ای اشک برون آ که شوی مرهم دردم
گرمم بکن ای اشک که من مرده و سردم
گویند که دور است ز مردی که بگرییم
نامرد از آن به که نگریم که چه مردم
پاییز که شد برگ درخت تاب ندارد
اشک است چو برگ دل پاییزی و زردم
جز اشک کسی راه ندارد به دل من
جز اشک کسی نیست چنین مونس و همدم
در او بنگر خلوت خونین دلم را
از او بشنو قصه پر غصه دردم
سروده شد همین الان
ارادتمند - وحید
۱. سلام
بسیار زیباست. از همون روزی که این رو گذاشتید هر روز سر می زنم و می خونمش ....
اما
....
از
"سروده شد همین الان ...."
خیلی گذشته ...لطفا یه
"سروده شد همین الان"
دیگه هم بذارید که مال همین الان باشه
متشکرم
پاینده باشید
۲. چرا بین مطالبتون انقدر فاصله ی زمانی هست؟ قصد نوشتن ندارید؟
۳. همیشه بخندی
۴. نقاش زمان چون که به چشمان تو پرداخت، حیران شد و از طرز نگاهت قلم انداخت...
۵. حالا که بحث رو بردی به این سمت:
:
هر وقت قلم را برمی دارم
تا بنویسم که چقدر دوستت دارم
تنها اتفاقی که می افتد
کم شدن یکی از مداد های روی میز است!
"11 مرداد88"
۶. پرسیدم از سرشک که سرچشمه ات کجاست
نالید و گفت: سر ز کجا، چشمه از کجاست
لبخند لب ندیده ی قلبم که پیش عشق
هر وقت دم زخنده زدم ، گفت : نابجاست
"کارو"
۷. اون مصرع "پاییز که شد برگ درخت تاب ندارد" وزنش مشکل داره. یه فکری براش بکنید.
از من می پرسی که چرا نمی نویسی؟
و من مانده ام که چه پاسخی بدهم تا هم چیزی گفته باشم و هم چیزی نگفته باشم.
می دانی گاهی حرف انگیزه می شود، شوق می شود و میدود در انگشتان من تا به قلم روح بدهم و سیاه کنم چهره کاغذ را که به دروغ مدعی سپیدی است .اما چه فریب بزرگی که سپیدی و نور زیبنده خورشید است که قرنها سیاوش وار می سوزد و باز اصل است و مشعشع و اما کاغذ را اگر به بوته آتش بیازمایی به لختی سیاهی وجود او آشکار و هوایدا خواهد شد و این گونه است که خداوند به قلم سوگند می خورد که همیشه در حال حق جویی است و رسوایی کاغذ فریب کار و همین گونه است که شریعتی قلم را توتم ما می داند.
اما از قلم صادق تر نیز داریم، بی ریا تر، به ما نزدیک تر و صمیمی تر. رد اشک بر روی گونه های ما گنگ تر از رقص قلم بر کاغذ نیست، از ابر چشمان ما می چکد و در دل ما می نویسد. می نویسد داستان های تنهایی ما را، غم های ما را، حرف های ناگفته ما را. و چه شگفت آور است وقتی بعد از ساعتی گریستن اینگونه صمیمی و مشتاق به من می نگری گویی حدیث حال مرا می خوانی قبل از آنکه نازل شده باشد در کلام و دست و پای او را بسته باشم با قلم.
آری این روزها با قلم اشک می نویسم بر صفحه دل و عجب نیست که جا پای این قلم سرخ باشد.
ارادتمند - وحید
نظرات:
۱. چند روزيه نمي نويسي آقا وحيد
گفتم نكنه به علايم توجه نكردي و خداي ناكرده...!
۲. مهندس نکنه خدایی نکرده سقوط کردین که پیداتون نیس
آخه تقصیر خودتونه...انقد به این دوتا دونه علامت گیر دادین که آخر.........
۳. بابا این دیگه چه مدلیه از وقتی آدرس سایتتو دادی دیگه مطلبی ننوشتی):