زمان کودکی در حین بازی
اگر یک شیشه یا گلدان زیبا
شکسته می شد از یک شوت سنگین
هوار عالمی بر آسمان بود
تو گویی تخت شاهی واژگون شد
خداوندا ! چه شد آن مردمان را
دلم با سنگ غم بشکست لیکن
کسی از من نمی پرسد که چون شد؟
ارادتمند - وحید
سلام محمد جان، عزیز دلم
خوبی؟ چه خبر؟ راستی الان که داری این نامه رو می خونی چه سالیه؟ چند سالته؟ من هنوز زنده هستم یا نه؟ جواب سوال های تورا دادم یا نه؟ و هزاران سوال دیگه که الان به ذهنم نمی رسه که وقتی تو روزی دانستی که دایی وحید وبلاگی داشته و شاید از سر کنکجکاوی شروع کردی او رو خوندن و به این نامه هم رسیدی دوست دارم ازت برسم.
اما چرا برای تو نامه نوشتم؟ دایی جان راه دیگه ای نمونده بود. تو هنوز خیلی کوچیکی. بچه ها وقتی خیلی کوچیکن بعضی چیزها رو می پرسن که سوال های ساده ای هستن اما جواب های سختی دارن. که یا ما ادم بزرگ ها جواب اون ها رو بلد نیستیم و وانمود می کنیم بلدیم و یا اگر بلدیم یاد نگرفتیم چطور به شما توضیح بدیم که اگر نبود این مشکل تو این بدبختی شکاف بین نسلی دست و پا نمی زدیم.
محمد جان، عزیز دایی
نمی دانم این بی قراری ای که در نهاد من گذاشتی کی من را رها خواهد کرد،خیلی فکر کردم، در این مدت خیلی وقت ها افسرده شدم اما سر آخر ندانستم با تو چه کنم؟ با آنچه از من پرسیدی چه کنم و با آنچه از من خواستی. عزیز دلم، بعدها یاد می گیری دنیای آدم بزرگ ها چقدر متفاوت است از دنیای پاک کودکانه شما. بعدها خواهی دانست دایی وحید یک ادم دروغ گو نبودبلکه نمونه ای بود از آنچه زمانه از پاکی کودکانه می سازد. بعدها خواهی دانست دروغ پایه ای از زندگی آدم بزرگ هاست، پایه ای که زندگی ما بدون آن معطل است اما باور کن من آنقدر ها هم دروغ گو نبودم.
محمد جان
ای کاش هیچوقت آن روز صبح آفتاب طلوع نمی کرد. آن روز تو به دنبال آغوشی می گشتی که به تو اطمینان دهد که خود را رها کنی و شاید از بخت بد من بود که آن روز چشم هایمان به هم افتاد و سلامی ردو بدل شد و هم کلام شدیم. دایی جان، عزیز دلم چطور انتظار داری اشک های تورا ببینم و اشک در چشم هایم حلقه نزد. انصاف بده طاقت آدم بزرگ ها هم حدی دارد. ای کاش می دانستی که بغض تو در سینه من ترکید و در خلوت تنهایی خودم و گاهی پیش چشم سایرین این بغض امانی سد چشم هایم را شکست و چه عجب که وقتی دل آدمی شکست نباید از دیده انتظاری بیش از این داشته باشی.
من هنوز سنگینی دست های تو را دور گردنم حس می کنم که سرت را رو شانه ام گذاشته بودی، انگار دست های حلقه تو همیشه با من اند، و با بغض پرسیدی؟ " دایی حالا چه کار کنیم". هیچ می دانستی چه دست های سنگینی داری؟ سنگینی از جنسی دیگر از جنس مسئولیت یا یک عامل نا شناخته. بگذار دو مثال بزنم وقتی مکه فتح شد و پیامبر در خانه خدا جهت شکستن بت ها پا روی شانه های علی، قهرمان خیبر و خندق نهاد علی دریافت که تاب این سنگینی را ندارد و یا شنیده ام روزی کودکی می خواست از رودخانه ای بگذرد پهلوان شهر کودک را دید و خواست تا او را روی شانه های خود به سمت دیگر رودخانه ببرد. در میانه های راه پهلوان احساس کرد لشگری بر شانه های خود می کشد و به نفس نفس افتاد. در دیگر سوی رود خانه از کودک پرسید که کیستی؟ و کودک گفت مسیح (یا یکی از قدیسین). من از این داستان ها زیاد می شنیدم اما نمی دانستم این سنگینی چیست تا تو آمدی و دست های خودر را درو گردن من حلقه کردی.
محمد جان
این آغوشی که در آن دنبال آرامش بودی حاصل تلاش جمعی یک نسل بود. حاصل اشک های ما حاصل بیم و امید ما. حاصل کتاب خواندن های ما و حاصل ... . آغوش ها دو نوع اند یا پر از شور و یا پر از شعور. آغوش اول را زیاد خواهی دید آغوش های پر شور که محلی برای فوران هیجانند و وقتی از آنها جدا شدی حس می کنی تنهایی تنها تر از قبل. این اغوش ها دلفریبند و بزک کرده اما آغوش های پر شعور که آدمی در آن ها به آرامش می رسد، به اطمینان و پس از ترک آنها احساس می کنی تنها نیستی کم اند.آغوش هایی که گرمیشان صمیمی تر است از خوردن یک چای داغ در یک صبح زمستانی و ماندگار تر از گرمی خاکستر که پس از مدت ها همچنان به بهانه کوچکترین نسیمی سر می کشند. آه محمد جان ای کاش آغوشی هم برای ما بود. من چقدر دلم برای خودم و دوستانم می سوزد. برای ما که مثل فرهاد آمدیم روی کوه تصویری از شیرین کندیم، شیرین سهم خسرو بود و تصویر مایه حظ آیندگان.
خلاصه محمد جان آن آغوش که برای تو آرامش بود برای من بار سنگین مسئولیت، که خارج از تعارف تحمل ان را ندارم. هرچه به تو گفتم آرام باش خودم بی قرار تر شدم. انگار اصل عدم قطعیت هایزنبرگ اینجا هم برقرار است . هر چه به تو می گفتم هیچ چیز نشده بیشتر می فهمیدم خیلی چیزها شده و دیگر دقیقاً حس می کردم که به تو دروغ می گویم. خیلی چیزها شده بود.
حالا در خلوت خودم گریه می کنم و برای تو می نویسم که حتماً امانتی تو و زهرا را روزی به صاحبش خواهم داد (باور کن اینبار دروغ نیست) اما یک مشکل هنوز برایم حل نشده و آن اینکه نمی دانم با این آتشی که در جان من زدی که با دریایی سرد نمی شود چه رسد به اشک های من چه کنم و آن اینکه با بغض پرسیدی:"دایی حالا چه کار کنیم"
دوستت دارم - دایی وحید
پی نوشت:
۱. خیلی خوشحالم چون حالا حتی محمد هم به این فکر می کنه که چه باید کرد؟
۲. دوستی نوشتن: نامه ی جالبی بود ولی من اصل موضوع رو نفهمیدم...چه مشکلی پیش اومده بوده که شما و محمد نمیدونستید باید چی کار کنید.
۳. دوستی نوشتن: "گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی... "
هرچی که هست از ته دل بسپارید به خدای بزرگی که همه کاری ازش برمیاد، همه ی کارهایی که ما در برابرش ناتوانیم. چه بزرگ، چه کوچک...
به محمد هم همینو گفته بودی ای کاش...
خبر ساده بود،پرویز مشکاتیان هم رفت.
بعضی از آدم ها مثل ظروف جهاز خانم ها می مانند. چینی جهاز فقط یک چینی نیست که وقتی شکست بگویی فدای سرت. انگار جوانی آدم شکسته انگار یکی یک فحش بد به آدم داده انگار یکی قشنگی لحظه های عاشقانت را زیر سوال برده، بله بشقاب و لیوان جهاز فقط یک بشقاب و لیوان نیست.
مشکاتیان کی بود؟ نمی دانم. خوب بود یا بد بود؟ نمی دانم. ..... بود؟ نمی دانم. اصلاً نه می دانم نه می خواهم که بدانم. اینکه مشکاتیان خودش و برای خودش چه کسی بود موضوع بحث من نیست.
مشکاتیان برای من چه کسی بود؟ مشکاتیان یک تیکه از چینی جهاز من بود. خاطره نوجوانی من بود، شریک لحظه های با هم نشستن، دور هم بودن و موسیقی گوش کردن ما بود، مو سیقی اش شاهد اشک ریختن های ما بود، همراز لحظه های تنهایی یک نسل و زمزه عاشقانه ما .
مشکاتیان بیداد بود، آستان جانان بود، قاصدک بود. آری مشکاتیان یک تکه از چینی جهاز ما بود.
ارادتمند - وحیدپی نوشت:
۱. یمان نوشته: شعر شفیعی کدکنی برای مشکاتیان:
اي دوست وقت خفتن و خاموشي ات نبود
وز اين ديار دور فراموشي ات نبود
تو روشنا سرود وطن بودي و چو آب
با خاک تيره روز هماغوشي ات نبود
ميخانه ها ز نعره تو مست مي شدند
رندي حريف مستي و مي نوشي ات نبود
دود چراغ موشي دزدان ترا چنين
مدهوش کرد و موسم خاموشي ات نبود
سهراب اضطراب وطن بودي و کسي
زينان به فکر داروي بيهوشي ات نبود
در پرده ماند نغمه آزادي وطن
کانديشه جز به رفتن و چاوشي ات نبود
در چنگ تو سرود رهايي نهفته ماند
زين نغمه هيچ گاه فراموشي ات نبود
اي سوگوار صبح نشابورً سرمه گون
عصري چنين سزاي سيه پوشي ات نبود
۱. چمران را دوست دارم و امام موسی صدر را. چقدر خوب است که آدم هم وطنانی به این مایه بزرگ و مهربان داشته باشد. عشق چمران به امام موسی صدر از زیباترین ارتباطات انسانی است که دو نفر می توانند به هم داشته باشند. بزرگی بعضی ها را می توانی از بزرگی ارادتمندان آنها بفهمی. نمی خواهم اینجا از لحظات زیبایی که از خواندن خاطرات و سیره این بزرگواران بر ادمی می گذرد تعریف کتنم اما توصیه می کنم وصیت نامه چمران را خطاب به امام موسی صدر بخوانید. حیف که ما چمران ایران را می شناسیم نه چمران لبنان را.
۲. چند روز پیش غذافی، این تفاله غرور و نخوت که در قالب آدمی به حیات ادامه میدهد، آنکه سالهاست امام موسی صدر، امام تساحل و تسامح، امام مهربانی را به بند کشیده (اگر همچنان ایشان زنده باشد) در سازمان ملل سخنرانی داشت و گروهی از ما چون این حیوان به آمریکا بد و بیراه می گفت برایش هورا می کشیدند. برای این مردک ناچیز که در هنگام خلقت احتمالاً در اثر غفلت فرشته ای چیزی از صف بوزینه ها به صف انسان ها خزیده. وای خدای من این سیاست چقدر کثیف است، انسان را به کجا می کشاند، به همراهی با چه کفتارهایی حقیرت می کند. واقعاً چقدر زود آدمها فراموش می کنند و چشمشان را روی همه چیز می بندند.
۳. ماجرای آشنایی چمران با همسرش که واسطه آشنایی امام موسی صدر بوده بسیار خواندنی است. همسر چمران تعریف می کند که دختری قرطی و بدون حجاب بوده که روزی امام او را با مصطفی آشنا می کند. مدتی با هم دوست بوده اند و به مرور به هم علاقه مند می شوند و باهم از دواج می کند و در این حین در اثر کمالاتی که در چمران می بیند دست به یک بازنگری در نوع زندگی خود می زند و می شود این خانمی که امروز هست. توجه داشته باشیم چمران قبل از ورود به لبنان در امریکا همسری دیگر داشته است که بعد از حضور او در لبنان حاضر به همرهی با چمران نمی شود.
۴. می گویند چمران همسر اول خود را بسیار دوست داشته ولی همانقدر که در برخورد با این دختر لبنانی گشاده رو بود در عمل به انچه وظیفه خود می دانست (حضور در لبنان) حتی به قیمت گذشتن از عشق سخت گیر بود.
۵. هفته پیش که از آمستردام بر می گشتم موقعی که هواپیما می خواست بلند شود مردی که کنارم بود گفت خیلی از هواپیما می ترسم. گفتم منم همینطور هر وقت سوار هواپیما می شوم کلی به یاد خدا هستم اما وقتی یاده شدم انگار نه انگار. به من گفت بله من خودم یکبار وسط پرواز که به مشکل برخورده بود فریاد زدم خدایا توبه، توبه. جواب دادم بله خدا می گه وقتی کشتیهاتون طوفان زده است خیلی من رو یاد می کنید اما وقتی به ساحل رسیدید من رو فراموش می کنید.
نزدیک تهران همون آقایی که از ترس هوپیما به خدا پناه می برد از فرط خوردن آبجو و شراب مست مست بود. واقعاً چقدر زود آدمها فراموش می کنند و چشمشان را روی همه چیز می بندند.
۶. در کتاب خاطرات همسر چمران (همان دختر قرطی دیروز) ایشان می گویند خیلی دلشان می گیرد وقتی می بینند در بزرگراهی که به اسم چمران است دختران بد حجاب (و نه مثل جوانی خودشان بی حجاب) رانندگی یا عبور و مرور می کنند و معتقد بودند روح چمران از دیدن این صحنه ها دلگیر می شود. می بینید آدم ها جوانی خودشان را چه زود از یاد می برند، چه زود می شوند تعیین کننده خوب و بد آن هم با تندترین ادبیات ها و به یاد نمی اورند با خودشان با چه روی گشاده ای برخورد شد. خدایا این سیاست چه امر کثیفی است. واقعاً چقدر زود آدمها فراموش می کنند و چشمشان را روی همه چیز می بندند.
۷. راست می گویند که اگر دو اسب را کنار هم ببندی هم خون می شوند اما همرنگ نه. چمران و امام موسی بزرگ بودند. بر خودشان سخت می گرفتند و بر دیگران سهل و عجب نیست کسی حضور هر دو را درک کرده باشد و ساعت ها از هر دو خاطره تعریف کند و اما هیچ از منش آن دو بزرگ نداند.
ارادتمند - وحید
پی نوشت:
۱. دوستی نوشتن: ای وحید آخه تو چرا؟ چرا اصرار دارید فشار بیارید به مردم. دست بردارید. الان دو صفحه نوشتی که بگی هر کی حجاب نداره قرطیه؟ قرطیه اون وقت آدم نیست؟ آدم اونیه که حجاب داره؟ چرا آخه باید زور کنید اعتقاد خودتون رو به دیگران؟ چرا باید این قدر سیاه و سفید قضاوت کنی؟
جواب: آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ![]()
اونوقت اینایی که این دوستمون نوشته چه ربطی به نوشته من داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه بار دیگه بخون این بالا رو می بینی اصلاً این حرف ها نیست، مساله دوست داشتنه آدم هاست و اهل تساهل و تسامح بودن. فکر کنم شما یه مثبت منفی اشتباه کردید ![]()
این صدای گام های کیست؟
در این غروب غم زده
در این هوای نم زده
در این خراب، این نمور مرگ
در این سیاهچال بی کران
در این خزان
که مرده بلبل و فقط
صدا صدای خش خش است و برگ
به من بگو
که این صدای گام های توست
سروده شد همین الان
ارادتمند - وحید
نظرات :
۱. همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابی...
۲. سکوت،صدای گام هایم را باز پس می دهد
با شب خلوت به خانه می روم
صدای گامهای سکوت را می شنوم
خلوت ها از با همی سگها بهترند...
.
.
.
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد
سکوت سرزنشم داد
و سکوت ساکت بود سرانجام...
.
نمیدانم چرا؟؟؟
شاید برای آنکه این دنیا بزرگ است
و دور است و کور است
دروغ اشت و غریب است...
(ببخشید نظرم یکم طولانی شد)