ای دوست بده باده که ایام بهار است
هرچند هوای دل من تیره و تار است
در خون دلم غرقه بود این دل مجنون
چشمم به یکی قایق و بر اشک سوار است
ای دوست بده باده که من سخت خرابم
پیوسته حریف قدح و جام شرابم
ته مانده ان جام که شد لب به لب او
من تشنه یک جرعه از آن باده نابم
ای دوست بده باده که تا نوش کنم باز
غم های جهان جمله فاموش کنم باز
گر مرگ به رخساره آن یار در آید
بر خاک بریزم می و آغوش کنم باز
ای دوست بده باده که تا مست نشینم
فارع ز غم بود و شد و هست نشینم
....
ارادتمند - وحید
خوب این پرواز ها هم که به سوی ابدیت نبود و من از شیراز برگشتم. تا روزآخر دوربین نداشتم که عکس بگیرم تا اینکه احسان اومد و لطف کرد دوربینشو به من داد البته به علت عدم آشنایی من به دوربین بعضی عکس ها مات افتاد که البته مهم هم نیست.




ارادتمند - وحید
پی نوشت :
۱. با تشکر از احسان به خاطر عکس آخر.
۲. آثار سوختگی در صورت و گردن در اثر تابش شدید نور خورشید در بیابان های اطراف کوشک بیدک کاملاً در عکس مشخص است.
زخم های من کاری و عمیق اند و در وجودم شکافهایی است به عرض تنهایی و عمق دلتنگی. هر روز باید دست ها و صورتم را بزک کنم تا شکاف ها دیده نشوند و البته راحت تر خواهم بود اگر پیراهن آستین بلند به تن کنم.
گاهی تکه ای می شکند و می افتد و من آرام و دور از چشم دیگران آن را بر میدارم و در جیبم می گذارم تا شب با زحمت سر جایش بچسبانم. گاهی تکه هایی گم می شوند و جستجو به دنبالشان بی حاصل.
امشب باید بیشتر روی لب هایم کار کنم فردا قرار است کلی لبخند بزنم.
ارادتمند - وحید
چند سال پیش یک دانشجویی از شهرشون با دوستانش می خواسته بره تا به امتحانش برسه. اما متاسفانه دیر می رسه و در سالن ترانزیت اجازه نمی دن که بره و سوار هواپیما بشه. این آقا با موبایل با دوستانش که سوار هواپیما بودن صحبت می کنه و می فهمه به دلیل مسائل فنی هواپیما پرواز نکرده ولی هرچی التماس می کنه که حالا که پرواز تاخیر داره اجازه بدن تا بره و به هواپیما برسه اجازه نمی دن بهش.
در نهایت بعد از دو ساعت تاخیر و التماس و ناله بی ثمر جوان دانشجو، هواپیما به پرواز در می یاد و بعد از چند دقیقه همه سرنشین ها (توجه کنید ته نشین ها نه) در اثر سقوط هواپیما می میرن و پسر دانشجو هر چند به اون امتحان نرسید اما تونست درآینده امتحان های زیادی بده.
خلاصه اینکه اگر مرگ آدم فرا نرسیده باشه هواپیما که هیچی تابوت خالی هم هم اگر دو ساعت جلوت باشه و بخوای بری توش نمی تونی.
ارادتمند - وحید
پی نوشت :
۱- با تشکر از استاد اون دانشجو که این ماجرا رو برای من تعریف کرد.
۲ - شبیه این موضوع داستن دیگری هم هست که می گن زمانی حضرت سلیمان داشت با یک نفر راه می رفت که دید عزائیل که داره از اونجا عبور می کنه خیلی بد داره نگاهشون می کنه. حضرت سلیمان تعجب کرد و همراهش ازش پرسید که چی شده؟ حضرت سلیمان جواب داد الان عزائیل رو دیدم داشت خیلی بد ما رو نگاه می کرد. طرف به حضرت سلمان می گه خوب حتماً می خواد منو بکشه پس منو بفرست هند تا ازش دور باشم و حضرت سلمان هم این کا رو انجام می ده.
چند روز بعد دوباره حضرت سلیمان عزرائیل رو میبینه و می گه چرا اون روز اونطوری ما رو نگاه کردی؟ عزرائیل جواب می ده: آخر اون روز من کسی رو همراه شما دیدم که قرار بود همون روز تو هند جونشو بگیرم با خودم گفتم این که الان اینجاست چطور می خواد تا آخر وقت بره هند . (البته این فقط قصه بود)
۳- تولد پیامبر مبارک باشه.
۴- تولد امام جعفر صادق هم مبارک.
من از هواپیما پیاده شدم سالم و سر حال.
قبل از حرکت وقتی سوار هواپیما شدیم آقایی که کنار من نشسته بود گفت تا الان سوار همه جور هواپیمایی شده بودیم جز اینو شما می دونید چیه؟ گفتم بله یاک هست ساخت روسیه. گفت خوب هواپیمائیه؟ با شیطنت جواب دادم: خیلی نمی دونم فقط یادمه دادمان وزیر راه با همین یاک سقوط کرد و مرحوم شد.
بنده خدا دیگه تا آخر سفر سوالی نپرسید.
ارادتمند - وحید
یک روز یکی از دوستانم تعریف می کرد که با همکارانش در محل کار هر روز صبحانه می خوردند. یکی از همکارهاش حتی در هنگام صبحانه هم سیگار می کشیده. دوستم به همکارش می گه که سیگار نکشید چون باعث سکته می شه. طرف جواب می ده که من معلوم نیست فردا زنده باشم حالا سیگار بکشم و فردا بمیرم بهتره و یا نکشم؟
اون آقا دو روز بعد در یک سانحه هوایی کشته شد.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. می گن اگر می خواید سوار هواپیما بشید حتماً ته هواپیما بشینید چون همیشه اعلام می کنن که سر نشین های هواپیما کشته می شن.
۲. حالا نه در این حد اما خدائیش بعضی از رعایت هایی که ما می کنیم انقدر محتاطانه است که باید پرسید بابا پس این زندگی رو می حواید چه کار؟
من از پرواز می ترسم اما به هر حال در چند روز آینده می بایست باز هم سوار هواپیما بشم. هر بار که سوار هواپیما می شم 2 سال از عمرم کم می شه. به هر حال به همین بهانه دو سه تا مطلب در مورد اینکه واقعاً ترس از پرواز درسته یا نه به صورت خاطره می نویسم. این خاطره اوله:
یکی از دوستانم قرار بود برای کاری به منطقه ای اعزام بشه از یک هفته قبل بهش گفته بودن که باید بری. اما دو روز قبل از پرواز بهش گفتن برای کار دیگری تهران بمونه و شخص دیگری رو جایگزین کردند. در هنگام بلند شدن هواپیما دچار نقص فنی میشه و سقوط می کنه و همه می میرند. دوست من امروز داره در مقطع دکتری تحصیل می کنه.
به همین سادگی.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
1. اگر عمری بود بعد از پرواز هم می نویسم باز.
نزدیک عید است. غم ها یم را تا می کنم تا به کمد رخت های دلم سرو سامانی بدهم. بعضی غم ها کهنه شده اند اما دور ریختنی نه،بعضی از فرط استفاده رنگ و رویشان رفته. بعضی هنوز گرم اند و از بعضی دیگر خون می چکد.
ارادتمند - وحید
خیلی اوقات خواستم از درس دادن دل بکنم اما هیچ وقت موفق به اجرایی کرد این تصمیم نشدم. چرا؟ فضای مدرسه و نوع روابط حاکم بر کلاس درس قابل مقایسه با هیچ چیز نیست. صداقت حاکم بر کلاس های درس رو کجا میشه پیدا کرد؟ نوع احساس شاگرد و معلم رو با کدوم رابطه کاری می شه قیاس کرد؟
در مدرسه روح آدم آرومه. جایی برای نفس کشیدن هست. برای اخلاقی زنده ماندن را تمرین کردن. من با همین چند ساعتی که در هفته سر کلاس گچ می خورم زندم. وگرنه جو محل های کار ... .
ارادتمند - وحید
بعد از مدت ها این فرصت دست داد که از میدان نیاوران تا تجریش رو پیاده طی کنم. البته این کار رو کم انجام ندادم اما خوب اینبار تنها بودم و در آن هوای ملس و لطیف تنهایی از همیشه چسبنده تر.
به خیابانی که به سمت پارک جمشیدیه می ره رسیدم یاد خاطرات زیادی افتادم. زمانی که زندگی چیزی جز این بود که امروز هست زیاد می رفتیم جمشیدیه. سر کوچه بعدی یک پارک هست مقابلش ایستادم و خاطرات روزی که با محمد و. و مهدی رفته بودیم جمشیدیه و بعدش اومدیم این پارک تداعی شد.
لااقل یک سال هست که محمد رو ندیدم موبایلم رو برداشتم و بهش زنگ زدم موبایل رو برنداشت. جایی بود که نمی تونست با موبایل صحبت کنه چند تا اس ام اس بینمون رد و بدل شد. خیلی خوبه آدم ها به یاد هم باشن. زندگی رو خیلی عوض می کنه. میشه مثل زمانی که زندگی چیزی جز این بود که امروز هست.
یاد روز صعود ایران به جام جهانی ۲۰۰۶ هم افتادم. من و مهدی ح. تو آلاچیق های بالای پارک جمشیدیه بودیم. همه داشتن فوتبال نگاه می کردن و کسی تو پارک نبود. خلوت خلوت. وقتی این بحرین رو برد مردم ریختن تو خیابون و طبیعتاً ماشین گیر نمی یومد. من مجبور شدم از جمشیدیه تا پونک رو پیاده برم. یادش بخیر.
البته اینا خاطره نویسی نیست بلکه یادآوری این نکته به خودمه که در زندگی همیشه باید زمانی برای لحظات آروم پیاده روی کردن و هوای تازه رو رو به داخل شش کشیدن فرصت گذاشت. خاطره ها خودشون پیش میان.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. فکر کنم که مطلب خیلی بی حالی شد. مثل این روزهای خودم. غر غر نمی کنم (شایدم قر قر). مهدی ب. می گفت غر غر یه جور وسیله دفاعیه اما به نظرم یه جور به رمز صحبت کردنه.
نمی دونم چقدر قبول دارید اما فرهنگ ما یه طورایی منحنیه. تند و تیز نیست. توش مهربونی هست و لطافت (منظورم فرهنگیه که از قدیم الایام در بین ما جاری بوده و الزاماً منظورم روابط اجتماعی حاکم بر امروزمون نیست). در معماری ما منحنی به وفور استفاده می شه و اصلاً قابل مقایسه با معماری سنتی غربی و یا مدرن امروزی نیست. خطاطی ما پر از منحنی است اصلاً حتی همین خط عادی ما نسبت به خط های غربی منحنی های خیلی بیشتری داره. نقاشی ما که مینیاتوره همش تقریباً منحنیه و اگر دقت کنیم این منحنی ها رو در دستگاههای موسیقی و حتی شعر سعدی و حافظ هم می بینیم. در بته جقه های روی لباس ها و .. .
خیلی بده که این روحیه منحنی رو با تیزی های آزار دهنده خراب کنیم.
ارادتمند - وحید
خبری در یک سایت خبری می خوندم (http://tabnak.ir/pages/?cid=38514) در انتهای خبر آمده بود:
"همچنين در اين قمارخانه شخصي، 60 سانت شيشه و 5 گرم كراك توسط ماموران انتظامي كشف و ضبط شد.".
نکته جالب اینه که ما تا حالا از اسم مواد مخدر جدید عقب بودیم و همیشه باشنیدن اسامی ای نظیر شیشه و کریستال غافلگیر می شدیم که پناه بر خدا اینا دیگه چیه مردم می کشن. از این به بعد باید در مورد واحدشون هم تعجب کنیم. بنا بر متن نوشته شده واحد ماده مخدر شیشه سانتیمتر است. پس احتمالاً با این حساب میزان اعتیاد افراد به شیشه هم با واحد متر بر ثانیه سنجیده می شه.
زمان بچگی ما تنها ۲۴ استان داشتیم ولی بچه های الان مجبور هستن کلی مرکز استان اضافه هم حفظ کنن (مثل قزوین، گلستان، اردبیل و .. ). با این حساببچه ها احتمالاَ در درس فیزیک باید بتونن تبدیل واحدهای جدیدی رو یاد بگیرن مثلاً مصرف ۳ متر بر ثانیه شیشه معادل چند گرم بر ساعت کراک است؟
انقدر هم ساده نیست ها برای این کار می بایست ضریب تبدیل نشئگی کراک به شیشه هم از جدول ضرایب تبدیلات AMN * استخراج بشه.
ارادتمند - وحید
* Anjomane Motadane Novin
پی نوشت:
۱. حالا که اون خبر رو خوندید این مطلب رو هم که از متن یکی از خبرهای سایت بی بی سی کپی کردم بخونید خیلی بامزه است:
"یکی از نتایج داشتن برچسب مطلقه در اسرائیل این است که اگر زنی مذهبی بخواهد مجددا ازدواج کند، اجازه نخواهد داشت با کسی ازدواج کند که نام فامیلش کوئن است. این نام به طور سنتی در میان کاهنان اسراییلی مرسوم است."
مطلب کاملاً جدیه و من به دلیل دشمنی با اسرائیل اینو از خودم در نیاوردم. می تونید برای اطمینان از صحتش به سایت بی بی سی مراجعه کنید.(tp://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/02/090226_shr_ssh_divorce.shtml)
امروز روز وفات پیامبر بود هر چند بنا به دلایل مختلف روزهایی که منتسب به حضرت محمد (ص) است در بین ما آنطور که می بایست و شایسته است مورد توجه قرار نمی گیرد اما امیدوارم در دنیای دیگر شامل شفاعت ایشان باشیم. البته شفاعت منطبق بر این تعریف که : " هدایت باطن شفاعت است و به هر میزان از هدایت بهره مند شدی از شفاعت بهره مند خواهی شد".
ضمناًَ امیدوارم تحت تاثیر حرف های روشنفکرانه ای که این روزها زیاد و بعضاً در مقیاس کیلویی زده می شه قرار نگیرییم.
ارادتمند - وحید
می دانستم اگر نامه ای از من به دستت برسد حتماً جوابی خواهی داد نه برای دوستی که احترام.
اما این همه گذشت و پاسخی نبود
فکر کردم شاید آدرس را اشتباه می نویسم.
فکر کردم شاید خانه تان را عوض کرده اید.
فکر کردم شاید پسرک پستچی محل تان سر به هواست.
فکر کردم شاید در عصر Email کلاً اداره پست را جمع کرده اند.
فکر کردم شاید صندوق پست سر کوچه ما خراب است پس چند صندوق دیگر را هم امتحان کردم.
اما ...
اما ای کاش زودتر گفته بودی که با پسرک پستچی ... .
ارادتمند - وحید
۱ی نوشت:
۱. فکر می کنم چیزی شبیه به این رو جایی خوندم. اگر اینطور بود فکر نکنید سرقت ادبی کردما.
یکی از دوستام می گفت خوش به حال اونهایی که کانتر وبلاگشون همینطور می ندازه و آدمها می یان وبلاگشون رو می خونن. بهش گفتم نه. ارزش این بازدید ها مثل قانون گوسه. باید از سطح بستش انتگرال بگیری. اگر ورودی و خروجی برابر بود یعنی صفر. هیچی توش نیست ارزش نداره.
مهم اینه که اوقدر آدم بشی که آدم ها وقتی اومدن دیگه نرن، بمونن برای همیشه حتی یک نفر. مهم اینه که تو سطح بسته گوسی زندگیمون چیزی باشه، شار ورودی اهمیتی نداره.
جان شما راست میگم. اصلاً جان شما چرا؟ جان خودم. زندگی های با شار ورودی بالا زیاد دیدم.
ارادتمند - وحید
پی نوشت :
۱.البته در واقع موندن و یا نموندن همون یکنفر هم ارزش اصیل نداره ولی لذت بخشه. مهم اینه که معنی زندگی رو بدونی اگر بقیه ندونستن در نتیجه تاثیری نداره.
۲. احسان تذکر داد که مهم است که بار داخل سطح گوسی مثبت است یا منفی گفتم بله اما دیگه مطلب خیلی مهندسی برقی می شد.
با مهدی و پیمان رفته بودیم بیرون. رفتیم رستوران فری کثیفه. قبلاً تو اورکات کامینیتیشو دیده بودم که چقدر عضو داره ولی خوب قسمت نشده بود بریم. ولی چون شب بود داشت تعطیل می کرد و به ما چیزی نرسید. پیمان گفت بریم اژدر زاپاتا (خداییش پناه بر خدا). رفتیم یه کم اونطرف تر و موفق شدیم از اژدر زاپاتا یک پرس سیب زمینی سرخ کرده خریداری کنیم (پرس که می گم یعنی نیم کیلو ها) یه کم نگاه کردم اینور اونور، آشنا بود فضا و خیابون. گفتم اینجا کجاست؟ گفتن سهره وردی. و من یادم اومد ... .
یادم اومد یک سال و چهار روز قبل (شب ولنتاین سال گذشته) قرار شد به همراه باقی دوستانی که به هر دلیل هنوز در دوران تجرد رسمی و غیر رسمی به سر می برن برای فرهنگ سازی !!!! با هم بریم بیرون. قرار بود علی ع. (یکی از دوستانم که به اندازه خودم دوسش دارم) ما رو تو رستوران برگ (خداییش رستوران با کلاسی بود) مهمون کنه. با مهدی ح. از شرکت راه افتادیم. من تا اون روز سهره وردی نرفته بودم (اینبار هم که رفتم بار دوم بود) با راهنمایی مهدی ح. ماشین گرفتیم . رفتیم به سوی سهره وردی. تو ماشین دو تا خانوم بودن که با موبایلشون داشتن با دوستشون که از قضا از عناصر ذکور هم بودن صحبت می کردن. خانومی که جلو نشسته بودن خیلی بلند صحبت می کردن و به این دلیل حتی مسافرهای اتوبوس کناری هم می شنیدن چی می گه. خلاصه حرفش این بود که آقای عنصر ذکور به خانم می گفتن عزیزم من کلاس !!!!!!! صدا برداری!!!!!!!!!!!!! دارم شمال !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و نمی تونم امشب بیام. خانم هم با کلی عشق و محبت می گفتن اشکال نداره همینکه به فکر منی برام خیلی ارزشمنده. با مهدی ح. کلی خندیدم چه حرکتی زده بود پسره. چه پیچشی. خدا می دونه این ایده چطور به ذهنش رسیده که شب ولنتاین باید بره شمال اونم کلاس اونم صدا گذاری.
رسیدیم سر قرار با علی، کنار خیابون بودیم. من با علی دست دادم و اومدیم روبوسی کنیم. که دیدم دیگه دست علی تو دستم نیست. برای لحظاتی حس بی وزنی رو که سر کلاس کلی برای بچه ها در موردش صحبت می کنم درک کردم و بعد از اون حس تغییر ناگهانی اندازه حرکت در اثر یک برخورد غیر کشسان رو.
بله یک ماشین پیکان زده بود به من و من رفته بودم هوا و خورده بودم زمین. شاید بعداً بقیه ماجرا رو تعریف کردم اما نکته اینه خیلی ها در اثر همچنین تصادفی مرده بودن و من بعد از یکسال و چهار روز دوباره اتفاقی اونجایی وایساده بودم که تا مردن راهی نداشتم. این بار از تمام مواردی که به مرگ نزدیک شده بودم سریع تر اتفاق افتاد. فرصت اشهد گفتن هم نداشتم. همیشه می ترسم بدون گفتن اشهد بمیرم.
دلم گرفت و تا شب به این فکر می کردم که نباید اثر اون تصادف در چند ماه عدم توانایی در ورزش و افزایش شدید وزن محدود بشه.
من ایستاده بودم جایی که می تونست مکان پایان تمام ایستادن های من باشه. و من ... . ولنتاین امسال کلاً خونه بودم و به اون تصادف فکر می کردم. جالبه اگر من مرده بودم حتی این یکنفر هم به تصادف اون سال فکر نمی کرد.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. تصمیم دارم مثل زندگی که یکسری مطلب در موردش نوشتم در مورد مرگ هم دو سه مطلبی بنویسم.
امروز کیفم رو زده بودم زیر بغلم یکی از دوستانم پرسید چی شده؟ گفتم قفل کیفم کند. گفت:کی قفل کیفتو کند؟ گفتم هیچکس، خودش کند. گفت: یعنی چی پس بگو کنده شد نه اینکه کند.
جالبه آدم با اینکه خودش تو تهران به دنیا اومده و سالها اینجا بزرگ شده همچنان بعضی ویژگی هایی رو از مکانی که اصالتاً به اون تعلق داره به ارث می بره. در منطقه ای که پدر و مادر من در اون متولد شدن والبته شاید فقط ۲۰ در صد عمرشون رو اونجا بودن فعل "کند" هم لازم است و هم متعدی یعنی ما هم می گوییم "در کیف کند" هم می گوییم " حسن در کیف را کند" به این ترتیب از حالت مجهول به صورت " در کیف کنده شد" استفاده نمی شود.
می بینید ریشه ها همیشه با ما هستند حتی اگر زیر خاک به چشم ما نیان.
ارادتمند - وحید
دوزخ بود آن دل كه در آن عشق نباشد
ويرانه شود ملك جهان عشق نباشد
در سينه همه آه و فغان بي رخ معشوق
در ديده همه اشك روان، عشق نباشد
گويند مكن صحبت عهدي كه گذشتست
عشق است! خيال گذران عشق نباشد
بگذر به كنار گل* خود باد بهاري
پژمرده شوم همچو خزان، عشق نباشد
اي دوست بيا باز تو مهتاب دلم باش
مي ترسم از اين تيره شبان، عشق نباشد
سروده شده در سال ۱۳۸۵
ارادتمند - وحید
* کنار گل یک ستاره گذاشته بودم و توضیحاتی داده بودم که البته نیازی به تکرار آنها اینجا نیست اما ستاره رو نگه داشتم همینطوری.