تبليغاتX
مهتاب
شب شد و بیدارم، شهر ما در خواب است دختر ماه آمد، نام او مهتاب است
 

مقدمه: چند سالی هست که بحث تماشگر نما در ورزشگاهها مطرح شده است و جالب اینکه گاهی تعداد این معدود تماشگرنماها به قریب به نود هزار نفر می رسد.

اما مطلب دیگر اینکه این دوستان فارغ از مسائل اخلاقی حتی طرفداری و حمایت و هواداری هم بلد نیستند. در تمام ورزشگاههای دنیا به محض اینکه تیمی عقب می یفتد تمام تماشاگران فارغ از نتیجه و اختلاف گل ها بسیج می شوند و تا آخرین لحظه بازی تیم خود را تشویق و حمایت می کنند انگار تماشاگران خود را ر نتیجه بد تیم سهیم می دانند و سعی می کنند یار حامی بازیکنان باشند و اگر اغراق نکنم تشویق و هواداری تماشگران وقتی تیم ها عقب می افتند از زمانی که نتیجه بازی به نفع انهاست بیشتر است.

اما در ایران هواداران ۱۰ دقیقه اول کمی تشویق می کنند بعد اگر مساوی بودند تا دقیقه ۳۰ سکوت می کنند و اگر وضعیت ادامه پیدا کرد با فریاد زدن نام بازیکنی که چند روز پیش هرچه از دهانش بیرون آمده در روزنامه ها به مربی و سایر بازیکنان گفته تمرکز بازیکنان را به هم می زنند. در نیمه دوم اگر نتیجه همچنان مساوی بود و بازیکن مورد نظر وارد زمین شده بود از دقیقه ۵۵ و اگر وارد زمین نشده بود و در کنار زمین هم گرم نمی کرد از دقیقه ۵۰ به بعد شروع می کنند هرچه از دهانشان در می آید نثار مربی آبا و اجدادش می کنند و خلاصه دائماً به مربی و سایر بازیکنان متذکر می شوند که باید بیشتر دقت کنند. بعدش هم که داور باید دقت کند.

حالا خدا نکند تیم عقب بیفتد که پای مدیر تیم و خانمش و دخترش هم به بحث دقت کردن باز می شه و تا آخر ... . خلاصه اینکه هوادران ایرانی به هیچ وجه هواداری و حمایت را نیاوخته اند و همیشه به استرس بازیکنان تیم خودی اضافه می کنند. اینها ر بهترین حالت هوادار نما هستند .

اصل بحث: این قضیه اتفاقی نیست چون ما در زندگی های شخصی مان هم یاد نگرفتیم هوادار خوبی برای اطرافیانمان باشیم. ما یک هوادار نما تربیت شده ایم.

نتیجه: حالا چطو باید انتظار داشت که این ملت در ورزشگاهها برای تیمشان هوادار خوبی باشند.

 

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:37  توسط وحید  | 

 

من جمله ای گفتم به این ترتیب : مهم این است که حرفی برای زدن داشته باشی اینکه گوشی برای شنیدن بود یا نه مهم نیست.

این جمله باعث شد که بلاگر محترمی در رد مفاد و معنی این جمله مطلبی بنویسن (شاید هم ربطی به حرف بنده نداشته و این یک تقارن زمانی باشه نظیر اون اتوبوس جهانگردی که مورچه خوار می گفت هر صد سال یکبار از اینجا رد می شه) * اما به هر حال چون در نسل بعدی ما کمتر کسی حال و حسه نوشتن راجع به مطالب جدی رو داره و باید به این حس احترام گذاشت و از طرف دیگر اشکالات اساسی ای که به نوشتار این بلاگر محترم وارد بود تصمیم گرفتم جهت سرد نشدن حس جوابدهی خودم چند خطی بنویسم. (اصل مطلب در ذیل نوشته من قابل مشاهده است و اگر دوست داشتید می تونید اول اون رو بخوانید)

مطلب مورد نظر به لحاظ محتوا و رویکرد مشکلاتی داشت که به اختصار چند جمله در موردش می نویسم.

۱. فکر کنید اگر گالیله به این فکر می کرد که شنوندگان من چه مطلبی را دوست دارند بشنوند و یا حتی تحمل می کنند چه می گفت؟ اصولاً بسیاری از پیشرفت های بزرگ بشر وقتی اتفاق افتاد که یکنفر پیدا شد و چشم هایش را بست و فارغ از شنونده و گوشش انچه در دلو مخیله داشت به زبان آورد.

۲. اینکه آدم ها موافق حرف من باشند خیلی هم خوب است اما اینکه انتظار داشته باشم و یا حتی دوست داشته باشم که با حرف من موافق باشند اشکال دارد.

۳. خیلی از جملات به واقع جهت تحذیر و تنذیر به کار می روند و یا حتی تهییج. این جملات خطری رو برای شما بزرگ می کنند تا شما به آن توجه کنید یا حس و انگیزه ای رو در شما بیدار کنن و البته شاید حاوی غلو باشند در اینصورت اگر این صحبت ها رو با منطق و عدد و ارقام بررسی کنید طبیعتاً به نتیجه ای نمی رسید. مثلاً خیلی از جملات دکتر شریعتی از این جسند که اگر کسی گیر بده که فلان ایراد رو داره جواب اینه که دکتر می خواستن فلان خطر رو گوشزد کنن و در واقع یک جمله فلسفی نگفته اما وقتی دکتر سروش مطلبی رو به عنوان یک گزاره دقیق فلسفی که می خوان ازش استنتاج کنن  می گن دیگه نمی شه پذیرفت برای اثباتش فقط چند بیت مولانا بخونن و چند تا نامه ادبی بنویسن. پس شناخت خاستگاه هر جمله ای یک اصل است که ما رو به نحوه برخورد و تجزیه و تحلیل اون جمله رهنمون می کنه.

مثلاً فرض کنید بلازویچ سرمربی سابق تیم ملی می گفت ما تا آخرین ذره وجودمون برای ایران بازی می کنیم و بعد یک نفر بلند بشه بگه : آقای بلازویچ بیا رو راست باشم این جمله ای که شما گفتید به لحاظ فیزیکی امکان نداره. شما به اون یک نفر چی می گید؟

۴. گاهی اوقات ما نظرمون رو می گیم (به عنوان یک رویکرد شخصی) در این صورت نیازی به اقامه دلیل نیست مثلاً من از آب بدم می یاد در اینصورت حتی اگر مجبور باشم و آب بخورم کسی نمی گه چرا؟ خوب من از آب بدم می یاد این نظر و علاقه منه و به قول فلاسفه  ادعاییه که ابطال ناپذیره. اما گاهی ما جملات کلی می گیم راجع به دیگران به عنوان یک حقیقت در اینصورت نیاز به اقامه دلیل است.

مثلاً این جمله : "نمیتوان گفت : من مینویسم چون باید گفت ، مینویسم برای دل خودم ؛ برای اینکه حرف حق گفته باشم ، و مهم نیست کسی بشنود یا نه!" این جمله یک ادعاست که نیاز به اقامه دلیل داره و به قول کسانی که حقوق می خونن : " الدلیل علی مدعی" من که دلیلیی برای اثبات این جمله نیافتم به جز بعضی برداشت ها و احساسات نویسنده نسبت به اطرافیان و خودشون. در واقع این نظر ایشونه که در این صورت به لحاظ منطقی پایه اعتبار نظر  ( و نه دلیل) ایشون به اندازه نظر بنده است. ضمناض هر قدر اثبات این جمله سخته رد کردنش با یک مثال نقض راحته.

۵. راحت ترین راه برای اثبات نظر خودمون اینه که فرد مقابل رو ببریم گوشه رینگ و مجبورش کنیم گارد دفاعی بگیره. مثلاً جمله بیاید رو راست باشم و یا اینکه چه عیبی داره که دیگران بدونن برای ما مهم هستن از این دست جملات است. به این ترتیب نویسنده ادعا می کنه که جمله گفته شده در ابتدای بحث به معنای  رودروایسی با خود و وانمود کردن بی اهمیت بودن دیگران است. خوب این دو صفت هم که بد هستند پس جمله من غلطه پس من باید حرفم رو تغییر بدم.

این رویکرد: ۱. اگرچه هوشمندانه است اما زیبنده نیست ۲. قدیمی است برای هم نسلان من که عجایبی باورنکردی در این وادی در نوجوانیشون دیدن دیگه کارائی نداره.

این بند که طولانی هم شد رو با این مساله به پایان می رسونم که اگر شنونده براتون اهمیت داره حرف خودتون رو بزنید و توجه نکنید که اون گوشی برای شنیدنش (به معنای اهمیت دادن) داره یا نه. اما اگر براتون شخصیه که پیشرفتش براتون اهمتی نداره جلوش فقط حرفهایی بزنید که ازش خوشش می یاد. در واقع جمله من در نهایت به نفع شنونده تموم میشه یا گوینده.

۶. عدم توجه به این جمله ما رو به سمت عوام گرایی می بره. ما دهن بین می شیم. ما طوری فکر می کنیم که شنونده دوست داشته باشه و این مرگ آزاد اندیشیه.

۷. جمله ام را اینطور کامل می کنم که وقتی حرف می زنید به شنونده توجه نکنید بلکه وقتی حرفتون تموم شد از بازخورد حرفتون در افرادی که این حرف به گوششون خورد در جهت اصلاح و رشد شخصی خودتون و بالاتر بردن سطح حرف های بعدی تون استفاده کنید. اما موقع زدن حرف هیچ وقت به بازخورد ها توجه نکنید. در اینصورت شنونده بیشترین احترام و اهمیت رو برای شما داشته است.

۸. فکر کنم کاملاً واضح بود که هدف حرف بنده نحوه حرف زدن نبود که در مورد نحوه و یا کلماتی که به کار می بریم  باید توجه کرد در یک جمع دوستانه و یا عمومی یک جور صحبت نکینم و یا با شنونده آقا و خانم.

۹. نوشته مورد اشاره چند اشکال محتوایی کوچک هم داشت که به  تعدادیش اشاره می کنم:

الف. "سیستم آمارگیری اش را نگاه میکنیم ؛ پس حتما مهم است!"

اینکه ما آمارگیری سایت را نگاه کنیم الزاماً به معنی مهم بودن تعداد و یا شخصیت خوانندگان نیست. بلکه مثلاً مثل من می فهمید که جایی که به اسم مهتاب به شما لینک داده اند میزان مراجعات ده بابر جایی است که به نام وحید دادن و یک نتیجه جامعه شناسانه می گیرید که فکر کنم نیازی به طرح کردنش به صورت شفاف نباشه.

ب. میدانید... کسی (به جز معصومین ) صرفا در راه رضای خدا کاری نمیکند...

این جمله البته مبتنی بر نظریه حب الذات است که می گه انسان کارهاش به خاطر اینه که خودش خوشش می یاد و حس خوبی بهش دست می ده. اما چند اشتباه در این جمله وجود دارد : ۱. تعریفی که این جمله از معصوم ارائه می ده اصطلاحاً "اسطوره" است در حالیکه معصوم طبق اعتقاد  اسلامی "اسوه" است. کما اینکه ما پیامبر را به صفت اسوه حسنه می شناسم. اطوره شخصیه مثل رستم که نمی تونی مثلش باشی اما اسوه اومده که اصلاً بری شبیهش بشی. ۲. کی گفته نمی شه بعضی کارها رو صرفاً برای رضای خدا انجام داد؟ البته انجام همه کارها به نیت صرفاً رضای خدا کار سختیه و در اینصورت به سمت اسوه معصوم حرکت می کنید. در واقع این مساله صفر و یکی نیست که بگیم یک نفر یا همه کارهاش صرفاً باری رضای خداست و یا هیچ کدومش بلکه باید خاکتری تر فکر کینم. جهت تکیمل بحث می شه کتاب انسان کامل رو خوند.

۱۰ . موارد دیگری هم هست اما به خاطر اینکه من امروز تو فوتبال زمین خوردم و فکر کنم انگشتم شکسته (لااقل به سه تاشون مشکوکم) و در نتیجه تایپ کردن برام خیلی سخته از باقی قضایا می گذرم.

۱۱. در خاتمه لازمه بگم ایشون به آدام اسمیت اشاره کردن و در زمانه ای که ۹۹ در صد جوونها اسم این آدم رو نشنیدن خواندن مطالبش تحسین برنگیزه و من به ایشون تبریک می گم.

موفق باشید - وحید

* این مثال معروفی از کارتون مورچه و مورچه خوار است.

پی نوشت:

۱. اصل نوشته:

 

بنده خدایی میگفت: خیلی مهم نیست کسی نوشته ها را بخواند یا نه ؛ مهم این است که حرفی برای گفتن باشد ، نه گوشی برای شنیدن.
موافق نیستم!
چون:
همه ما وقتی که می نویسیم ، رو به مخاطب مینویسیم ،آگاهانه یا نا آگاهانه ، خواسته یا ناخواسته فعلهای جملاتمان رو به مخاطب است ، ولو مخاطب نامرئی ، ولو مخاطب خیالی. سیستم آمارگیری اش را نگاه میکنیم ؛ پس حتما مهم است! نمیتوانم خود را به وارستگی بزنم! رو راست باشیم ؛ مگر چه اشکالی دارد بقیه بدانند برایمان مهم هستند؟ مطمئنا چیزی از جلال و جبروت خود ساخته مان کم نمیشود و نتیجه ای به جز صفا و صمیمیت نخواهد داشت.
وقتی بدانیم نوشته هایمان را کسی میخواند یکسری مسائل را رعایت میکنیم ... هرچند کاملا عقیده دارم که وبلاگ ، شخصی است و محلی برای بیان آنچه در ذهنم و قلب نویسنده اش می گذرد ؛ ولی در نظر بگیرید خانه خودتان را – که امن ترین و راحت ترین جای دنیاست – وقتی خودتان تنها هستید یا زمانیکه یکی از اعضای خانواده یا دوست بسیار صمیمی یا همسرتان حضور دارد... از حضورشان لذت میبرید ولی مطمئنا وقتی آنها هستند حداقل ظرف غذایتان را نشسته روی میز آشپزخانه نمیگذارید ( البته بسته به جایگاه آن فرد رعایت مسائل خاصی را میکنید)... آزادی فردی تان چندان محدود نشده و خود خواسته یک چیزهایی را رعایت میکنید... چرا؟ حتما لذتی دارد دیگر!
وقتی بدانم چند نفر و از چه دسته آدمهایی نوشته هایمان را می خوانند سعی میکنیم ضمن اینکه همچنان هرآنچه دلمان میخواهد و در ذهنمان میگذرد و به نوعی مشغولیت آن روزها و شبهایمان است را بگوییم ؛ ولی گاهی در بیان مطالب و یا نوع نوشتن به فراخورنوع مخاطب که قابل احترام است و دوست دارد جان کلام را دریابد تغییراتی ایجاد میکنیم ... نمیشود فقط " گفت " و دیگر هیچ! گاهی مهم است چگونه بگوییم و لازمه آن وجود و شناخت کلی مخاطب است.


(می خواهم کمی از بحث اصلی خارج شوم ؛ یک مطلب دیگر را هم لازم میدانم ذکر کنم ؛ چون در باور "اغلب" ما از کودکی چیزهایی خلاف این کاشته اند( این "اغلب " که میگویم ، منظورم اکثر افرادی است که در جامعه آماری پیرامون خود با آنها برخورد دارم)

در جایی به نقل از آدام اسمیت از طرفداران نظام اقتصاد آزاد در کتابش تحت عنوان نظریه اقتصاد اخلاقی خواندم : هرگز ندیده ام کسانی که برای نفع عموم به تجارت روی آورده اند ، چندان کار نیکی انجام داده باشند!
نمیتوان گفت : من مینویسم چون باید گفت ، مینویسم برای دل خودم ؛ برای اینکه حرف حق گفته باشم ، و مهم نیست کسی بشنود یا نه!
میدانید... کسی (به جز معصومین ) صرفا در راه رضای خدا کاری نمیکند... باور کنید ... خیلی از اوقات دانسته یا ندانسته عبادت میکنیم برای رسیدن به هدفی ، مثل لحظاتی تفکر و سکوت ، وصل شدن به قدرتی که همواره منارمان باشد و آرامش بگیریم و از حمایتش برخوردار باشیم ، از ما راضی باشد که ....
خواهشا بیایید رو راست باشیم!
وقتی کار خیری انجام میدهیم در ظاهر اینطور است که میخواهیم کمک کنیم که دیگران شاد شوند ، ولی در واقع برای خودمان کار کرده ایم چون "حتما" از شادی دیگران احساس خوبی در دل ما ایجاد میشود و از احساسی که بعد از بخشیدن نسبت به خودمان داریم لذت می بریم که البته در نهایت این خودخواهی ما باعث نوع دوستی هم شده و نفعی دو جانبه به همراه داشته... که این نه تنها از نظر من اشکالی ندارد بلکه کاملا هم قابل قبول است.
این بار وقتی کاری انجام میدهید ؛ رک و راست ، بی رودربایستی ؛ به دور از ژست ها و نقاب ها ، به آن هدف اصلی ِ اصلی ِ اصلی فکر کنید...
باز هم از همان نویسنده قبلی: او معتقد بود که صفاتی مثل سود پرستی ، شهرت طلبی ، قدرت طلبی الزاما رذائل اخلاقی نیستند بلکه در یک مکانیسم رقابتی و آزاد ، اینها فضائل اخلاقی می توانند باشند.اگر ساختار رقابت و اقتصاد آزاد حاکم باشد منافع فردی با منافع جمعی ناسازگار نمیباشد.

۲. خودم هم فکر نمی کردم انقدر بنویسم. چقدر خوبه آدم ها با هم بحث کنن. یادش بخیر قدیما خیلی رایج بود اما الان کسی حالشو نداره. انگشتام هم خیلی متورم شدن فردا هم باید برم ماموریت بیرون از تهران خدا به خیر بگذرونه.

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

بلاگر محترم در جواب نوشته من نوشتن که:

1- اولا بسيار ممنون که اين تبادل نظر رو به زيبايي ادامه ميديد؛

2- مثالي که فرموديد در مورد گاليله بود که خدماتش به بشر جاي تقدير دارد ؛ آن چيزي که مد نظر من است زندگي در جهتي است که کسي که حرف صحيحي را ميگويد از راه صحيحش بگويد ... در اينکه او حرف درستي ميگفته جاي شکي نيست و حتي "اصرارش" بر اثبات آنچه که صحيح ميدانست بسيار بسيار جاي تقدير دارد و شايد در آن زمان نوع بيان بهتري نمي يافت ؛ ولي اين مثال را هم ببينيد :
  ...
3-(انتظار ندارم" کسي با من موافقت کند (ولي اين به اين معنا نيست که "دوست نداشته باشم" کسي موافقم باشد

4-اين بحث علت نگاه کردن به سيستم آمار هم از طرف شما يک مدعاست؛ براي اثباتش که آيا بقيه هم به همين دليل که فرموديد اين کار را ميکنند نياز به يک مطالعه آماري ديگر دارد
5- در ( عدم توجه به این جمله ما رو به سمت عوام گرایی می بره. ما دهن بین می شیم. ما طوری فکر می کنیم که شنونده دوست داشته باشه و این مرگ آزاد اندیشیه) از فنی استفاده کردید که چند سطر قبلتر از اون به عنوان سلاح به گوشه رینگ بردن حریف برای بذیرش ادعا نام برده بودبد .... ضمن اینکه اصلا قصد نداشتم در نوشته ام از "مرگ آزاد اندیشی " دفاع کنم و نمیدونم از کدوم قسمت نوشته این مفهوم به ذهنتون منتقل شد و اینکه آیا بقیه کسانی هم که این نوشته رو بخوننند همین مفهوم رو برداشت میکنند یا نه نمیدونم.

ظاهرا چندین مورد نگفته هم باقی مونده ... که امیدوارم بعد از بهبود دستتون ؛ اگه مطلب ناگفته مهمی هست گفته بشه.
شاد و بیروز باشید

جواب من :

۱. در مورد بند چهار باید بگم که من در مورد استفاده خودم که یک استفاده متفاوت از نکته شما بود اظهار نظر کردم و نمی خوام این مطلب رو اثبات کلی کنم. در مورد اظهار نظر در خصوص نظرات خودم هم که حتماً انصاف می دید که مستحق ترین فرد خودم هستم.

۲. در خصوص بند ۵ و در مورد  عوام گرایی باز هم معتقدم توجه بیش از حد به شنونده ادم رو عوام گرا می کنه اما واقعاً منظورم این نبود که بگم شما ضد آزاد اندیشی نوشتید. اما معتقدم فرهنگ عوام گرایی با استقلال فکری در تضاده.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:6  توسط وحید  | 

 

امروز کلی حرف برای گفتن دارم اما خوب نمی دونم چی بگم.

داشتیم با ابوالفضل از فوتبال بر می گشتیم. بحث به ساختن زندگی به تنهایی و استقلال رسید. کلی با هم رزونانس و سمپاتی کردیم. خیلی حال داد.

خیلی خوبه وقتی دو نفر که حرف همو می فهمن بشینن با هم و از موفقیت ها و نکات مثبت بگن.

بهش گفتم یادته چند سال پیش داشتیم تو سعادت آباد با هم راه می رفتیم و من گفتم : جهان به دو بخش تقسیم شده آدم های بدبخت و ادم های خوشبخت و نمی شه از یک قسمتش رفت بخش دیگه.  به قول معروف هر چی سنگه ماله پای لنگه.

گفت: آره.

گفتم: من این سنگ هایی که تو این چند سال جمع کردم با هیچی عوض نمی کنم.

باقی حرف ها بمونه برای بعد.

ارادتمند - وحید

 پی نوشت:

۱. دوستی نوشتن: بزرگترین سعادت از نظر من اینه که کسی باشه که حرفهای آدم رو متوجه بشه...
beleive!

۲. حس امنیت موقع حرف زدن رو فراموش نکنید اگر حس کنی حرف می زنی و دیگری چیز دیگری برداشت می کنه دیگه حرفی نمی زنی. من با ابوالفضل در این موردی که صحبت میکردم حس امنیت داشتم. یعنی اون می فهمید حرف من تعریف کردن از خود نیست بلکه تقسیم کردن یک حس خوبه . هر چند ظاهرشون به هم شبیه است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:2  توسط وحید  | 

 

دوران کودکی فکر می کردم آسمان یعنی همان هوایی که بالای پشتبام خانمان است.

بعدها فهمیدم باید با هواپیما به آسمان پرواز کرد.

بازهم کمی بعدها تر فهمیدم پشت آسمان هم جاییست که باید با سفینه رفت.

و بازهم کمی بعدها تر فهمیدم کلی کهشان خیلی پشت تر  آنجایی که سفینه ها می روند وجود دارد.

و بازهم کمی بعدها تر ... .

اما من هنوز هم آسمان پشتبام خانمان را ترجیح می دم.

 

ارادتمند - وحید

پی نوشت:

۱. دوستی لطف کردن و نوشتن:

وحید جان در این غربت، من با این وبلاگت حسابی حال می کنم .
باید به داشتن چنین دوستانی افتخار کرد واقعا ً

جواب: اختیار دارید قربان، وقتی برگشتید با هم می ریم افتخار می کنیم

۲. دوست دیگری با حالت تمسخر نوشتن که:

خیلی خب بابا...حالا خودتو نکشی!
بیا....تولدت مبارک!!!!
خوبه؟ خیالت راحت شد؟
...

جواب: شما از کی ۴ تومن طلبکار بودید؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 0:28  توسط وحید  | 

 

ترا من چون سرایم ای ترانه؟

قصیده یا غزل یا عاشقانه؟

تو در قالب نگنجیدی که اینک

نشستی اینچنین ناز و یگانه

 

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:36  توسط وحید  | 

 

شاید کسی رو که عاشقش شدی یک روز فراموش کنی ، ولی لحظه های عاشقی ،اون خندیدن ها و گریه کردن ها ، اضطراب و اشتیاق وحس و حالشو هیچوقت فراموش نمی کنی و همیناست که برات می شه خاطره که یک عمر باهاش ، به یادش و به امید تکرارش زندگی می کنی.

تمام.

پی نوشت :

۱. جملات خیلی درستیه که ای کاش هممون زود تر به درستیش پی برده بودیم.

۲.  این قسمتی از نوشته یکی از دوستان قدیمی منه که امروز برام نوشته (شاید هم کپ زده باشه، هر چند بعیده) به هر حال به دلیل حفظ اسرار شخصی اسم این دوست عزیز رو نمی نویسم. ایشون سومین مهمان وبلاگ من به حساب می یان.

۳. این دوست عزیز من در کمال تواضع ذیل حرف خودشون کامنت گذاشتن که : " عجب حرفه توپیه "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 22:27  توسط وحید  | 

 

بعد از برگشت از سفر ماجراهای زیادی رو برای اطرافیانمون تعریف میکنیم ، از زیباییهایی که دیدم از خوشی ها، از مناظر و ... در نهایت هم احتمالاً دیگران رو تشویق می کنیم که به اون منطقه سفر کنن. اما از بسیاری از افراد شنیدم که حتی بعد از بازگشت از بهترین و گران قیمت ترین سفر ها گفتن هیچ جا خونه خود آدم نمی شه.

مهمترین مساله ای که بعد از بازگشت از سفر برای من جلب توجه می کنه حسم نسبت به خونمون و نسبت به اتاقمه. انگار همه چیز از اول شروع شده انگار همه چیز جدیده مثل بچه ای که جایزه ای باور نکردنی گرفته.

مهترین خوبی سفر اینه که قشنگی های محل سکونت دائمیمون رو که شاید تو زندگی روزمره انقدر تکرار شدن که دیگه به چشم نمی یان به رخمون می کشه و به ما می فهمونه هرچند غافل شدیم اما چقدر دلبسته اطرافمون هستیم. هر چند زیاد غر می زنیم اما کجی های خونمون رو از هر راستی بیشتر دوست داریم.

سفر کوتاهه اما زیبایی های همیشگیمون رو به ما یاد اور می شه، هرچند بعد از چند روز ... .

راستی بد نیست گاهی از آدم های اطرافمون هم سفر کنیم، نتایجش جالبه چه برگردیم چه نه.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:17  توسط وحید  | 

 

در ادامه پست قبلی این مطلب هم خالی از لطف نیست که بگم یکی از امکاناتی که وبگذر داره اینه که می گه وبلاگ هر کسی در موقع جستجو برای چه کلاماتی مورد بازدید قرار گرفته مثلاً اگر تو گوگل مهتاب رو سرچ کنید و بعدش از تو گوگل بیاید و وبلاگ من رو ببینید وبگذر به من می گه یک نفر در اثر سرچ کردن کلمه مهتاب به وبلاگ تو رسیده.

آخرین کلماتی که به وبلاگ من ختم شدن عبارتند از:

"انشا درمورد اگر دو بال برای پرواز داشتم"

"کارخانه ایستک"

"ریمون گوتالز"

"حجم قلب"

خدائیش واقعاً این کیه که ریمون گوتالز رو تو اینترنت سرچ می کنه؟ گوگل تنها ۳ تا سایت رو پیدا میکه (تنها سه تا) که اولیش وبلاگ منه.

 می بینید؟، اینم خواننده های من.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 21:48  توسط وحید  | 

 

یکی دو روز یش آخر وقت آمدم و تعداد خواننده های مطالبم رو چک کردم. تنها یکنفر در اون روز مطالب من رو خونده بود و خوب معلوم بود اون یک نفر هم خودم بودم . یاد اون یک رایی افتادم که مدرس می گفت نامردا لا اقل خودم که به خودم رای دادم . (انتخابات زمان رضا خان که تقلب های زیادی رخ داده بود)اما یک قصه جالب دیگه هم هست که در دوره المپیاد استادمون برامون تعریف می کرد ... .

زمانی یکی از اساتید معروف دنیای فیزیک کتابی راجع به فیزیک نوین نوشت که به عنوان مرجع درسی در بسیاری از کلاس ها از جمله کلاس خود اون استاد مورد استفاده قرار می گرفت.

روزی رئیس دانشکده، استاد معروف رو صدا زد و گفت : متاسفانه سطح کتاب شما برای دانشجوها خیلی بالاست و ثقیل، در نتیجه دانشجوها همه نا امید شدن و هیچکدوم سر کلاس شما حاضر نمی شن.

استاد با تعجب جواب داد: ولی آقای رئیس دانشکده، کلاس های من همیشه شلوغه و جای سوزن انداختن نیست.

رئیس دانشکده با نا امیدی جواب داد : متاسفانه اینطور نیست و این افرادی که می بینید سر کلاس شما حاضر می شن اساتید سایر دانشگاه ها هستن  که چون مطالب کتاب شما رو نمی فهمند میان سر کلاس شاید سر بیارن که چی می گید و بتونن کتاب رو تدریس کنن.

خلاصه اینکه گاهی آدم چیزی می نویسه و فقط خودش می خونه به قول معروف خود گویی و خود خندی، عجب مرد هنرمندی.

راستی این اتفاق این خوبی رو هم داشت که  اون روز  احساس کردم تونستم با صد در صد خواننده هام ارتباط برقرار کنم .

ارادتمند - وحید

پی نوشت:

۱. این تنها نظر این پست بود: "بهتره انقدر خالی نبندی برای اینکه من روزی دو بار به وبلاگت سر می زنم "

۲.جهت اینکه بگم خالی نبستم : اینم نمودار میزان بینندگان وبلاگ من که همونطور که می بینید یک روز (روزی که با رنگ صورتی نمایش داده شده) مراجعه کننده به وبلاگ من فقط یک نفر بوده:

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:17  توسط وحید  | 

 

قصه اون بچه  پولدار که معلمش بهش گفته بود در باره یک خانواده فقیر انشا بنویس  شنیدید؟

بچه ساده دل می نویسه : خانواده فقیر خانواده ایست که آشپز آنها هم فقیر است راننده آنها لباس های مندرس می پوشد، معلم سرخانه بچه های آن در جنوب شهر زندگی می کند و ... .

بعضی اوقات دنیای ادم های مرفه بی درد هم دیدن داره (توجه کنید که مرفه بی درد). من در مدرسه ای درس می دم که شهریه چند میلیونی می گیره و وسعت مدرسه به اندازه یک دانشگاهه. باور کنید مدت ها طول کشید تا من سر وقت برم سر کلاس چون هر بار راه کلاس رو گم می کردم. عظمتیه برای خودش و قیمت زمینش لااقل چندین ملیارده.

هفته پیش داشتم می رفتم سر کلاس یک نوشته روی دیوار توجهمو جلب کرد روش نوشته بود:

" مسابقه : فراخوان نامه به یک خیر مدرسه ساز".

برای لحظاتی به این ریاکاری و حماقتی که توش دست و پا می زنیم فکر کردم و بعد یادم اومد با خودم قرار گذاشتم دیگه اعصاب خودمو خورد نکنم که یک بچه ای که کفش ۲۰۰۰۰۰ تومنی پوشیده یک نامه به یک خیر مدرسه ساز می نویسه و احتمالاً اگر برنده هم شد با سانتافشون می رن رستوران البرز و کنار خانواده جشن می گیرن.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 19:42  توسط وحید  | 

 

قرار بود این مسابقه، یک مسابقه دوی امدادی باشه.

پس چرا من هرچه می دوم کسی نیست؟

 

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:25  توسط وحید  | 

 

بعد از عمری دیدمت بار دگر

غافل از من در بر یار دگر

من کنار خاطراتت همچنان

تشنه یک جرعه دیدار دگر

 

سلامت باشید - وحید

پی نوشت:

۱. دوستی نوشتن:

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود،بدیدم و مشتاق تر شدم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:39  توسط وحید  | 

 

تگرگ امروز غافلگیر کننده بود اما جذاب. هوا خیلی خوب شد: لطیف و پاک.

گاهی غافگیری تو زندگی چیز بدی هم نیست، خط مستقیم بودن کسل کنندست.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:11  توسط وحید  | 

 

برای فتح قله باید چکش کوهنوردی برداری و کفشهای میخ دار بپوشی اما برای رسیدن به آسمان باید دو بال از جنس پر داشته باشی.

وقتی پرواز کردی از آن بالا می بینی که  قله آنقدر ها هم بلند نبود.

ارادتمند - وحید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:20  توسط وحید  | 

 

تلویزیون سریالی داره به نام جومونگ، البته از الطاف خداوند به من اینه که مدت هاست دیگه فرصت تلویزیون نگاه کردن ندارم اما امشب دیدم که گویا مهمترین مشکل مردم اون ناحیه نمک بود. به عبارت دیگه نمک یک کالای استراتژیک به حساب می یومد.

خیلی جالبه که نمکی که امروز جزو ارزون ترین خوراکی هاست زمانی خوراکی بسیار لوکسی به حساب می یومده به نحوی که هر کسی نمی تومسته نمک بخوره. نان های قدیمی به دلیل همین لوکس بودن نمک بدون نمک پخته می شدند و مردم عادی نان رو بدون نمک می خوردند اما مردمی که وضع بهتری داشتند می تونستن نمک بخرن و سر سفره بزارن به این صورت که نمک رو روی نون می مالیدن و سپس نون رو می خوردن در واقع نان و نمک جدای از هم بودن و نمک حکم یک خورشت رو داشته و به همین دلیل هم هست که ما وقتی می خوایم بگیم با کسی خیلی دوست بودیم می گیم ما نون و نمک هم رو خوردیم.

ضمناً همونطور که شنیدیم شب ۱۹ ماه رمضون حضرت علی خونه دخترشون ام کلثوم بودن و براشون نون، شیر و نمک می یارن و حضرت علی می گن: کی دیدی پدرت دو نوع خورشت بخوره؟ که در نهایت شیر رو از سفره حذف می کنن. که نشون می ده در زمان حضرت علی هم نمک همین حکم رو داشته.

خلاصه یک زمانی همین نمک یک کالای کم یاب به حساب می یومده و نون و نمک خوردن کم کاری نبوده.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:9  توسط وحید  | 

 

روز معلم رسید، منم یک پست راجع به مدرسه می نویسم.

پنج شنبه هفته پیش سر کلاس بودم یه مساله دادم تا بچه ها حل کنن. چون خودم حل نکرده بودم جواب آخر رو نمی دونستم دو تا از بچه ها گفتن آقا ۶ می شه؟ گفتم نه. گفتن از کجا می دونید؟ شما که حلش نکردید. گفتم چون تا الان اتفاق نیفتاده که من یه مساله بدمو دو تا از شما بتونن درست حلش کنن.

همه خندیدن.

راستی، جوابشونم واقعاً غلط بود.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 22:43  توسط وحید  | 

 

خیلی ها آخرین اتفاق مهمی که در زندگیشون افتاده تولدشونه.

ارادتمند - وحید

پی نوشت:

۱. این یعنی بعد از به دنیا اومدن زندگیشون مثل یک نیم خط مسقیم بوده. مثل یک بز اصطلاحاً.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 3:20  توسط وحید  | 

 

یکی  از نکاتی که تو سفر باید بهش توجه داشت مسیره. سفر فقط تو مقصد خلاصه نمی شه. گاهی مسیر حتی از مقصد هم زیباتره ضمن اینکه اگر به مسیر اهمیت بدیم در مجموع لذت بیشتری هم خواهیم برد. به همین خاطر خیلی ها ترجیح می دن با ماشین سفر کنن نه هوایما چون از مسیر لذت بیشترب ببرن و به همین خاطر سفر با ماشین شخصی از سفر با ماشین های دیگه لذت بخش تره.

این مساله علی الخصوص در سفرهایی که ادم مجبوره بره به این معنی که مقصد خیلی هم دلخواهش نیست اهمیت بیشتری پیدا میکنه. ضمناً زندگی هم همینطوره بهتره اگر هدفی ترسیم می کنیم راهی برای رسیدن به هدفمون انتخاب کنیم که جزئیاتش تا حد امکان برامون لذت بخش باشه. حالا اگر به هدفمون رسیدیم که فابها اما اگر نرسیدیم مزه خوش مسیر رو زیر دندونامون حس کنیم.

خلاصه اینکه مقصد همه چیز نیست.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 17:58  توسط وحید  | 

 

دل من تیره و سخت

دلم از سنگ بود

و تو در سایه آن صورت باز

روی آن سنگ سیاه

با نگاهت

با همان خنده ناز

گرم تصویر گری:

" صورت دختر ماه

و کنارش یک قلب".

.

.

پس از این وقت دراز

که  تو در سینه راه

رفتی و پشت افق محو شدی

نقشت از سنگ سیاه

محو نمی گردد. آه!

و از آن قلب هنوز، اشک خون می آید.

 

ارادتمند - وحیدپ

پی نوشت:

۱.  احسان نوشته : نقش کردم رخ زیبای تو در خانه دل   خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند

۲. دوستی نوشتن :

خداوند در همین نزدیکی است...
سرت را بالا ببر...
به آسمان نگاه کن...
.
.
.
هلال ماه
" لبخند" خداوند است.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 21:17  توسط وحید  | 

        

         

  بیژن ترقی هم رفت به همین سادگی به همان سادگی که همه ما میرویم اما به قول رودکی (با کمی تساهل و تسامح) : از شمار دو چشم یک تن کم    وز شمار "هنر" هزاران بیش.*

کیست که نداند امروز هنرمند بودن و حرفی برای گفتن داشتن و در عین حال با استقبال عموم مواجه شدن دو گانه ای مانعه الجمع می نماید. به سینما نگاه کنید به موسیقی به تاترهای رو حوضی و ... . از یک طرف آن که می داند و یا فکر میکند می داند چنان از مردم زمانه و چه بسا زمانه دور است که فریادش  در زندگی من و  هم که شاید در گوشه قلب و ذهنمان هنوز دلبستگی های فرهنگی و روشنفکری داریم و یا  به قول اخوان "اندک شرری هست هنوز"  طنینی ندارد و از سوی دیگر بازار مکاره ای به راه افتاده که هر که عربده جو تر است در عیار مردم قلندر تر. هر بی مایه ای بی دلیل هنرمند می شود و ... . به بازار موسیقی نگاه بیندازید.

انقدر هم به من نگوئید همه جور موسیقی باید فرصت عرضه داشته باشد . بله من هم قبول دارم همه نوع موسیقی باشد و صالح و طالح مطاع خویش بنمایند اما این را هم همه قبول کنیم که "خودمان را گول نزنیم". اکثریت و اقبال عمومی معیار حق و باطل و محک درستی و ناراستی نیست. فردا روزی نتیجه این بل بشوی فرهنگی را خواهیم دید: من و تو و شاید حتی ما. امنیت که آرزوی بشر اولیه بود و یکی از دلایل جمعی زندگی کردنش  در این گرد و غبار نادیده گرفته می شود. اما روزی می رسد که نمی گویم وقتی پا از در بیرون می گزاریم که بلکه درون خانه هایمان فرزند و همسرمان، برادر و خواهرمان بمب امنیتی خانه شده اند امیدوارم آنروز باز هم بتوانیم فیگور دموکرات بگیریم.

عزیزی می گفت اگر اگر به مردم آب گوارا ندهی و تشنه باشد آب جوب را می خورد و به به چه چه هم می کند. بله متاسفانه  هنر به اصطلاح فاخر از مردم بسیار دور است و من همانگونه که نمی پذیرم هر چه همه پسندیدند قابل پسند است نمی توانم هنری را که با جامعه خود مرتبط نمی شود فاخر بدانم بلکه یک جور تخدیر روشنفکرانه است و چقدر احمقانه هنرمند و روشنفکر ما فریاد می کند که ملت نمی فهد که همراه من نمی شود.

بگذریم .... .

بیژن ترقی مرد اما تا سالها ترانه هایش را زمزمه خواهیم کرد و به یاد خواهیم داشت که ارکستر ملی ما با ترانه ای از او شروع به فعالیت کرد و به یاد خواهیم داشت که کاست "یاد استاد" با ترانه اوست که زیباست و اگر تصنیف تو زمزه چنگ و عود منی **  انقدر دلنشین است ترانه سرایش نقشی بی بدیل دارد.

او بود که هم فاخر بود هم مردمی. یادمان باشد که زمانی که ایرج میرزا به عارف قزوینی طعنه می زد که : " تو آهو نیستی جانم گرازی   تو شاعر نیستی، تصنیف سازی"  بودند کسانی که ترانه گفتند و فاخر بودند و امروز خیلی از خاطرات مشترکمان که ما را به هم پیوند می دهد محصول همین تصنیف سازهاست.

ارادتمند - وحید

* صحیح این شعر با جایگزینی خرد به جای هنر به دست می آید که رودکی در رثای نظامی عروضی سروده.

** تصنیفی با صدای شاهزیدی و آهنگ استاد علی تجویدی که بارها از صدا و سیما پخش شده است.

پی نوشت :

۱. واقعا تصنیف شد خزان بدیع زاده  بی شعر  رهی چیزی کم ندارد؟ بنان بدون رهی ناقص نیست؟ دوست داشته باشیم یا نه ترانه های جنتی عطایی عامل ماندگاری بسیاری از آهنگ های پاپ نیست؟ امروز از نبود ترانه سرا رنج می بریم و این رنج مار به جاهای باریک خواهد کشاند.

۲. پیمان نوشته : چون راجع به این مسائل سخت گیر هستی:
اغلب ترانه های یاد استاد رو ترقی قبلا برای خواننده هایی مثل دلکش گفته. افتخاری فقط بازخونی کرده... مثل نیلوفرانه که اغلب تصنیف هاشو قبلا نادر گلچین خونده بود.
اصل داستان البته خیلی غمگینم کرد. مخصوصا وقتی شنیدم ترقی برای معالجش خونه خودش رو هم فروخته بود...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 21:36  توسط وحید  | 

 

امروز که من نیستم حتماً لبانت به خنده باز می شوند.

امروز که من نیستم حتماً دیگر نور در اشکی از گونه هایت می غلطد نمی شکند و ....

.... و دیگر دل نگران فردا نیستی که امروزت سرشار است و فردا وعده دیگر دیدار.

..... و ..... .

چه احمق بودم من که می خواستم بمانم .

ارادتمند - وحید

پی نوشت :

۱. چه احمق بودم من که می خواستم بمانم که اگر مانده بودم نهایتاً همین را برایت می کردم که امروز داری.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 17:34  توسط وحید  | 

 

در عالم سینما بعضی صحنه ها فراموش نمی شوند. من فیلم لئون رو خیلی دوست دارم. بارها این فیلم رو تماشا کردم . هر چند چند سالی هست که فیلم  رو ندیدم اما سکانس های درخشانش این فیلم به همراه معصومیت ناتالی پورتمن که نقش دختری ۱۰، ۱۲ ساله رو بازی می کرد فراموش شدنی نیست.

صحنه ای که دخترک اسلحه رو روی شقیقه خودش گذاشته و در حالی که به شدت گریه می کنه به لئون (با بازی ژان رنو) می گه اگر الان واکنشی نشون ندی من باختم اما بعداً می فهمی که کسی بودم که دوستت داشتم .

خیلی تاثیر گذاره.

در نهایت وقتی که لئون جلوی خودکشی کردنشو می گیره در حالی که گریه می کنه می گه:

تو باختی، تو باختی لئون.

ارادتمند - وحید

پی نوشت:

۱. فیلم چند بار از صدا و سیما پخش شد و هر چند داستان دچار تعدیلاتی شده بود اما همچنان زیبا و جذاب بود.

۲.  من دیگه فیلمی از پورتمن ندیدم اما آنچه می بینم حکایت معصومیت از دست رفته است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 21:44  توسط وحید  | 

این هم قسمت دوم . آخر عکس های سفر طوس. این عکس ها از زیر زمین آرامگاه فردوسی که داستانهای شاهنامه با مجسمه نمایس داده شدند گرفته شده. باز هم به علت استفاده از موبایل و اینکه نور خیلی کم بود عکس ها کیفیت ندارند.

 

                   

 

              

 

 

 

             

 

                     

 

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 10:44  توسط وحید  | 

 

از آن روز که رخسار تو زرد شد برگ درخت ها می ریزد و خاطراتم زیر گام مرور خش خش می کنند.

ارادتمند - وحید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:15  توسط وحید  | 

 

گاهی اوقات تقصیر هیچکس نیست. نه من نه تو.

این تفکر دنبال مقصر گشتن که در ما ریشه دوانده ویران کنندست.

نشانه یک جامعه بی مسئولیت.


شاد باشید - وحید

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:20  توسط وحید  | 

 

در دوران آموزشی سربازی یکی از کارهایی که می کردم این بود که برای دوستانم شعر می گفتم به این صورت که اونا اسم کسی که دوست داشتن رو می دادن به من و من شعر مورد نظر رو می گفتم. یکی از بچه چون خیلی انسان دوست بود ! چند تا اسم بهم داد و منم براش شعر گفتم. کاری ندارم که چطور اینهمه ادم رو هندل می کرد. اما از نتیجه شعر ها خیلی راضی بود.

خلاصه سعی می کردم هنرم برای مردم و در خدمت دوستی و صفا صمیمیت باشه. (چشمک)

چند روز پیش تلفنم زنگ زد. دوستم بود. می دونستم که رفته کانادا. پرسیدم : اومدی ایران؟ گفت نه از کانادا زنگ زدم بیا چت صحبت کنیم. تعجب کردم چرا از کانادا بهم زنگ زده. رفتم تو نت. 

این متن گفتگوهای ماست با چند توضیح: ۱) بعضی از خطوط برای تخلیص حذف شده اند. ۲) بعضی از خطوط بنا به دلایل اخلاقی حذف شده اند ۳) هر اطلاعات شخصی و اسمی رو حذف کردم تا خدای نکرده افشای مسائل دوستانه بین ما نبوده باشه.

فکر کنم چت بامزه ای بود.

vahid: salam

vahid: khoobi?

vahid: salam

Dooste vahid: salam Vahid jaan

?vahid: che khabara

?Vahid: chi shod yadi az ma kardi

Dooste vahid: agha ma be yaade shoma hastim

Dooste vahid: az Dr, Hamed chandbar haleto porsidam

vahid: chakeretim

Dooste vahid: SMS zadam khabari azat nashod

?vahid: oonja chetore

Dooste vahid: didam bayad sare forsat bezangam

?vahid: hala oonja chetore

Dooste vahid: manam hanooz tahvil nadadam

vahid: harfaye bado vel kon

 ... از او غافل مشو چون اينچنين دلداده اي: vahid

Dooste vahid: akhey

Dooste vahid: elahi Doctor

Dooste vahid: man koshte mordeye in sheratam be mola

Dooste vahid: agha ye amre besiyar mohem

vahid: chakeretim

Dooste vahid: dar hadde joon

vahid: befarma

Dooste vahid: ye khaheshe fori

vahid: befarma

?vahid: hala kollan begoo hodoodan chi mikhay

Dooste vahid: aghe ye 2 beyt shere Asheghane

Dooste vahid: vase ye dokhtare dige

Dooste vahid: agha man rastesho begam ba … be ham zadim

Dooste vahid: yani khodesh khast

Dooste vahid: vali pas az moddatha 2 rooze pish zang zad goft oon shere yadete

Dooste vahid: kholase khafan javab dad

Dooste vahid: dokhtare be eltemas oftade bood

vahid: ey baba

Dooste vahid: agha man vase yeki dige mikham ke vaghean vase man aaalllliiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiie

Dooste vahid: jooone man dasam be daamanet

Dooste vahid: ye chend beyt besoraaa

Dooste vahid: ishallah az sharmandegi darmiam

Dooste vahid: vali alan ajale daram

?vahid: esmesh chiye

 … :Dooste vahid

 … :Dooste vahid

?vahid: … ham shod esm

Dooste vahid: esme dokhtare

Dooste vahid: ishoon alan Tehran hastan

vahid: ahan

Dooste vahid: kollii ham doostaye khoshgel daran

Dooste vahid: baghiyashoon vase shoma

vahid: che dasto del baz

Dooste vahid: ma kheyli 4kerim

Dooste vahid: midooni ke dasemoon kootahe

vahid: eeee

Dooste vahid: az Iran dasemoon boride

Dooste vahid: man Paeez miam Tehran

vahid: ok

Dooste vahid: hatman marasemate khoobe mizarim

vahid: do se rooze shero migam barat

Dooste vahid: faghat chandta nokte

vahid: begoo

Dooste vahid: yeki inke az 2 beyt khasT bishtar begi, chandta 2 beyti begoo

Dooste vahid: ya inke ye ghazall begoo

vahid: roo ro beram

Dooste vahid: vali ghabli ro ke yadete, oon kheyli khafan bood, mese oon ghashang bashe

Dooste vahid: choon in kheyli kheyli vasam mohemtare

vahid: ok

Dooste vahid: man 4keram

vahid: ghorbanat

Dooste vahid: va inke Esmesho mitooni 2baar estefade koni

Dooste vahid: va har vizhegiE khasT bepors

?Dooste vahid: ke age mikhay too sher biyari

vahid: ok

vahid: bezar chand ta etod bezanam

vahid: bad roo yekish koob kar mikonam

Dooste vahid: Thanks very much

Dooste vahid: agha familish ham … ast

vahid: ok

Dooste vahid: age shod ino ham yeja jaa bede

vahid: ok

Dooste vahid: doktor in kheyli mohemme

vahid: moraghebe khodet bash

Dooste vahid: va inke ye nokte

vahid: befarma

Dooste vahid: age toonesT ino benevisi ke az nazare man zibatarin ast va esme man ro ham too abyate 3-4.. biyad

Dooste vahid: ke aali mishe

vahid: chashm

Dooste vahid: sharmande doctor shoma sarvare ma hastin maroo yeja jaa bedin

Dooste vahid: ghorboone daset

vahid: khahesh

 

ارادتمند - وحید

پی نوشت:

۱. نقطه چین ها اسم یار قبلی و جدید این دوست انساندوست ماست.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:6  توسط وحید  |