حدود ۷ سال پیش با محسن ح. یکی از دوستان دوران دبیرستانم در دانشگاه امیر کبیر قرار داشتم با ماشین از جلوی دانشگاه شریف تا انقلاب رفتم اما چون خیلی دیر کرده بودم و ترافیک هم وحشتناک بود تصمیم گرفتم باقی راه رو بدوم در همین حین که می دویدم معلم قدیمیم آقای مهیار رو دیدم ( که معلم ادبیاتمون و آذری زبان بود و در یک پست گفتم به نقار می گفت نگار و از ما غلط دیکته ای می گرفت). خیلی دوست داشتم که باهاش بعد از ۱۰ سال صحبت کنم اما خوب گفتم برم و به قرارم برسم بعدش سریع می دوم بر می گردم. بدون اینکه حرفی بزنم از کنار آقای مهیار گذشتم.
رفتم امیر کبیر و محسن و دیدم و کتابی که قرار بود بهش بدم بهش دادم د.باره سریع دویدم به سمت انقلاب که اگر آقای مهیار بود ببینمش. در بین راه یک چراغ عابر پیاده قرمز شد و دختر بچه ای احتمالاً دبیرستانی وقتی به خیابون رسید پشت چراغ ایستاد. من به چراغ رسیدم و علیرغم اینکه همیشه به چراغ عابر پیاده احترام می زارم دیدم که هیچ ماشینی حتی از دور هم نمی یاد. با خودم گفتم این یک بار که عجله داری اشکال نداره از چراغ رد شو. شروع به حرکت کردم چند قدمی رفتم و به وسط خیابون رسیدم یک دفه یاد دختر بچه افتادم . برگشتم و عقب رو نگاه کردم دیدم دخترک همچنان پشت چراغ ایستاده و داره من رو نگاه میکنه. خجالت کشیدم با خودم گفتم نه، نباید این حس در این دختر بچه ایجاد بشه که اگر قانون رو رعایت کنه دیرتر به مقصد می رسه.
از وسط خیابون برگشتم و کنارش پشت چراغ قرمز وایسادم. حس خیلی خوبی بود هرچند هیچوقت آقای مهیار رو ندیم.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. دوستی نوشتن: کلید اسرار...
دوستی نوشتن که:
"سلام خوبید؟؟؟درسته که وبلاگتون به قول خودتون دفتر چه یادداشتتونه ولی خب اگه از خواننده انتار نظر دارین حداقل یه (.) بذارید که بدونیم نظرمونو یکی هست که بخونه...
همه نوشته های شما مختص از ما بهترون یا همون دوستای شخصی خودتونه(مهدی؛رضا و ...)خب به آدم حق بدین که تو این جمع احساس غریبی کنه...


امیدوارم یه روزی از همین روزا نظر ما هم مورد توجه نویسنده قرار بگیره...یاحق
"
پایان
پی نوشت:
۱. البته خوب مدتیه که نظرات رو مثل همین نظر در همین صفحه قرار میدم.
این نظر رو یکی از خواننده ها نوشتن:
"سلام. چرا دیگه نمی نویسین ؟
یعنی تو این دنیای پر هیاهو مخصوصا این روزها .... چیزی برا نوشتن نداره که سکوت کردید ؟
موفق باشید ."
این رو دیگری:
" سلام. خوبید؟ از شما با این همه روحیه و حساسیت سیاسی بعیده که این روزها چیزی نمی نویسید."
چند روزی بود از فرط درگیری (که این روزها با انتخابات بیشتر هم شده) خودم هم حتی سری به وبلاگم نزده بودم، امروز تلفنی با یکی از دوستانم صحبت می کردم گفتم فارغ ار هیجانات انتخابات و علاقه به کاندیدایی خاص، لحظاتی بر من گذشت که به قول معروف گاهی ز شوق خنده زدم گاه گریستم و لحظاتی دیگر بود که به خودم لرزیدم از هراس و بیم.
فارغ از این داد ها و فریادها، این غبار و این شلوغی چیزهایی هم هست که باید به آنها فکر کرد و اگر عمری بود این مسائلی که گاهی منو به شوق آورد و گاهی بر آینده خائفم کرد براتون مطرح می کنم.
اما اینجا قسمتی از زندگی منه که قرار بود دفترچه یادداشت زندگیم باشه نمی خوام به سیاست آغشته بشه. سیاست به معناییی که امروز ما با اون مواجه هستیم یک زائد لازمه، همین. زندگی سیاست نیست، زندگی دوست داشتن یکدیگره، زندگی در جایی که لازمه همدیگر رو با مهربانی تحمل کردنه، زندگی لرزیدن دله آدمه وقتی یک خانم مسن داره تنها از خیابون رد می شه زندگی اشک های ماست وقتی احساس می کنیم به خدا نیاز داریم. بله زندگی سیاست نیست اما در نقطه ای که ما رسیدیم سیاست یک زائد لازمه، فقط.
به هر حال اگر بخوام حرفی زده باشم، مهمترین نکته اینه که فردا همه باید حاضر باشیم. فردا یک روز نیست یک عمره. قضیه سیاه کردن یک برگ رای نیست مساله سپیدبختی نسل هاست. فردا قصه قصه حق رای دادن نیست قصه قصه دغدغه سرنوشت فردای ایران را داشتنه.
دکتر شریعتی در نوارپس از شهادت که بارها گوشش دادم و هر بار دچار هیجان می شم حرف خوبی می زد : " وقتی در صحنه حق و باطل زمان خود نیستی هر جا که می خواهی باش چه به نماز ایستاده باشی چه به شراب نشسته باشی. چه گرد خانه خدا بگردی چه گرد کاخ معاویه".
شرکت در انتخابات به واقع یعنی تعیین سرنوشت کشور برای چهار سال (البته در واقع حداقل ۴ سال چون خیلی از تصمیمات دراز مدت تر هست).
امید و سعادت کالایی است که تا چهار سال بعد تنها فردا فرصت داریم در صف خریدش بایستیم.
من امیدوارم. شما چطور؟
ارادتمند - وحید
امروز متاسفانه مهدی ب. نقطه ضعف منو یپدا کرد و از همون زمان داره از من حق السکوت میگیره و گاهی انقدر خشن می شه که بیشتر شبیه زور گیریه. منو تهدید می کنه که اگر به خواسته هاش تن ندم تو فیس بوک یکی از نفرات کارفرما به نام رضا ر. رو که من ازش ... . به صفحه من اینوایت می کنه.
نهههههههههههههههههههههه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تا الان در کل زندگیم تو همچین موقعیت بغرنجی گرفتار نشده بودم.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. مهدی ب نوشته : "حالا چند میدی؟ خدایی اون خیلی دوستت داره. مثل ما که همه دوستت داریم و صبح تا شب در موردت حرف میزنیم."
۲. آ ه ای مهدی ب. از اینکه بعد از اینهمه خشونت منو اینطور مورد مهر و عطوفت خودت قرار می دی اشک در چشمام حلقه می زنه.
امروز با علی ع. صحبت می کردم. گفت آدرس وبلاگتو بده تا بخونم بهش گفتم اگر خواستی بخونی فکر نکن با یکسری مطلب روشفکری رو به رو می شیا. من خیلی ساده می نویسم. گفت روشنفکر؟ مگه تو اصلاً روشنفکری.
و البته بنده هنوز از اینهمه تحویل گرفته شدن در پوست خودم نمی گنجم.
ارادتمند علی ع. و باقی دوستان - وحید
پی نوشت:
۱. مهدی ب. (به عنوان تنها خواننده وبلاگ من) نوشته : "روشنفکری اخیراً فحش شده وحید جان. یعنی آدم باید کاملاً مطابق میل جمع باشه تا طرد نشه و جور خاصی باهاش رفتار نکنن. اخیراً زیاد نشنیدی من روشنفکر نیستم؟"
یک شب با یکی از دوستانم که به طور خدادادی چهره اصطلاحاً دختر کشی دارد صحبت می کردم. به من گفت: وحید خسته شدم. با هر دختری که دوست می شم فقط یکی دو روز اول برام جذابیت داره بعدش همه چیز عادی می شه. فقط می خوام یه طوری بپیچونمش برم سراغ بعدی. گاهی هم حتی دیگه حال ندارم بهشون شماره بدم. بعد هم ادامه داد که: از ازدواج و زندگی می ترسم. همه می گن آدما زود تکراری می شن.
گفتم خوب تو ازدواج چی برات از همه چیز مهمتره؟ گفت: خوب باید قیافه و هیکل خوبی داشته باشه.
خندیدم. گفت: خوب وقتی قراره بعد از دو سه سال خسته بشی لا اقل تو اون دو سه ساله ... .
بعد هم فرمودند: واقعاً چه کار باید کرد با این قضیه؟ گفتنم: تا الان دیدی که یک نفر یک پولی داره میره یک کارخونه می زنه که تا سالها محصول می ده و یک نفر دیگه میره با پولش چند وقتی خوش می گذرونه و بعد هیچ. گفت: آره. گفتم خوب زندگی هم همینه اگر تونستی جذابیت های گذرا رو سرمایه ای کنی برای ایجاد یک رابطه انسانی و تبدیلش کردی به یک سرمایه گزاری بعد از پایان دوره زیبایی، جذابیت های دیگری هست که تو رو به یک زندگی متعهد کنه اما اگرهنر مهر ورزیدن نداشتی و از این سرمایه فقط خوشی و حالشو مدنظر داشتی بعد از چند سال هیچی در دستت نیست. حالا این تویی و اینکه هنر سرمایه گزاری داری یا نه.
نتیجه خیلی فلسفی و اخلاقی : اگر یک سیب داری همونطور که میخوریش و لذت می بری دانه هاش رو هم بکار و ازش نگهداری کن تا در آینده لذت های بیشتری در دسترست باشه.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. دوستی نوشتن : " آفرین ای حکیم کبیر! حرف بسیار حکیمانهای بود! البته من الان من باب تمسخر گفتم. چون این حرف از اون حرفایی هست که از بس گفته شده معنیشو از دست داده. ولی جدا از این حرفا، حکیمانه بود. کیه که عمل کنه.آفرین ای حکیم کبیر! حرف بسیار حکیمانهای بود! البته من الان من باب تمسخر گفتم. چون این حرف از اون حرفایی هست که از بس گفته شده معنیشو از دست داده. ولی جدا از این حرفا، حکیمانه بود. کیه که عمل کنه."
دیروز با مهدی رفته بودیم بیرون. تصمیم گرفتیم بریم رستوران نادر ایین تر از میدون کاج. من ازش خوشم نمی یاد چون غذاهاش خیلی بی مزه است. به هر حال رفتیم دیگه.
۱. تو صف مهدی گفت مرغ سوخاری بگیریم. گفتم آره یه ۵ تیکشو بگیر که سیر شیم. وقتی مهدی غذا رو آورد دیدم یک مرغ دو تیکه گرفته یه سه تیکه. گفتم چری اینطوری؟ گفت آخه بابا مرغ یا سه تیکست یا دو تیکه وقتی من گفتم ۵ تیکه خانمه نگاهم کرد و گفت منظورتون همون سه تیکه و دو تیکه است؟ منم چون ضایع نشم گفتم آره دیگه.
۲. مهدی یک نکته مهم هم گفت که هم کنکوریه هم کابردی و اون هم اینکه خیلی بده آدم یک همکار یا همکلاسی آشنا رو اینجا ببینه. گفتم چرا؟ گفت چون اونا معمولاً انقدر آرایش می کنن که ما نمی شناسیمشون اما اونا ما رو می شناسن. گفتم آره اتفاقاً یه بار جلوی شرکت یه خانم خیلی خوشتیپی رو دیدم که شروع کرد سلام و احوالپرسی گرم، من با خودم گفتم خدا این خانومه کیه؟ چه خوب منو می شناسه. بعد از یک دقیقه احوالپرسی تازه شناختمش که همکار سابقمونه و اومده به بچه ها سر بزنه.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. یک مهدی دیگه نوشته که : "چیزی که بده اینه که ما توی یک جامعهی ریاکارپرور زندگی میکنیم. این بده که جامعهی ریاکاری رو ارزش میدونه. اینه که بدون ریاکاری کلاهت پس معرکه هست. فلذا! آدم نمیتونه همه خودش رو اون طوری که هست نشون بده. منظورم این نیست که آدم با زیرپیرهنی بیاد سرکار، منظورم اینه خودت باشی... که نیست!"
به من گفتی برو.
به همین سادگی.
و من سرم را انداختم پایین و انقدر رفتم و رفتم که باز گشته ام سر نقطه اول. پیش تو.
ولی اصلاً برایم مهم نیست وقتی امروز با دیگری می بینمت. فکر بی ربط هم نکن، به این دلیل هیجان زده ام که کشف کردم زمین گرد است.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. مهدی ب. لطف کرده و نوشته: "آفرین وحید! از تو بعید بود! یعنی خوب بود."
من اصلاً به جملات رسمی در ارتباط آدم ها با هم اعتقادی ندارم. از طرف دیگه جملات خیلی صریح و عریان رو هم خیلی معیار دوستی نمی دونم. مثلاً وقتی کسی رو دوست داری راحت ترین کار اینه که بهش بگی دوست دارم اما مهتر اینه که در رفتارت ( نه به معنای خرید هدیه و غیره) به دوستت این رو بفهمونی. البته این هنریه که در جامعه ما کمیابه.
هفته پیش تولدم بود. شرکت به صورت رسمی برام گل خرید که البته خیلی حسی رو در من بر نینگیخت.
بعدش یکی از همکارانم لطف کرد و به صورت غیر رسمی از گل و میز عکس انداخت. دیدن عکس ها خیلی حس خوبی بود. حس سادگی و روراست بودن.

ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. رفیق گرمابه و گلستان و حمام و ... : "من که تولدت رو تبریک گفتم!!! چرا باز گیر دادی؟ "
۲. دوستی نوشتن : " با تاخیر تولدتون مبارک
"
۳. مهدی ب. گفت : " بیخیال شو و از خیال ادب کردن این ... بگذر وحید جان! خونت رو کثیف نکن! بذار ما هم با خیال راحت سرمون توی کارمون باشه!
"
۴. امین نوشته : " اینجا هم تبریک میگم وحید جان ."
این چند وقته به علت شلوغی سر و همچنین درد انگشت کمتر نوشتم.
امروز مسابقه فوتبال داشتیم. خوب بازی کردم و خیلی حس خوبی دارم اما دوباره زمین خوردم و یکی از انگشتام دردش بی نهایت شده. با این حال سعی می کنم دوباره در روزهای آینده بنویسم تا خیلی تاخیر نیفته در نوشته هام.
چند تا کامنت هم بود که دوست دارم بهشون جواب بدم .
از مسعود هم ممنونم که مطلب قبلیم رو لینک کرده بود، ضمناً.
ارادتمند - وحید
برادر یا خواهر ایرانی ام امروز سوم خرداد مصادف با آزادی خرمشهر است. شاید خیلی صحبت های کلیشه ای در صدا و سیما راجع به این موضوع شنیده باشیم. شاید با شنیدن ترکیب آزاد سازی خرمشهر هیچ حس خاصی به ما دست ندهد. شاید بگوئیم این هم راه دیگری برای ... .
اما نه، برادر یا خواهر ایرانی ام. باید به این روز فارغ از همه سلیقه ها افتخار کنیم. نباید بگذاریم سوم خرداد روزی مثل هر روز دیگر باشد که می شنویم و می گذرد. که وقتی تلویزیون برنامه ای در مورد آن تدارک دیده با بی حوصلگی اگر تلویزیون را خاموش نکنیم لا اقل کانال آن را تغییر می دهیم.
برادر یا خواهر ایرانی ام اگر ما تحلیل درستی از سوم خرداد نداشته باشم دوباره روزهای سیاه ترکمانچای و گلستان فرا خواهند رسید. تاریخ بد موجودی است باور کنید از تکرار حوصله اش سر نمی رود. قبول ندارید؟ از آنهایی که در مقابل دولت قوام شعار می دادند "تاریخ به عقب بر نمی گردد ... " بپرسید آیا پس از مصدق تاریخ بعه عقب برگشت یا نه؟
برادر یا خواهر ایرانی ام دانستن تاریخ و ارج نهادن و مباهات کردن به صفحات طلایی دفتر سرگذشت کشورمان مثل نان شب واجب است همانگونه که به یاد داشتن سیاهی های دوران مغول، افغان و ... . ملتی که تاریخ نمی خواند، ملتی که تاریخ نمی داند مثل طفلی است بی هویت و سر راهی.
خرمشهر مایه مباهات من است و به تو تعلق دارد. باور کنید خارجی ها با کمتر از این "نجات سرباز رایان" می سازند. با کمتر از این "شجاع دل" می سازند. اما ما چه می کنیم ؟ "ممد نبودی ... " را قطع می کنیم تا سی دی "وطن پرست" را از تلویزیون نگاه کنیم.
برادر یا خواهر ایرانی ام فارغ از تمام انگیزه ها فتح خرمشهر مهمترین فتح چند قرن اخیر کشور ماست ملتی که داشت عادت می کرد به اخلاق قاجار، ملتی که فکر می کرد این طبیعی است که در هر جنگی گوشه ای از خاک آن جدا شود و در همان حال سلطان در انتهای سرسره ناصری دل نگران که از این سقوط چه عاید خواهد شد، ملتی که اصلاً نمی دانست ترکمانچای یک قرارداد است یا نوعی چایی که در ترکمن صحرا دم می کنند. ملتی که ناسزا میداد که این سعدی کیست که با تقریر گلستان یک شبه خاک کشور را به تاراج داد. بعد از مدت ها (فکر می کنم پس از فتح بصره توسط کریم خان وکیل الرعایا) در مقابل دشمنی تا بن دندان مسلح به پیروزی رسید. برای اولین بار در تاریخ اخیر میهنمان کشوری به ایران حمله کرد و گوشه ای از وطن از دست نرفت.
می دانید این یعنی چه؟ یعنی عزت، یعنی هویت یعنی من ایرانیم یعنی رستم افسانه نبود یعنی آرش های ما آر پی جی هم بلدند بیندازند. یعنی نادر شاه چکمه های خود را که عهد کرده بود تا یکپارچه کردن ایران از پای در نیاورد هنوز از پای در نیاورده* . یعنی خون سرباز کشته شده در چالدران*** در رگ ما جاری است.
می دانید این یعنی چه؟ یعنی جوانی که هم سن و سال من و توست، که دوست دارد یک روزی عاشق بشود یا حتی شاید عاشق شده و هر شب به یاد عشقش گریه هم می کند. یعنی جوانی که بهتر از من و تو درس می خواند. یعنی جوانی که از امریکا که من و تو آرزوی آن را داریم یک روز برویم آنجا چند نفس عمیق بکشیم و بر گردیم آمده بین خاک و خون*** تا برود روی مین.
می خندی؟ اشکالی ندارد اما باور کن شهید کسی نیست که به من و تو بگوید چرا عاشق شدی چرا خوشتیپی چرا ... . شهید از من و تو طلب کار نیست، منو تو هستیم که به او بدهکاریم.
آزاد سازی خرمشهر نقطه عطف تاریخ معاصر ایران است و بی شک آینده را تغییر داد تا من و تو سربلند به آن چشم داشته باشیم.
ارادتمند- وحید
* در قصه گفته اند از چکمه های نادر ساقه های دانه های گندمی که داخل آن افتاده بود سر بر آورده بودند و او هنوز چکمه هایش را حتی هنگام خواب از پای نمی کشید.
** چالدران نام منطقه ای است که در دوران صفویه سپاه ایران و عثمانی با هم رو به رو شدند و به رغم رشادت های بی نظیر سربازان ایرانی، سپاه عثمانی به پیروزی رسید.
*** خیابان کنار دانشگاه صنعتی شریف (به نام شهید حبیب اللهی) مزین به نام جوانی مثل من و توست که از ینگه دنیا برگشت و رفت بین خاک و گلوله. من نمی دانم او از آنجا کجا رفته؟ ولی حتماٌ بهتر از آمریکاست، چون هنوز از سفر خاک و گلوله برنگشته.
پی نوشت:
۱. دوستی نو شتن: "مبارک هممون باشه... یعنی واقعن کسی هست که بخواد به آزادسازی خرمشهر بخنده؟ "
۲. کسانی که تاریخ خوانده اند یا شنیده اند به خوبی اهمیت فتح خرمشهر رو در حس تشخص و هویت یک ملت درک می کنن. سرخوردگی بعد از شکست در دوره های مختلف تاریخی اثرات منفی بسیاری بر روی مردم ما داشته.