تبليغاتX
مهتاب
شب شد و بیدارم، شهر ما در خواب است دختر ماه آمد، نام او مهتاب است
 

خیابان ولیعصر پایین تر از پارک وی.

دختر جوانی رو به روی ویترین یک مغازه با کلاس، مات و مبهوت زل زده به مانکنی که یک کت و شلوار شیک به تن کرده.

نفهمیدم تصور این کت و شلوار بر قامت کسی، دخترک را اینقدر مجذوب کرده بود یا رویای کسی در جامه این کت و شلوار.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 20:31  توسط وحید  | 

 

امروز نامه ای دریافت کردم از یکی از همکارانم به این مضمون:

با عرض سلام و خسته نباشید به استاد برومند،
جناب آقای مهندس وحید ...، پدر پاور ایران
قربان، همان طور که مستحضر هستید در راستای اجرای مناقصه ... ، اصلاحاتی از سوی جناب آقای دکتر ر. خواسته شده که به شرح ذیل تقدیم می گردد. .... .

من هم در جواب نوشتم:

برادر گرامی جناب آقای مهندس م.
مدیر محترم پروژه ...
با سلام
اکنون که به حول و قوه الهی و در سایه تلاش حضرتعالی و همچنین تشریک مساعی برادر بزرگوارم جناب آقای دکتر ر. هر روز ضایعه ای بر سیستم power این مناقصه وارد می آید و از فرط تغییر اطلاعات مناقصه و حرکت موس در صفحه، فایل اکسل محاسبات کم کم دارد ریش ریش می شود به پیوست رویژن WXY محاسبات جهت بررسی و اقدام مقتضی تقدیم می گردد.
خداوند شما را مستحکم بدارد.

با تشکر
وحید .... . 

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:56  توسط وحید  | 

 

آخرین بار دوم دبیرستان با مهدی ح. رفته بودم طوس. اولین تجربه هایی که اصطلاحاً سفر مجردی نامیده می شدند (هر چند هنوز هم این اسم برای ما دو نفر خیلی چیز خاصی رو مشخص نمی کنه) به هر حال بعد از سالها بد نبود. البته عکس ها کیفیت ندارن و و موبایل گرفته شدن. اونم تو او شرایط و جمعیت.

        

 

      

 

      

 

                   

ارادتمند -  وحید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 23:58  توسط وحید  | 

 

من به تو مشکوکم اصلاً همه به هم مشکوکیم.

 هر حرکتی، حرفی، کلمه ای، در تفسیری که من از تو کرده ام معنایی می دهد.

مشکل اینجا نیست که ما خوبیم یا بد. مشکل اینجاست که ما به جای شناختن افراد مشغول ساختن یک تفسیر ذهنی دلخواهیم.

گاهی پرسیدن آخرین راه حلی است که به ذهنمان می رسد.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 8:12  توسط وحید  | 

 

انقدر به من پیله نکن. کمی جلوی آئینه بایست. تو دیگر آن آدم قبلی نیستی.

پس چرا اصرار داری من همان باشم؟

ارادتمند - وحید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 22:42  توسط وحید  | 

 

من خیلی داخل فیس بوک فعال نیستم. اما خوب از این جامعه های مجازی بدم هم  نمی یاد. چند دقیقه پیش با خودم گفتم برم فلانی رو پیدا کنم و ادش کنم حتماً از اینکه ببینه من ادش کردم خوشحال می شه.

متاسفانه کاری پیش اومد و نتونستم سرچ کنم. بعد از دو سه دقیقه برگشتم اما هرچی فکر میکنم یادم نمی یاد اون کی بود که اگر من ادش می کردم خوشحال می شد.

واقعاً خنده داره، چه کسی از این که من ادش کنم خوشحال می شه؟

ارادتمند - وحید

پی نوشت:

۱ - دوستی نوشتن : قطعاً هرکسی بوده انقدرها مهم نبوده چون شما ظرف دو سه دقیقه فراموشش کردین... کسی که ظرف دو سه دقیقه فراموش میشه چه اهمیتی داره که به خاطرش پست می‌نویسید؟
لطفا این نظر من رو برای همه نمایان کنید!

۲. دوست دیگرِی نوشتن: چه دوست بی ذوقی دارید بعضی اوقات ادم خیلی سرش شلوغ می شه .مسئولیتش زیاده ممکنه یادش بره این دلیله بر بی اهمیتیه قضیه نیست لطفا نظر من رو هم برای همه بگذارید.

۳. راستی یادم اومد اونی که می خواستم ادش کنم امیر. ا. بود. همکار قدیمی و دوست خوب. هرچند دیگه نمی بینمش.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 0:19  توسط وحید  | 

 

ما در مرز تناقض گام بر میداریم:

- گاهی زیاد حرف می زنیم ولی حرفی برای گفتن نداریم.

- گاهی دلمان پر است از حرف و درد دل ولی لب از لب نمی جنبانیم.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:41  توسط وحید  | 

 

خوب اولین مطلب در مورد سفر رو مثل یک معلم فیزیک شروع می کنم. هیچ دیدید وقتی در طول مسیر هستید یک احساس آرامش بهتون دست میده؟ شاید بعضی ها هم سریعاً خوابشون ببره اما به هر حال به طور معمول انسان در جاده یک احساس خاص داره. چرا؟

می دونید که عضلات مردمک چشم دائماً در حال منقبض و منبسط شدن هستند و یک حالت طبیعی هم دارند که احتمالاً  هرچند مطمئن نیستم همونیه که وقتی انسان ها می میرند مردمک به اون می رسه (مردمک از حالت عادی بزرگتر می شه). اصولاً در هنگام تماشا کردن اجسام هر چی این اجسام دورتر باشن و نورهای رسیده به چشم موازی باشند عضلات اطراف مردمک کمتر از حالت عادی خودشون خارج می شن و چشم انسان احساس آرامش بیشتری می کنه.

در طول مسیر مخصوصاً اگر در یک دشت باشه معمولاً دید آدم به دور دست هاست و این باعث می شه برای ادمی که دائم در شهری مثل تهران به حرکت اجسام در نزدیکی خودش عادت داره و باید چشمش یوسته حرکت های تند اجسام در فضای اطراف رو دنبال کنه یک تنوع ایجاد بشه. به همین دلیل هم چشم به شدت احساس آرامش می کنه و این روی اعصاب ما هم اثر می زاره و باعث یک ارامش خیلی عمیق می شه که حتی ممکنه به خواب هم ختم بشه.

اگر دقت کنید در مورد تلسکوپ هم همینه یعنی تلسکوپ اصطلاحاً فقط بزرگی زاویه ای اجسام رو تغییر می ده و نور های رسیده به چشم ما همچنان موازی هستند این باعث می شه دانشمند ها ساعت های بیشتری بتونن با تلسکوپ به مطالعه فضا مشغول باشن و احساس خستگی  کمتری بکنن.

پس سعی کنیم در هنگام سفر و در جاده به افق نگاه کنیم چون امکانشو در زندگی شهری خیلی نداریم. اصطلاحاً بد نیست یک حالی هم به چشم و اعصابمون بدیم.

ارادتمند - وحید

پی نوشت

۱. خوب به همین دلیل هم هست که وقتی نور خیلی زیاد و یا خیلی کمه عضلات مجبور به عکس العمل می شن و چشم احساس خستگی می کنه. ضمناً مسائئل روانی هم در این زمینه بی تاثیر نیست.

۲. البته مطالبی که گفتم ممکنه اشتباهاتی هم داشته باشه در اینصورت ممنون می شم یادآوری کنید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 12:0  توسط وحید  | 

سال جدید مبارک و امیدوارم سال جدید همه نو باشه.

از مسافرت یه دفه ایه شمال برگشتم. بعضی اوقات خوبه که آدم در مقابل یک عمل برنامه ریزی نشده مقاومت نکنه و خودشو به دست اتفاقات بسپاره. هرچند من دوست ندارم که کار برنامه ریزی نشده ای انجام بدم اما این سفر خوب بود.

عکس هایی از این سفر اخیر به مشهد و بعدشم شمال گرفتم که به مرور می زارمشون. تصمیم دارم چند تا پست هم در مورد سفر بنویسم.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 20:16  توسط وحید  |