تبليغاتX
مهتاب - چراغ قرمز
شب شد و بیدارم، شهر ما در خواب است دختر ماه آمد، نام او مهتاب است
 

حدود ۷ سال پیش با محسن ح. یکی از دوستان دوران دبیرستانم در دانشگاه امیر کبیر قرار داشتم با ماشین از جلوی دانشگاه شریف تا انقلاب رفتم اما چون خیلی دیر کرده بودم و ترافیک هم وحشتناک بود تصمیم گرفتم باقی راه رو بدوم در همین حین که می دویدم معلم قدیمیم آقای مهیار  رو دیدم ( که معلم ادبیاتمون و آذری زبان بود و در یک پست گفتم به نقار می گفت نگار و از ما غلط دیکته ای می گرفت). خیلی دوست داشتم که باهاش بعد از ۱۰ سال صحبت کنم اما خوب گفتم برم و به قرارم برسم بعدش سریع می دوم بر می گردم. بدون اینکه حرفی بزنم از کنار آقای مهیار گذشتم.

رفتم امیر کبیر و محسن و دیدم و کتابی که قرار بود بهش بدم بهش دادم د.باره سریع دویدم به سمت انقلاب که اگر آقای مهیار بود ببینمش. در بین راه یک چراغ عابر پیاده قرمز شد و دختر بچه ای احتمالاً دبیرستانی وقتی به خیابون رسید پشت چراغ ایستاد. من به چراغ رسیدم و علیرغم اینکه همیشه به چراغ عابر پیاده احترام می زارم دیدم که هیچ ماشینی حتی از دور هم  نمی یاد. با خودم گفتم این یک بار که عجله داری اشکال نداره از چراغ رد شو. شروع به حرکت کردم چند قدمی رفتم و به وسط خیابون رسیدم یک دفه یاد دختر بچه افتادم . برگشتم و عقب رو نگاه کردم دیدم دخترک همچنان پشت چراغ ایستاده و داره من رو نگاه میکنه. خجالت کشیدم با خودم گفتم نه، نباید این حس در این دختر بچه ایجاد بشه که اگر قانون رو رعایت کنه دیرتر به مقصد می رسه.

از وسط خیابون برگشتم و کنارش پشت چراغ قرمز وایسادم. حس خیلی خوبی بود هرچند هیچوقت آقای مهیار رو ندیم.

ارادتمند - وحید

پی نوشت:

۱. دوستی نوشتن:      کلید اسرار...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 16:53  توسط وحید  |