل.
۳. تابستان سالی بود که از دوم به سوم دبیرستان می رفتیم. مدرسه یک دوره مسابقه فوتبال گذاشته بود. و جایزه ان هم سفر مجانی به مشهد. شرایط گروه ما طوری شده بود که باید با اختلاف ۳ گل تیم حریف رو م می بردیم وگرنه صعود نمی کردیم . هرچند کسی باور نمی کرد اما افشین و. یک گل و من ۳ گل زدم و ما صعود کردیم و در نهایت قهرمان هم شدیم. بعد از گل چهارم من آنقدر خوشحال شده بودم که بی اختیار شروع کردم دستامو مثل ببتو و روماریو تکون دادن. به هیچ وجه به این قضیه فکر نکرده بودم یک واکنش ناگهانی بود. یک شادی عجیب. هرچند خیلی ها منو به خاطر اون حرکت مسخره کردن اما من از فوتبال بازی کردن لذت می بردم. و این من بودم من.
۴. یکشنبه همین هفته یک گل قشنگ زدم که خودم هم باورم نمی شد (یک توپ هوای رو در حالیکه پشت به دروازه بودم با پای راست استپ کردم ، توپ یک کم هوا رفت و بدون اینکه توپ زمین بخوره چرخیدم و با پای چپ محکم زدم گوشه مخالف دروازه) . بعد از گل خیلی شاد شده بودم و خوشحال. انگار یک بچه ۱۴، ۱۵ ساله داره از بابت زدن یک گل خوشحالی می کنه. دستهامو باز کرده بودم می دویدم و فریاد می زدم. فکر کنم بقیه می خندیدن اما من برگشته بودم به کودکیم، به خودم به حس لذت بردن از یک بازی ساده فوتبال.
ارادتمند - وحید
* با اجازه از دکتر شریعتی البته.
ای کاش همه حرفها گفتنی بود.
ای کاش آن حرفهایی که نمی توان زد یا هر چه می زنی انگار مفهوم نیست (که زدنش با نزدنش علی السویه ست) اشک می شد و آنقدر گریه می کردم تا دلم خالی می شد از این حرف هایی که گفتنی نیستند.
ای کاش همانطور که حرف های نا گفتنی هست، نا گفته های شنیدنی هم بود. تا شاید لا اقل اگر من نمی توانم بگویم تو می توانستی بشنوی.
ای کاش بیشتر به چشم های من نگاه کرده بودی.
ای کاش به جای نوار زبان گوش دادن، نوار خالی گوش می کردیم تا معنی سکوت را هم بفهمیم. تا سکوت را درست ترجمه کنیم. که هر سکوتی ساکت بودن نیست. گاهی تلفظ درست حرف های نا گفتنی است.

افسوس گاهی باید گذشت رفت و ناپدید شد.
رفت جایی که کسی نباشد تا شاید حرف های ناگفتنی هم نباشد.
- وحید
۱. دوستی کامنت گذاشتن و گفتند: " فکر می کنی خیلی با مزه ای؟" . بله من فکر می کنم خیلی با مزه هستم. اصولاً مهمترین مطلبی که برام وجود داره اینه که خودم حس خوبی نسبت به خودم داشته باشم البته نظر دیران حتماً می تونه کمک کنه که آدم با تصحیح مسیرش حس بهتری نسبت به خودش یدا کنه اما نباید نظر دیگران ما رو در مسیهایی که اونها می پسندند کانالیزه کنه. در واقع بازی بین مغرور نشدنو شخصیت خود را از دیگران وام نگرفتنه.. به معنای دیگه مهم نیست که من با مزه هستم یا نه مهم اینه که خودم فکر می کنم بامزه هستم یا نه و حس خوبی نسبت به خودم دارم یا نه. اینو شنیدید که روانشناسا که هر روز صبح که خواب بیدار می شید چند بار به خودتون بگید که امروز موفق خواهم شد. این برای بالا بردن حس رویا پردازی و تخیل افراد نیست بلکه باعث می شه نسبت به خودشون حس بهتری پیدا کنن و اعتماد به نفسشون بالاتر بره.
۲. دوست عزیز من فراموش کرده که اون کسی که خیلی باید براش مهم باشه که مردم فکر می کنن که با مزه هست یا نه شومن ها و دلقک ها هستند. در مورد این افراد که زندگیشون به نظر دیگران بهشون وابسته است خوب مهمه. بله دقک ها باید برای مردم بامزه به نظر برسند.
۳. شاید احساس کنید که بند قبلی جواب خیلی تندی بود اما نه (یعنی من فکر می کنم جواب منفیه). واقعیت اینه که یک وجه احساس رضایت آدم از خودش در نحوه تنظیم ارتباطش با دیگرانه. به این معنا که اگر من ارتباط خوب و نزدیکی با اطرافیانم داشته باشم حس خوبی در مورد خودم بهم دست می ده اما این نظر دیگران و ارتباط با دیگران نباید اونقدر پررنگ بشه که سلیقه خود ما و نظر خودمون در مورد خودمون رو متاثر بکنه. اگر از این حالت اعتدال خارج شدیم به یک معنا همون دلقک و شومن که همه کارهاش برای بقیه است شدیم هرچند آدم های اتو کشیده ای باشیم.
۴. مهدی ب. باز هم خواهد گفت که اینا همش از خود راضی بودنه. اما مهدی جان از خود ناراضی بودن واقعاً ارزش و افتخاره؟ باید هم خودمون رو نقد کنیم (به کمک دیگران) هم از خودمون راضی باشیم.
۴. اما منم خوب خیلی اوقات و بعضی جاها برام مهمه که حرفی که می زنم به نظر دیگری با مزه هست یا نه. یکبار یک مهندس بسیار محترمی که هنوز با من راحت نبود تو جمعی که با هم داشتیم به من گفت شما خیلی پرخور هستید؟ پیش خودم گفتم این کی غذا خوردنه منو دیده؟ و گفتم دیدی باز شکم جلوی مردم ضایعت کرد. من جواب دادم: مگه چطور؟. گفت اخه خیلی به مزه اهمیت می دی. گفتنم مزه؟ مزه چی چی؟ گفت من چند بار که دیدمت و هر وقت یک چیز مثلاً !!!! خنده داری می گی می پرسی بامزه بود یا نه.
۵. از اینها که بگذریم خود عنوان با مزه برای یک مطلب خیلی بامزه است.
ارادتمند - وحید
الان شاید یک مساله حل شده باشه اما تا ۱۰ سال پیش این مساله که یک فیلم سینمایی تنها برای سرگرمی افراد باشه قابل قبول نبود. اصطلاحاً هر فیلمی که فروش بالا داشت رو می گفتن فیلم گیشه ای و یه جورایی فحش بود به این معنی که این فیلم چون برای سرگرمی ساخته شده هیچ ارزشی نداره. یکی از فیلم های موفق اون سالها مثلاً فیلم کمدی اجاره نشین ها بود که خود اون هم به هر حال حاوی پیام بود.
به هر حال خیلی ها معتقد بودند سینما باید مفید باشه نه فقط سرگرمی. در حالیکه هیچکاک به هیچکاک بودنش می گه من یک سرگرمی سازم. به هر حال من از اون دسته افرادم که قائلن یک فیلم می تونه هیچ پیام خاص و بلند عرفانی، اخلاقی و ... نداشته باشه مثلاً فقط یک قصه را روایت کنه و آدم ها رو سرگرم کنه. تا امروز هم این وبلاگ رو برای لذت بردن خودم می نوشتم همین. دنبال زدن حرف های گنده هم نبودم. اما امروز فهمیدم وبلاگم فایده و سود هم داره. و می تونه مسیر بشریت رو تعییر بده. چه جوری؟ خوب این کامنت یکی از دوستانه که نوشتن:
"سلام. این دفعه دومیه که اومدم اینجا. بعد از بیخوابی دیشب و 5 ساعت پشت سرهم یک بند فکر کردن و نوشتن برای یه امتحان تنها چیزی که منو دوباره کشید اینجا این بود که تو دانشگاهم و مجبورم تا یک ساعت دیگه به تنهایی وقت بکشم. اینکه دارم با این حال خراب و سر درد فوق طاقت بشری!! اینجا می نویسم برای اینه که براتون توضیح بدم که این ناشناس از طریق سایت […] اومد اینجا و اگه فامیل شما رو می دونه فقط به همین دلیله آقای وحید […]."
خوب همینطور که می بینید این دوست عزیز چون می خواستن یک ساعت از وقتشون رو تلف کنن اومدن اینجا. البته من فکر می کنم که هنوز وبلاگ من اونقدر بارور نشده که بتونه به درستی و تنهایی یک ساعت کسی رو تلف کنه و ایشون حتماً از سایت های دیگه هم کمک گرفتن. اما سود وبلاگ من چیه؟ خوب اگر وبلاگ من نبود ایشون چطور وقتشو تلف می کرد؟ معلومه می رفت پیش رفیق ناباب از نوع صاحب سایت […] و سیگار می کشید تازه اگر بار اولش نباشه که می خواد وقتشو تلف کنه شاید معتاد هم می شد. پس شما فکر می کنید چرا انقدر اعتیاد تو جامعه ما زیاده؟ ضمن اینکه شاید حتی اگر خستگی و تنهایی بهش فشار می یورد می رفت یکی از کتابای نمی دونم کافکا و ... این حرفا رو می خوند و زبونم لال حس روشنفکری و ناامیدی فلسفی هم بهش دست میداد و باز زبونم لال خوشو از بالای خولابگاه (حال اگر بالاشم نشد از پنجره) می انداخت پایین و حالا خودش اشکال نداره اون فردی رو هم که قراره سر راهش قرار بگیره و با هم عشق رو تجربه کنن از زندگی نا امید می کرد و باز هم اگر فقط همین بود قابل تحمل بود ولی اون بچه هایی که قرار بود داشته باشن می شدن بچه های بی سرپرست و خیابونی و بزه کار. البته اگر اینها نشن مثلاً چی می شن؟ می شن یک دانشجو که مجبوره شب بیدار بمونه برای یک امتحان ۵ ساعت بنویسه و آخرش یک ساعت وقتشو توی وبلاگ من تلف کنه. واقعاً غم انگیزه.
به هر حال از اینکه وبلاگ من تونست این دوست رو از اعتیاد و یاس فلسفی و فرزندانشو از آینده ای تاریک و ترسناک نجات بده خوشحالم.
اردتمند - وحید
من بعضی چیزها رو خوب می فهمم. بعضی چیزها رو هم اصلاً. بسیاری از داروهایی که پزشک ها تجویز می کنند عوارض جانبی دارند به قول خودشان ساید افکت. اما جالب اینکه اثری که می گذارند روی انسانها می تواند کاملاً متفاوت باشد مثلاً می گن این دارو ممکن است باعث بی خوابی یا خواب آلودگی شود. یا اینکه این دارو ممکن است باعث کم خوری یا پرخوری شود.
در مورد مشکلات زندگی هم انسان ها به دو گونه متفاوت واکنش نشان می دهند. مثلاً دو دسته افراد هستند که به ظاهر بسیار شاد هستند اول ادم هایی که واقعاً خوشحال هستند دوم آدم هایی که بسیار افسرده. دو دسته آدم هم هستند که خیلی حرف می زنند، آدم هایی که حرفهای زیادی برای گفتن دارند و آدم هایی که حرفی برای گفتن ندارند.
من دیده ام آدم های افسرده ای که دائم به مجالس رقص و آواز می روند. همیشه آهنگ های تند و شاد گوش می کنند و ... . زندگی های ملال اوری را دیده ام که درونشان جشن های زیادی برگزار می شود و اقا و خانم و بچه ها (اگر باشند) شب ها را در بهترین رستوران ها می گذرانند. اما وقتی غوغا ها و فریاد ها فرونشست وقتی تنها شدیم وقتی ... چه عذابی می کشیم.
می رویم در این مجالس تا یادمان برود که واقعیت چیست و حرف می زنیم تا کسی نفهمد حرفی برای گفتن نداریم.
البته گاهی هم آدم زیاد حرف می زند تا آن حرفی که می خواهد بزند را نزند اینهم پنهان کردن بی اعتمادی است به شنونده یا شنوندگان. پنهان کردن فقر مونس و گوشی محرم.
چه نقش هایی که بازی نمی کنیم!
ارادتمند- وحید
می گن رمز ماندن لیبرال دموکراسی و رفتن کمونیزم در پذیرفتن و نپذیرفتن نقد و انتقاده. جامعه ایرانی یک جامعه اسیر تعارفات ریاکارانست. ما کمتر روحیه نقد درست داریم چه اینکه بیشتر نقدها از سر حسادت و منافع شخصی صادر می شن در نتیجه نباید انتظار داشت نسخه دردی باشن. از طرف دیگه چون جامعه ایرانی به هم اعتماد ندارن همه در مقابل نقدها به دنبال جستن ریشه های منفعت طلبانه اون نقد هستیم در حالیکه شاید به هر ترتیب مطلب درستی هم درونش باشه.
این تعارفات ریاکارانه هام بدجوری ما رو از درون می خورن. مثلاً دوستی که وقتی هم دیگر رو می بینیم به شدت اظهار علاقه می کنه اما می دونی حرفاش همه تعارفه. یا همکاری که به هر طریق زیرابتو میزنه ولی در مقابلت همش مهندس مهندس می کنه. چرا ما فکر میکنیم باید با همه رابطه خوبی داشته باشیم؟ بیایم رابطه خودمون رو با افرادی که ازشون خشمون نمی یاد محدود کنیم تاکمتر مجبور باشیم تعارف ریاکارانه کنیم.
بیاید نشون بدیم از دروغ و ریاکاری خشمون نمی یاد و اونقدر شریف هستم که نیازی به رابطه توخالی با دیگری نداریم. بیاید بعضی اوقات به کسی که داره دروغ می گه و همه میدونیمکه داره این کار رومی کنه جلوی همه متوجه کنیم که می دونیم داره دروغ می گه. بیاید این پرده احترام مزورانه رو پاره کنیم. بیاید اجازه ندیم کلمات قشنگ ازمعنی عاری بشن چون ملتی که کلمه و مفهوم قشنگی برای تکیه کردن نداشته باشه به مرور مضمحل می شه.
نمی گم آدم باید با همه بجنگه اما این رویه که ما پیش گرفتیم ریشه اخلاق رو در خودمون و اعتماد رو در دیگران میخشکونه.
ارادتمند - وحید
پیش پرده :
۱. البته اینجا تلویزیون نیست که برنامه هاشو ده بار به بهامه های مختلف هی پخش مجدد می کنه اما نمی دونم چرا احساس کردم یک تکه ای از نوشته دیروزمو باید دوباره بزارم البته دروغه اگر بگم نمی دونم اما خوب بزارید دلیلش پیش خودم بمونه.
جک وینسنت
یک صحنه تکان دهنده ای از سریال جک وینسنت تو یادم مونده. خیلی اوقات در مقابل آدم های متفرعن این صحنه رو برای خودم مرور می کنم و آروم می گبرم. نمی دونم جک وینست رو خاطرتون هست یا نه. اما اگر خاط نیست بدونید که جک وینست یک آدم مبارز بود که تحت پوشش یک ماهیگیر با نیروهای دولتی که زورگو هم بودند مبارزه می کرد. فرمانده نیروهای زورگو یک دختر داشت به نام سارا که با جک وینسنت دلی داده بود و دلی گرفته. البته این قضایا رو ما اونموقع نمی فهمیدیم، اونم ۲۰ سال پیش که همه با هم برادر و خواهر بودند حالا اگر تنی نمی شد ناتنی اگر ناتنی نمی شد رضاعی. اما خوب حالا بالاخره دنیا دیده شدیم و می تونیم بعضی از اتفاقاتی که تو سریال میفتاد رو تحلیل کنیم. القصه یک سروانی از مرکز اومده بود و به قول معروف داشت مخ سارا رو می زد.
یک روز جک وینست داشت کنار دریا راه می رفت سارا و اون سروان رو دید. وقتی به هم رسیدند سارا جک رو به سروان معرفی کرد. سروان به سمت جک وینسنت رفت و به نحو تمسخر امیزی بوش کرد. بعد به جک گفت تو ماهیگیری؟ جک گفت: بله مگه چطور؟ سروان جواب داد آخه بوی ماهی می دی. جک به سمت سروان رفت و خیلی جدی بوش کرد و گفت : ولی شما هیچ بویی نمی دی. می تونم بپرسم چی هستی؟
بله. خیلی آدم های سطحی، که هی حرفای با کلاس ولی بی معنی به ظاهر صمیمی ولی ریاکارانه و تهوع آور می زنن رو جدی نگیرید. آدم هایی که قیافه روشنفکری و اینچیزارو می گیرنو به آدم می گن که بوی ماهی گندیده میدی خودشون بوی هیچی نمی دن. البته شاید گاهی اوقات بوی عطرهای گرون قیمت بدن که حتماْ از بوی جوراب های من مطبوع تره اما می دونی که چرا فرانسه بهترین عطرها رو داره؟ چون حاکمان اونجا اعتقاد داشتن که حمام رفتن باعث جن زدگی میشه و یکی از شاهها یا ملکه هاش کلاْ دوبار در عمرش حمام رفت در نتیجه برای پوشاندن این بوی متعفن (که شباهتش با متفرعن کاملاْ اتفاقیه) مجبور بودن عطرهای خوب و خوشبو استفاده کنن. پس این تظاهر های مسخره و وقیحانه رو جدی نگیرید. کلما قشنگشون رفتارهای مبادی آدابشون خیلی اوقات حکایت همین عطرهای خوش مشامه.
حرف خیلی هست اما مهمترین نکته ای که الان می تونم بگم اینه که جک چهره واقعی سروان رو افشا کرد و سارا با سروان به هم زد. بقیشم تو سریال نشون نداد.
پی نوشت:
۱. البته اینبار وجه تند و تیز مطلب یک مقداری تفت داده شده.
یکی از دوستان قدیدمیم رو دیدم حرفهامون از گذشته و حال شروع شد تا به اینجا رسید که به من گفت هر دختری رو که باهاش دوست می شم تنها تا وقتی که به هم نرسیدیم برام لذت بخشه ولی وقتی مال من شد دیگه دوستش ندارم و در واقع یه طوری دودرش می کنم. گفتم که این اشکال از کشف و قیاس ناشی می شه و تعدد تجربیات مشابه. گفت یعنی چی؟ گفتم که خوب هر آدمی دوست داره آدم های اطرافشو کشف کنه در واقع وقتی دو نفر باهم آشنا می شن یک تازگیهایی در افراد هست که برای طرف مقابل جذابه (البته اصلاً به مسائل جنسی کار ندارم چون به نظرم امروزه انقدر سهل الوصول شده که آدما براش زحمت کشف کسی رو به خودشون نمی دن و خیلی راحت هم با نگاه اول به طور کامل طرف مقابل رو به طور کامل کشف می کنن و هم اینکه رک و صریح حرفشونو بهش می زنن) . طرف می ره به سمت این جذابیت ها که براش تازه و ناشناختن (توجه داشته باشیم که ادم ها هرچی هم که باشن از دوست داشتن و دوست داشته شدن لذت می برن و براشون هیجان انگیزه). اما وقتی طرف مقابل رو شناخت و همه چیز جغرافیای عاطفی و شخصیتی اون رو کشف کرد می یاد این آدم رو که حالا براش یک جعبه سیاه جذاب و وسوسه انگیز نیست با دیگر افراد قیاس می کنه.
وقتی تعدد تجربه وجود داشته باشه در تمامی جهات و خصایل اخلاقی، بالاخره یک آدمی پیدا می شه که از این آدم بهتر باشه. خوب اینه که نقاط ضعف طرف تو چشمش می یاد و حتی اگر میانگین شخصیتی این آدم از تمام افراد بالاتر باشه چون در خیلی زمینه ها از اون بهتر رو دیده دیگه به چشمش نمی یاد. گاهی این قیاس تا حدی پیش میره که اون فرد هرگز نمی تونه با کسی برای مدتی معقول زندگی کنه.
البته این به اون معنی نیست که آدم حتماً باید با اولین تجربه آشناییش ادامه بده و یا ازدواج کنه منتها باید حواسش هم باشه که قیدهایی برای خودش قائل باشه تا وارد باتلاق مقایسه نشه.
ارادتمند - وحید
نمی دانی دلم امشب
چه حالی دارد ای دوست
همه غم ها زخاطر برده انگار
سرش گرم است
نمی دانم که چیزی خورده آیا؟
که پندارد جهان از بودن اوست.
نمی دانی دلم امشب
چه ها می خواهد از من
همانند یکی جا مانده در راه
که می بیند زهر سویی سرابی
و دل بر آن فریب خام بسته
دل من آب می خواهد
و یا چون مست مفلوکی
که با حال خماری در قماری
حساب جام امشب را
به مست دیگری بازد
دل مشتاق و بی خویشم
شراب ناب می خواهد
سخن کوته،
دلم مهتاب می خواهد.
سروده شد همین الان
ارادتمند - وحید
خوب امشب چند تا از کامنت های که گذاشته شده بود رو جواب میدم.
۱. یکی از دوستان گفتن بهتر نیست که نظرات رو نمایش بدم؟ به نظرم وقتی که نظرات نمایش داده نمی شن آدم ها حرفشون رو راحت تر می زنن. من با وبلاگم چیزی میگن و اونا به من جواب می دن. دلیلی نداره که جوابی که به من داده میشه رو همه بدونن. واقعیت اینه که خیلی از نظراتی که داده میشه آنقدر شخصی و خصوصی هستند که نمایش داده نشن. ضمن اینکه افراد هم پذیرفتن که نظراتشون نمایش داده نمی شه پس خیلی راحت حرف میزنن. البته قبول دارم اگر کسی نظرشو ببینه ابن اشتیاق توش بوجود می یاد که باز هم نظر بزاره اما واقعاً به نظر شما بالا بودن تعداد نظرات معیاره خاصیه؟
مهدی ب. می گه حذف کردن نظرات دیگران ناشی از اون روحیه خودپسندیه منه که هیچ کس رو قبول ندارم اما خودم فکرمیکنم که این یک تصمیم ارادی بوده و ربطی به ناخودآگاه مغرور یا خود پسند من نداره. البته فکر می کنم. یادم باشه یک روز در مورد این مساله از خود راضی بودن هم بنویسم.
۲. یکی از دوستان گفتن تا کی هر شب می خوام بنویسم؟ واقعیت اینه که نمی خوام هر شب بنویسم بلکه می خوام بعضی اوقات در طول روز هم بنویسم ولی خوب فرصتش نیست. ولی حالا بدور از شوخی همین الان هم من هرشب نمینویسم ولی مثلاً یک روز چهار تا مطلب به ذهنم می رسه. مثلاً دیروز که با پویا صحبت میکردیم دو تا مطلب به ذهنم رسید ولی وقتی رفتم خونه و تلویزیون رو دیدم یک چیز دیگه و امروز که نظرات رو می دیدم تصمیم گرفتم جواب بدم. تا وقتی مطلبی هست می نویسم روزی که که حرفام تمومشد خداحافظ. (البته اونهایی که من رو می شناسن می دونن که به اندازه کافی پرحرف هستم).
3. مهدی ب. نشسته روبروم و همین الان داره بهم می گه اینا که تو مینویسی روشنفکریه و می خوای بگی من از شما بهترم و ... . الانم چون حال مهدی ب. رو بگیرم نظراتشو راجع به این پست و پست قبلی تائید میکنم تا چشاش در بیاد.
۴. الان مهدی ح. اومد تو و مهدی ب. بهش گفت ما داریم می ریم بیرون خرید تو چیزی نمی خوای؟ مهدی ح. گفت که تو می خوای حساب کنی یا وحید؟ گفتم : جیب منو مهدی نداره. نگاهی به مهدی ب. انداخت و گفت: تورو چطوری خر کرده. بعد گفت اگر شما دو سه نفر نبودید وبلاگ این خواننده نداشت و تا الان جمع کرده بود. بعد به من که داشتم همین ماجرا رو می نوشتم گفت همیشه آن لاین این طوری دری وری می نویسی؟ گفتم نه فقط بعضی اوقات که دوست داشته باشم.
5. امشب اینا نمی زارن راحت بنویسم بقیش بمونه برای بعداً. امشب یا فردا شب.
۶. بازم مهدی ب. بهم گفت روشنفکر منم بهش گفتم خودتی.
ارادتمند - وحید
پی نوشت :
۱. مهدی ب. زور زد (منظورم اینه که لطف کرد) و برای مطلب قبلیم یک کامنت گذاشت به این مضمون :
" ببینم این رو میذاری یا نه! یا به قولی نامرده هر کی پاک کنه!"
۲. گاهی اوقات بهتره بزاری هرچی ییش میاد به قلم آدم جاری بشه در واقع ما به دنبال قلم بدویم نه اینکه پای قلم رو به سنگ عقل ببندیم. در کنار این، نوشته های روشنفکری هم بد نیست اما ما که نه منورالفکریم نه باسواد. ما در همین حد و حدود خودمون حرف می زنیم. دنیای روشنفکری زیبنده آدم های انتلکتواله.
۳. یک صحنه تکان دهنده ای از سریال جک وینسنت تو یادم مونده. خیلی اوقات در مقابل آدم های متفرعن این صحنه رو برای خودم مرور می کنم و آروم می گبرم. نمی دونم جک وینست رو خاطرتون هست یا نه. اما اگر خاط نیست بدونید که جک وینست یک آدم مبارز بود که تحت پوشش یک ماهیگیر با نیروهای دولتی که زورگو هم بودند مبارزه می کرد. فرمانده نیروهای زورگو یک دختر داشت به نام سارا که با جک وینسنت دلی داده بود و دلی گرفته. البته این قضایا رو ما اونموقع نمی فهمیدیم، اونم ۲۰ سال پیش که همه با هم برادر و خواهر بودند حالا اگر تنی نمی شد ناتنی اگر ناتنی نمی شد رضاعی. اما خوب حالا بالاخره دنیا دیده شدیم و می تونیم بعضی از اتفاقاتی که تو سریال میفتاد رو تحلیل کنیم. القصه یک سروانی از مرکز اومده بود و به قول معروف داشت مخ سارا رو می زد.
یک روز جک وینست داشت کنار دریا راه می رفت سارا و اون سروان رو دید. وقتی به هم رسیدند سارا جک رو به سروان معرفی کرد. سروان به سمت جک وینسنت رفت و به نحو تمسخر امیزی بوش کرد. بعد به جک گفت تو ماهیگیری؟ جک گفت: بله مگه چطور؟ سروان جواب داد آخه بوی ماهی می دی. جک به سمت سروان رفت و خیلی جدی بوش کرد و گفت : ولی شما هیچ بویی نمی دی. می تونم بپرسم چی هستی؟
بله. خیلی آدم های باکلاس رو جدی نگیرید. آدم هایی که قیافه روشنفکری و اینچیزارو می گیرن آدم باید آدم باشه. حرف خیلی هست اما مهمترین نکته ای که الان می تونم بگم اینه که جک چهره واقعی سروان رو افشا کرد و سارا با سروان به هم زد. بقیشم تو سریال نشون نداد.
۱. یکی از دوستان عزیزم چند سال پیش به من گفت دیگه به تابلوها نمی شه اعتماد کرد. البته بیشتر منظورش تابلوهای شخصیتی بود که انسان ها به خودشون آویزون می کنن. می گفت خیلی چیزها معنیش رو از دست داده یا در واقع قلب معنی شده.
۲. فرض کنید یک لیوان پلاستیکی داریم و توش آب می خوریم بعد از مدتی این لیوان پلاستیکی در مقابل گرما (مثلاٌ در نزدیکی بخاری) شکل خوش رو از دستبده و پهن بشه مثل بشقاب. اگر قرار باشه باز هم چون یک روزی اسمش لیوان بوده و توش آب می خوردیم بخوایم باز هم توش آب بخوریم مطمئناً دچار مشکل می شیم. یعنی اگر چه تابلوی لیوان بودن به خودش آویزون کرده اما خوب قلب معنی شده. این اتفاق در زندگی شخصی در مقابل دوستان و شاید حتی همسرمون هم ممکنه بیفته یعنی باید در هر زمانی یک معنی به روز شده از تمامی مشخصه های شخصیتی خود و دیگران داشته باشیم. وگر نه می خوایم تو ظرف این رابطه انسانی آب بخوریم ولی موفق نمی شیم.
۳. مهدی ب. می گفت یکی از مهمترین روش های جلوگیری دانلود غیر مجاز اینه که از قانون اول استفاده کنیم. پرسیدم قانون اول چیه؟ گفت: اینه که آدما حرفایی رو که می شنون باور می کنن. مثلاً اگر تو یک صفحه بنویسن که این مطالب قابل دانلود نیست ۹۰ در صد مردم به این فکر نمی کنن که شاید با یک ترفند ساده دانلودش کرد. و در حالی ازکنارش می گذرن که به راحتی قابل دانلوده.
۴. اما چی شد که بند های بلا رو نوشتم. گاهی ما به خاطر اینکه بعضی تابلو ها با چیزی که روش نوشته فرق میکنن کلی به دردسر می افتبم و چون حال یا استعداد شو نداریم هی به کار بی نتیجه خود ادامه می دیم. مثلاً من دیشب یک مطلبی با عنوان " حذف" نوشته بودم. امروز داشتم نظرات ارائه شده رو می خوندم قسمت پایین هر نظری به صورته زیره.
![]()
همانطور که میبینید یک آیتم حذف به رنگ قرمز هست که برای حذف کردنه نظره . از طرف دیگه چون اسم مطلب من حذف بود یک حذف هم زیر پنجره به رنگ آبی یا سبز نوشته شده. من هی حذفی که به رنگ سبز هست رو می زدم ولی میدیدم که نظر حذف نمی شه بلکه میره تو قسمت ویرایش مطالب. چند بار تکرار کردم تا یادم اومد نباید مثل افرادی که طبق الگوی قانون اول عمل میکنن رفتار کنم و هر تابلوی حذفی رو باور کنم.
ارادتمند - وحید
پی نوشت :
۱. من در مورد ارتباط مطالب بالا با هم هیچ مسئولیتی رو بر عهده نمی گیرم.
دو شب پیش پدیده ای جدید رو تجربه کردم، دو مطلب نوشتم حتی یکی رو تو وبلاگ قرار دادم اما بعد از دو دقیقه حذفش کردم. نوشته ها حاوی هیچ چیز مهمی نبودند اما حس بی اعتمادی به آنکه نوشته را می خواند سراسر وجودم رو فرا گرفته بود. بعضی اوقات مهم نیست که چه کسی نوشته آدم رو می خونه اما گاهی هم دوست نداری یک غریبه حتی نگاهش کنه
یکی از دوستان ناشناس کامنتی گذاشته بودند و نوشته بودند که من رو قبلاً نمی شناختن (البته فامیلی منو می دونستن) و از اینکه اون گوشه ای از شخصیتم و فکرهامو رو که خواستم با دیگران شریک بشم می بینن خوشحالن. از اونوقت تا الان دائم فکر می کنم که واقعاً این نوشته ها چه نسبتی با من دارند؟ آیا من گوشه ای مخفی از شخصیت خودم رو اشکار کردم؟
من به شدت به تمایز قائل شدن بین خلوت و جلوت اعتقاد دارم و نوشته های اون شب یک شعر بود در مورد کثیفی های جامعه و یک نامه به یک دوست عزیز،هر دو عمیقاً حس های من بودند به دیگران. اما اونها جزو خلوت من هستند خلوتی هستند که هیچ گاه نباید در منظر عموم قرار بگیره شاید حتی نزدیکرین افراد به آدم.
یک وجهی از اون منی که می بایست همه ما تعریف روشنی ازش داشته باشیم در همین احساسات و نظرات پوشیده ماست .
دکتر راست می گفت که حرفهایی هست برای گفتن و حرفهایی هست برای نگفتن.
اول یک خاطره تعریف میکنم و بعدش هم یک داستانی که برادرم برام میل زده بود. فکر کنم این دو تا مطلب به هم ارتباط دارن اما اگر شما فکر میکنید ارتباط ندارن خوب به عنوان دو تا مطلب جدا بخونید و بعداً حال من رو نگیرید و نگید که اینا چه ارتباطی به هم داشتن.
1. در خیابان ولیعصر، سر مطهری یک کتاب فروشی هست. یکبار با یکی از دوستانم جلوی اون کتابفروشی وایساده بودیم. اسم یک کتاب برام خیلی عجیب بود: " اشتباه لپی". دوستم گفت: به چی زل زدی؟ گفتم: اسم این کتاب عجیبه یه طورایی غیر عادیه اما هرچی فکر می کنم نمی فهمم که چیش عجیبه. دوستم نگاهی به کتاب کرد و بعد نگاه عمیق تر یبه من و گفت: مرد حسابی خوب نوشته "اشطباح لپی". خیلی برام عجیب بود در تمام مدت متوجه نشده بودم که نویسنده کتاب ایده زده و اسم کتاب رو هم اشتباه نوشته.
2. خانمی به همراه همسرش تازه به منزلی زندگی رفته بودند. یک روز خانم به همسرش گفت این خانم همسایه خیلی بی سلیقه ست و کثیف. مرد گفت: چرا عزیزم؟ خانم جواب داد این خانم همسایه چند روزه ملافه هاشو می شوره و می یاد تو بالکن برای خشک شدن پهن می کنه اما همیشه کثیف و لک لکی هستن. روز بعد خانم به همسرش می گه: فکر کنم امروز یکی به خانم همسایه گفته که رختاش کثیفن چون ملافه ها امروز تمیز تمیز بودن. مرد جواب می ده فکر نمی کنم. خانم می گه از کجا می دونی؟ مرد جواب می ده هیچی آخه امروز من شیشه های پنجره خونمون رو تمیز کردم.
3. یک اس ام اسی چند سال پیش به دستم رسید به زبان انگلیسی. توش نوشته بود که ما معمولاً خلی غیر دقیق به نوشته ها نگاه می کنیم و به همین دلیل کافیه که یک کلمه تا حدی حروف مربوط به یک کلمه رو داشته باشه که حتی با جابجایی در حروف هم ما در خوندنش دچار مشکل نشیم که هیچ بلکه اصلاً متوجه اشتباه بودنش هم نشیم. در انتها نوشته بود اگر قبول ندارید همین اس ام اس رو دوباره دقیق بخونید. نتیجه واقعاً شگفت آور بود متن اس ام اس پر بود از غلط های دیکته ای که من اصلاً متوجه اونها نشده بودم. تا چند روز تحت تاثیر بودم.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
1. شاید بگید این که سه تا مطلب شد نه دو تا. آخه سومی اواخره نوشتن مطلب دوم به ذهنم رسید.
2. مطلب اول بار دیگر گویای میزان تسلط من به دیکته کلمات فارسی هم بود.
پشت پنجره منتظر نشستم.
باد بهاری آمد، باران آمد، آفتاب آمد، صدای خش خش برگها زیر پای کودکان آمد، ابر آمد، برف آمد.
اما تو نیامدی.
اگر روزی آمدی و کسی پشت پنجره نبود، دلگیر نشو. رسم روزگارست قرار نیست همه بیایند، بعضی ها باید بروند.
ارادتمند - وحید
ارادتمند - وحید
یک روز یکی از همکارام ازم پرسید که شش به انگلیسی چی می شه؟ گفتم سیکس . بعد درحالی که کم کم داشت مقاومتم در مقابل نخندیدن در هم شکسته می شد پرسیدم که: مهندس فکر نمی کنی این لغت یک مقدار پایه ای باشه؟ گفت: آخه من این چند وقته روی زبان فرانسه فکوس کردم.
1. افرادی هستند که زن می گیرند. بله ازدواج از دید این افراد در اختیار داشتن یک زن است. برای اینکه بیشتر به فضای ذهنی این افراد نزدیک شوید آن سکانسی از فیلم بوتیک را به یاد بیاورید که شقایق فرهانی از رضا رویگری پرسید از چه جور آدمی خوشت می یاد؟ و رضا رویگری جواب داد از آدمی که زن باشه. این ادما وقتی تصمیم می گیرن که زن بگیرن مثل یک خیاط سری دوز، راه می یفتن میرن خواستگاری. این نشد اوون یکی. حتی به کسی اجازه دو روز فکر کردن هم نمی دن چون تو دو روز کلی خواستگاری می تونن برن.
2. بعضی ازدواج می کنن که مستقل باشن. به دلیل فرهنگی بعضی از پدر و مادر ها در کشور ما در هر سنی تا پسرشون ازدواج نکرده اون رو بچه میدونن یعنی کسی که اگر خواست جایی بره باید اجازه بگیره و ... . من خودم از خیلی ها به صراحت شنیدم که تنها دلیل ازدواج کردنشون استقلال بوده و اگر می تونستن بدون ازدواج زندگی مستقلی داشته باشند هرگز ازدواج نمی کردند. البته سرنوشت بیشتر این ازدواج ها معلومه.
3. بعضی ها دچار توهمات عشقی تخیلی می شوند. یه دفه عاشق دلباخته و ... . جالب اینجاست که این افراد همیشه عاشق دلباخته هستند. طوری راجع به عشقشون صحبت می کنن که به خودت می گی این اگر به وصال نرسه در هجران غزل خداحافظی رو خواهد خوند. اما می بینی بعد از دو سه هفته که از پایان عشق قبلی گذشت عاشق دختر جدیدی می شن و ازشون همون جمله های قدیمی رو می شنوید : " می دونی؟ این با همه فرق داره یه طوری خانومه. من اگر نتونم باهاش ازدواج کنم دیگه هرگز با شخص دیگری ازدواج نمی کنم اصلاً بعد از این نمی تونم به کسی فکر کنم یه طورایی تو همه چیز از همه سر". و البته اگر راجع به عشق قبلیشون بپرسید خواهند گفت: اون یه اشتباه محض بود خدا می خواست که نشه تا این سر راه من قرار بگیره و البته این ماجرا حداقل تا زمانی که با یکی از این دخترهای بی نظیر خطبه عقد رو بخونن ادامه پیدا میکنه. البته حداقل.
4. گروهی هستند که در ازدواج دنبال یک مادر می گردند. البته بررسی دلایل روانشناسی همچنین مساله ای در حوزه صلاحیت من نیست اما گاهی و فقط گاهی این حس در عشق به خانم هایی که خیلی بزرگتر از خودشون هست بروز پیدا می کنه.
5. گروهی به دلایل مختلف با اولین دختری که جواب سلامشون رو بده پیشنهاد ازدواج می دن که البته جواب دختر به اونا به میزان دور اندیشی دختر ارتباط داره چون احتمالاً در ادامه زندگی این آقا با خیلی ها سلام علیک خواهد کرد. این یک واقعیت است که بعضی پسرها که کمتر مد نظر دختر ها هستند وقتی در مقابل یک خانومی قرار می گیرند که احترام انها رو نگه می دارد و رفتار عادی دارد از خود بی خود می شوند که فکر می کنند دختره عاشق اونا شده داره با این کارها سیگنال می فرسته.
6. گروهی ازدواج می کنند چون با کسی رو به رو شده اند که دارای عقاید مشترکی با آنهاست. این تیپ ازدواج بیشتر به قشری اختصاص داره که به هر صورت خودشون رو روشنفکر و خاص می دونن. مثلاً هر دو نفر از نظرات پوپر و یا هایدگر خیلی سر در می یارن و خوششون می یاد و به این ترتیب حس می کنن که برای هم ساخته شدن. در مورد سرنوشت عموم (و نه همه که هیچگاه در هیچ موردی نظیر این موارد نمی شه حکم کلی داد) این ازدواج ها اظهار نظر نمی کنم و تنها به دو جمله از یکی از روانشناسان معروف اشاره می کنم :1. در یک زندگی وجود یک آدم روشنفکر به اندازه کافی فاجعه هست 2. بعضی اوقات نقطه مشترک بین این آدم ها پوچ بودن زندگیه.
7. گروهی ازدواج می کنن چون یک نفر به آنها جواب منفی داده و می خوان کم نیارن. گاهی اوقات هم بعضی که خودشون رو خیلی با کلاس می دونن ولی هیچ دختری تحویلشون نمی گیره خودشونو به درو دیوار می زنن تا بالاخره یکی جواب بله بده و به پرستیژشون خدشه ای وارد نشه.
8. بعضی ها ازدواج می کنن چون مادرشون می خواد فلانی عروسشون بشه. از ارائه هرگونه اطلاعات اضافه در این مورد معذورم.
9. بعضی ازدواج می کنن چون موقعیت و یا ثروت پدر خانومشون براشون مهمه. شاید کثیف به نظر برسه اما من خودم هم دیدم. جالب اینه که هرچی سن آدما بالاتر می ره این پارمترها نقش بیشتری در انتخاب همسر بازی می کنن. جالب اینه که ... بگذریم.
10. بعضی ها هم ازدواج می کنند تا همسری داشته باشند و همراهی. تا لذت با هم رسیدن و با هم به دست اوردن و تنها رفتن در هر زمانی که فداکاری لازم بود رو تجربه کنند تا ... .
صحبت زیاده.
ایشالا بعداً - وحید
امروز ۱/۱۱/۸۷ است. چند وقت پیش نامه ای را در بین کاغذهایم پیدا کرم که دوستی سالها پیش برایم نوشته بود. دوباره نامه را خواندم. بیشتر نامه متنی بود از دکتر شریعتی، تصمیم گرفتم یک روز این نامه را چون خیلی از تاریخش گذشته بود و به اصطلاح اهمیت طبقه بندی خود را از دست داده ب در وبلاگ قرار بدهم اما خوب خیلی به تاریخش توجه نکرده بودم. امروز کشوی میزم را که نگاه می کردم دوباره نامه را دیدم و با خودم گفتم:" امشب میزارمش تو وبم". تاریخ نامه را نگاه کردم خیلی جالب بود: ۱/۱۱/۸۱.
به نام خدا
شگفتا!
"وقتی بود نمی دیدم، وقتی می خواند نمی شنیدم، وقتی دیدم که نبود، وقتی شنیدم که نخواند. چه غم انگیزست که وقتی چشمه ای سرد و زلال در برابرت می جوشد و می خواند و می نالد تو تشنه آتش باشی و نه آب! و وقتی آن چشمه که از آن آتش که تو تشنه آن بودی بخار شد و به هوا رفت و از آسمان آتش بارید و از زمین روئید تو تشنه آب شوی و عمری سوختن از غم کسی که تا بود از غم نبودن تو می سوخت"
دکتر علی شریعتی
آری این دردی است بزرگ .... .
۱/۱۱/۸۱
پی نوشت :
۱. این نوشته را به عنوان جمله های قصار دکتر نیاوردم (که قببلاً گفتم اینجا محل این نقل قول ها نیست). بلکه یک نامه دوستانه بود از یک دوست که مهمان دوم وبلاگ شد.
۲. خیلی اوقات به عنوان هدیه یک شعر از کسی (مثلاً حافظ و یا سعدی) برای کسی می خوانم و می گویم که این هدیه من به توست. هر چند این شعر ها همیشه هستند و بوده اند اما خیلی از شعرها به خاطر کسی که برایم خوانده در یادم مانده.
۳. سنت نامه نگاری در بین ما ایرانیان چندان جا افتاده نیست و معمولاً وقتی نمی خواهیم با کسی در مورد چیزی صحبت کنیم به ناچار به او نامه می نویسیم. اما نامه در جای خود ظرفیت هایی دارد که هیچگاه کلام نمی تواند جایگزین آن شود. بعضی نامه هایی که از دوستانم دارم همینطورند و ایضاً بعضی نامه هایی که نوشته ام.